تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
جمعه هشتم آبان 1388
بیا رنگی تر باشیم

 

در و دیوار دنیا رنگیه خدا دنیا رو با عشق رنگ کرده پس همه ی رنگ هاش رنگ عشقه ، این رنگ همیشه تازه اس و هیچ وقت خشک نمیشه .

از هر طرف که رد بشی لباست به گوشه ایی از اون می گیره و رنگی میشه ، اما کاش ما آدما اینقدر محتاط نبودیم و به خودمون اجازه می دادیم که باشادی راه بریم و بی پروا لباسمون رنگی بشه .

میگن خدا کسی رو بیشتر دوست داره که لباسش رنگی تره .

دوست دارم لباسم با حضور تو هیچ جای سفیدی نداشته باشه وقتی با توام دوست دارم روی رنگ ها تند تند راه برم و به هیچ چیزی فکر نکنم .

بیا دستمو محکم بگیر بیا رنگی تر باشیم .

پ.ن : عکس از پشت صحنه فیلم نقاب های شیشه ایی به کارگردانی مریم کریمی .

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 19:14 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفتم آبان 1388
سفری به درون

 

بعضی وقت ها خیلی حرف داری که بزنی ولی دلت می خواد سکوت کنی این روزهای زندگی من هم جزء این دسته از روزها بود این روزها رو آدم های اطرافم دقیق شدم به زندگی های عجیب و غریب و در عین حال شبیه به هم ما آدم ها .

یه سفر هیجان انگیز داشتم که کلا نگاهمو به خیلی چیزها عوض میگن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ، واقعا درسته این سفر برای من یه سفر مقدس بود گرچه شاید به ظاهر جای مقدسی نرفتم ولی موقع برگشت یه کوله بار پر از فکرهای خوب با خودم داشتم ، روز سوم سفرم بود که یه چیزی که خیلی دوست داشتمو گم کردم و خیلی ذهنمو برای پیدا کردنش آزار دادم جالبه که هر چقدر می گشتم انگار ازش دورتر میشدم روز بعد کلا وابستگیمو بهش از دست دادم و گفتم مهم نیست و تا آخر سفر به این فکر کردم که وقتی برگشتم خیلی از چیزهایی که سالهاست تو اتاقم نگه داشتمو از خودم دور می کنم وابستگی به هیچ چیزی جالب نیست چه برسه به اشیاء با این  فکر تا آخر سفر خیلی خوش گذروندم و پگاه جدیدی شده بودم خیلی از چیزهای مهممو با خودم این طرف و اون طرف نمی بردم و تو هتل می ذاشتمشون چند روزی گذشت تا موقع برگشت کاپشنمو که پوشیدم طبق عادت همیشگی دستمو بردم تو جیبش و جایزه این فکرهای خوبمو گرفتم چیزی که گم کرده بودم تو جیبم بود .

رها بودن از همه چیز خیلی خوبه البته این رها بودن به معنای فراموشی نیست به معنای وابسته نبودنه.

دارم به این فکر می کنم که چقدر موضوع برای نوشتن پست هام دارم تاخیر این روزها جبران میشه چون با انرژی برگشتم .

پ.ن :

اى مسافر جاودانه
رد گام‏هایت را
در ترانه‏هايم خواهى ‏يافت

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 21:35 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و چهارم مهر 1388
برای او که در خواب است

 

زیبای مهربانم
بیا رها باشیم
فارغ از دلبستگی ها
رکاب بزنیم
بیا در حصار قاب این دنیا
پنجره ایی بسازیم رو به خانه ی خدا
بیا برسیم به انتهای زمان
آنجا که آرزوهایمان بادبادک وار به اوج می رسد
فالگیر خودش گفت
آخر دنیا به هم می رسیم !

***

نوشته شده توسط پگاه امینی در 23:25 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
در راه

 

این روزها همه ی اطرافیانم به مدل های مختلفی دلشون گرفته یه حس عجیبی دارن ،خیلی جالبه انگار همشون یه جورایی خیلی شبیه هم شدند حتی اگه سعی کن با ژست ها و قیافه و کارهای مختلف متفاوت باشن  این روزها کنارم می شینن و  درد و دل می کنن و منم بعضی وقتا با غرغرهاشون همراه میشم  و بعضی وقت ها می شم سنگ صبور .

آدم های اطرافم این روزها همه یه جورایی مثل شخصیت کتابهایی شدند که یه دورانی اونا رو زیاد می خوندم شاید خودم خیلی بیشتر از همه اونا شبیه قصه ها شدم ولی شاید همیشه هر قصه ایی رو نشه ننوشت ولی وسوسه شدم که زیاد تر از قبل بنویسم کلی ورق های سفید هر شب تو اتاقم می بینم که صبح اون روز سفید بودن میان آدم ها بودن رو دوست دارم و احساس کردن دلتنگی هایی دخترانه خودمو و نقطه های مشترک پیدا کردن میان دلتنگی هامون
سفرم یک هفته عقب افتاد مامان میگه نباید تو بعضی موضوع های عجله کرد شاید تاخیر تو سفر به صلاح باشه لبخند می زنم و سرمو به نشونه تایید تکون می دم و با خودم میگم چقدر خوبه که آدم ها به بعضی چیزها باورداشته باشن 
پنجره رو باز می کنم بوی پاییز می آد چشمامو می بندم و با خودم میگم خدایا کمکم کن این سفر برام سفر خوبی باشه احساس می کنم این سفر برام یه شروع جدیده یه سفر متفاوت بعضی وقت ها باید رفت .
یه چند سالی هست که این فکر به سراغم می آد که اگه بگن برای باقی روزهای زندگیت فقط بتونی یه آرزو کنی از خدا چی بخوام ؟
راستش کم کم دارم به جوابش می رسم خیلی جواب ها رو پیدا کردم ولی یه کم که رفتم تو زندگی جلوتر دیدم جوابی که دارم دلمو راضی نمی کنه راستش یه مدته یه حسی اومده تو دلم که احساس می کنم جواب سئوالو پیدا کردم .
پنجره رو می بندم بوی بلال سرخ شده تو خونه پیچیده  مامانمو می بینم مثل همیشه مهربان و با دست های پر .


پ.ن :
دلتنگ دیدنت هستم

نوشته شده توسط پگاه امینی در 18:42 | | لینک به این مطلب
جمعه هفدهم مهر 1388
توقف
 

 

زندگی برای من تا حالا اینجوری بوده که هر چند وقت یکبار می آد جلوم می ایسته و میگه پگاه این سطل زباله رو می بینی زود باش پدالشو فشار بده تا درش باز بشه حالا اخلاقای بدتو بریز توی سطل . بعد من می گم چه حرفا مگه من اخلاق بدم دارم ؟ می خنده و میگه آره همون چیزایی که الکی واسه خودت مهمشون کردی وبعضی وقتا خودتو و دیگرانو آزار میدی که اونا رو اجرا کنی  همون چیزایی که اگه نداشته باشی شاد ترو بهتر و ساده تر زندگی می کنی

بعد من چشمامو می بندم و فکر می کنم که واقعا چرا به بعضی چیزا و الگوها اینقدر محکم وصل شدم وقتی به اونا اعتقادی ندارم ؟ یا انجامشون خوشحالم نمی کنه یا چرا بعضی وقت ها فکر نمی کنم  حرفی که میزنم صد در صد بهترین نیست .

چشممو که باز می کنم زندگی منو تنها گذاشته می خندم چون فهمیدم که خوبی و بدی همیشه اونطوری که تو ذهن ماست معنی نمیشه همه چیز زندگی اونطوری که ما با چشمامون می بینیم نیست و شاید واقعیت خیلی بهتر از دغدغه های الکی ماست یا بعضی چیزها رو زیادی به خودمون سخت می گیریم .

 این بار پدال سطل زباله رو محکم تر از دفعات قبل فشار میدم ...

 

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 12:20 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388
خنده های محرمانه
 

 

این روزها که می گذره هر روز دارم جوون تر میشم نه نه اصلا شوخی نیست من یا هر کسی دیگه ای که تو این دنیااگه از ته دل روزی چند بار بخنده پیری به سراغش نمی آد حتی اگه چند تا تار موی سفیدم وسط موهاش پیدا کنه ولی بازم شاد و جوون می مونه .

همه ی چیز خوشرنگ تر و شاد تر از قبل شده نمی تونم انکارش کنم وقتی تو خیابون راه می رم سعی می کنم خندمو از رهگذرا پنهون کنم بعضی وقتا فکر می کنم چقدر بد می شد اگه ما آدم ها می تونستیم بفهمیم که هر کسی تو هر لحظه داره به چی فکر می کنه فکر شو بکن وقتی امروز از ته دل خندیدم اگه کسی می دونست برای یه موضوعی مثل یه حرکت شیرین و غافلگیر کننده از یه بچه کوچولو به اسم حسن دارم می خندم حتما می گفتن پگاه دیوونه ست ولی بعضی خاطره ها ممکن نیست از یاد آدم پاک بشه یکیش همین قضیه ی حسن کوچولو .

ترم جدید شروع شد و باز این واحد های نه چندان شیرین ریاضی به استقبالم اومدن ولی می خوام این ترم سعی کنم دوسشون داشته باشم مثل اینکه اتفاق های کمدی زیادی این روزا جلوی چشمام اومده یکیش همین استادمون که تکیه کلامش عجیب ترین کلمه ی بود که ممکنه از یه استاد شنیده بشه تکیه کلامش اینه : چه بامزه !

تمرینو که حل می کنن دانشجوها یه راه حل اونا می خنده و میگه چه راه حل بامزه ایی ، دیروز عجیب ترین استفاده رو از این کلمه کرد چه هوای با مزه شده این روزای پاییزی . خوب اینم یه جورشه اینم یه جور تنوع شخصیتی بین این همه استاد تکراری که فقط به زنگ موبایل حساسیت نشون می دن و به پچ پچ های دانشجوهای دختر و پسر .

یه سفر در پیش دارم و براش هیجان دارم چون احساسم اینه که خیلی خوش می گذره حتما از خاطراتش می نویسم به قول یکی از دوستام این روزا هم خاطره میشه این پست های منم یه روزی خاطره میشه و دوستشون دارم یه حس مادر فرزندی قشنگیه .

پ.ن :

بخند و يادت نرود
روي خنده هات
به هر نگاه گرسنه اي
مي تواني سيبي تعارف کني

(علی اسداللهی)

***
 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 0:3 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
از کوچه گذشتم اما آهسته

 

هزار بار خودمو کشف کردم هزار بار بهونه گرفتم و باز همون کوچه آشنا رو ديدم کوچه ايي که وسط شلوغ ترين خيابون شهر آروم و ساکت بود کوچه خاطره هاي نوجواني کوچه دلهره، دير گذشتن زمان، کوچه چهره هاي آشنا و درخت هاي بلند .

اين کوچه براي من يک کوچه ساده نبود ، کوچه ايي نبود که به رفت و آمد تکراري مردم  خلاصه بشه اين کوچه با من حرف مي زد هر بار که ازش عبور مي کردم ياد آوري بهترين چيزها بود ،اين کوچه براي من کوچه ت عابراي ساکت يا پرسر و صداش نبود، امروز باز از اون کوچه گذشتم باورش سخته ولي هنوزم قلبم تند تند مي زنه وقتي مي بينمش ، ياد بهترين روزهاي زندگي.

بايد اعتراف کنم تو تموم اين سالها ذوق نوشتنم تو بودي کافيه يه حرف کوچيک بگي يه جمله ساده مثله اينکه پگاه چرا نمي نويسي ؟بعد يه احساسي مي آد تو دلم که انگار  مسئوليت بزرگ و هیجان انگیزه من تو اين دنيا همين نوشتنه .

مردم چه ساده و آروم از اين کوچه مي گذرن همون کوچه ايي که مردم از خوردن بستي قيفي دستگاهي توش لذت مي برن همون کوچه ايي به کافي نت شاپ ختم ميشه يادت هست فکر کنم از اولين کافي نت هاي شهر بود همون کوچه ايي که درخت هاي کهن سال و بلندش اصالتش رو به عابرايي که ازش مي گذرن يادآوري ميکنه فکر مي کنی اين کوچه چقدر آدم هايي مثل من و تو رو ديده که با ذوق به ساعتشون نگاه کرده باشن ؟يا کنار هم با شادي و حرارت قدم زدند؟

دلم مي خواد از کوچه بپرسم  که سرنوشت اون آدم ها چطور شد ؟ نه ،نه ،چه اهميتي مي تونه داشته باشه اگه همون قدر که من و تو ، وقتي توي اين کوچه قدم مي زديم خوشبخت بوديم  خوشبخت بوده باشن ديگه هيچي اهميت نداره .

پ.ن :

ولي اينجا به سوي آسمانهاست
هنوز اين ديده ي اميدوارم
خدايا اين صدا را ميشناسي؟
من او را دوست دارم،دوست دارم


***

نوشته شده توسط پگاه امینی در 23:23 | | لینک به این مطلب
دوشنبه ششم مهر 1388
خستگی هامو باور نکن (Don't believe my fatigues)
 

 

دنیا خستگی هامو باور نکن ، غرغر کردن هامو باور نکن حتی دلتنگی هامم باور نکن تو خیلی خوشگل تر از اونی هستی که فکر کنی این حرف ها میتونه رو زیباییت تاثیر بذاره .

می خندی ؟ منم خندیدم اما به خنده تو ، بذار یه چیزی رو ساده بهت بگم بذار این دفعه گول نخوری  بذار مغرور نشی و فکر نکنی که این همه دلبری  .

چقدر زود دارم واقعیتو بهت می گم می دونی دنیا این تو نیستی که خوشگلی این چیزی که تو رو خوشگل می کنه حضور یه بهترینه یه کسی که فوق العاده اس می دونی چرا می گم تو خوشرنگی تو جذابی چون وقتی با اونم تو رو قشنگ می بینیم دیگه رنگ اتاق و پرده های ضخیمش به چشمم نمی آد همه جا آبی میشه ، آبی آرامش آبی فیروزه ای . تو هر چی داری از اونه اونی که از ته دل می خنده و برای شاد شدنمون ساعت ها تو خیابون دنبال یه چیزه خاص قدم می زنه ، اونی که خستگی هاشو پنهون می کنه و لبخند می زنه اونی چشماش خوشرنگه .

آره دنیا دارم با تو حرف می زنم زیاد به خودت نناز، تو بدون اون هیچی نیستی ، هیچ قشنگی نداری.

 

 

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 23:59 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوم مهر 1388
هوایی تازه تر
 

 

بهترین اتفاقای این روزا رفتن دوباره به دانشگاه بود  دلم برای دوستام تنگ شده بود باز هم مثل همیشه عکس یادگاری گرفتیم ، عکس یادگاری اول مهر ماه .

چقدر بوی مهرماه میده این روزا ، امروز  تا خونه پیاده اومدم شر شر بارون بود وقتی رسیدم خونه  احساس می کردم ریه هام پر اکسیژن شده پر بوی خاک بارون خورده احساس جوونی و تازگی .

بهترین اتفاقای این روزا خنده های از ته دلمون بود و سکوت و لبخند زدن به زندگی ، دیدن فیلم های جالب و ورزش کردن .

بعضی وقت ها آدم ها خیلی خیلی زندگیشونو شلوغ می کنن شاید بعدها با خودشون بگن واقعا دلیل این کارهام چی بوده ؟ امروز مثل همیشه که فقط صدای فیلم های تلویزیونو میشنوم (مثل جمونگ که تمام قسمت هاش پست کامپیوتر بودم و فقط صداشو  گوش می کردم ) امروزم تو اتاقم بودم که این جمله رو شنیدم: آدم ها بعضی وقت ها برای رسیدن به چیزی خیلی تلاش می کنن و وقتی به اون رسیدن با خودشون می گن واقعا ارزش این همه تلاشو داشت ؟

اما من مثل همیشه این جمله رو راحت قبول نکردم به نظرم هر چیزی که براش تلاش کنی ارزش داره چون هدفت بوده  اصلا همین تلاش قسمت قشنگه ماجراست و حتی اگه بعد از رسیدن به اون به این نتیجه برسی که زیاد مهم نبوده بازم یه حس خوبی تو دلت هست که به خاطرهمون تلاشه .

عزیزترین خاطراتمو با اشیایی از اون روزها حفظ  می کنم با تاریخ چند روزپیش دیدن یه چیزی منو یاد قشنگ ترین قسمت زندگیم انداخت یه آدامس خرسی که روش تاریخ خورده بود شاید ده دقیقه حتی مژه هم نزدم فقط به اون روزهای خوب فکر کردم روزایی که هیچ روزی نتونست جاشو بگیره و هیچ کسی جای تو رو .

به نظرم به یاد موندنی ترین لحظه زندگی هر آدمی لحظه هایی که خیلی خیلی شاد بوده روحش شاد بوده نه فقط جسمش،  سختی و غم زیاد به یاد نمی مونه نه این که نمونه شاید غم از دست دادن یه عزیزی همیشه تو دلت بمونه ولی این حس اونطوری نیست که ده دقیقه ندونی  که حتی رو زمین داری نفس می کشی .

وقتی یه روزی خیلی خوشبخت و شاد باشی مثل همین روزی که تاریخش رو این آدامس ثبت شده  قشنگ ترین بخش زندگیت میشه چیزی که هیچ وقت از یادت نمیره حالا قشنگ ترین قسمته این شادی وقتیه که یاد اون کسی بیفتی که با هم این آدامسو خورده باشید یاد یه دوست .

امشب به خاطره نوشتن این پست و مرور این خاطرات احساس خوشبختی می کنم احساس آرامش و تو همه ی خط های پایانی این پستم لبخند رو لبام بود.

پ.ن : برای پرنده بودن فاصله ها می میرند .

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 20:33 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
باران که می بارد تو در راهی

 

مگه میشه بارون بیاد اونم بعد از مدتها و تو نیای و ننویسی که خدایا چقدر تو مهربونی چقدر بارونت خوشگله چقدر بعضی آدم هات که زیر بارون می تونی دستتو بذاری تو جیبشون یواشکی قشنگن چقدر این آب و هوای نزدیک پاییز مثل یه رویا خوشگله .

این عکس امروزه وقتی اولین قطره بارون به شیشه پنجره آشپزخونه خورد و منو هیجان زده کرد تا همین الانم داره با صدای قشنگش منو خوشحال می کنه بوی خاک بارون خورده می آد کدوم عطری تو دنیا از این بو خوشبو تره؟

امروز یه روز خیلی خوبی بود از صبح خوشحالم تا همین الان که با این بارون خیلی سرحال شدم امروز یه نکته جالبو فهمیدم و اون اینکه ما هر چقدرم بزرگ بشیم باشیم مامان باباهامون ما رو بچه می دونن نه از جنبه منفیش برعکس خیلی این حسشون قشنگه و اینکه ما همیشه به قول یه گلی ، نی نی مامان باباهامونیم این موضوع رو امروز خیلی خوب حس کردم وقتی که مثل دخترهای خوب کلی ظرف های مهمونا رو شستم و خشک کردم  وقتی اومدم تو اتاقم مامانم با یه ظرف پر پفک به اتاقم اومد چقدر صحنه نازی بود با خودم گفتم جز من که کسی نیست مامانم چقدر با ذوق رفته برام پفک خریده مثل وقتی بچه بودم نگاهه مامانم خیلی مهربون بود نگاه امروزش دقیقا همون نگاهی بود که تو خاطرات بچگیم ثبت شده .

این پستم کوتاهه چون یه دوست عزیزی منتظرمه و می دونه که دارم وبلاگمو می نویسم  چقدر خوبه که آدما اینقدر همدیگرو درک کنن .

پ. ن: معمولا موقع نوشتن پست هام آهنگ پیانو گوش می دم چون خیلی دوست دارم ولی امشب این آهنگ احسان خواجه امیری رو به مناسبت این بارون گوش دادم خیلی قشنگه

باران که می بارد تو می آیی
بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه
بارانِ شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی
از دشتِ شب تا باغِ ِ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزد ، غصه می سوزد
شب می گدازد ،سایه می میرد
تا عطرِ آهنگِ تو می رقصد.....
تا شعر باران تو می گیرد........
تا شعر باران تو می گیرد.

از لحظه های تشنه ی بیدار
تا روزهای با تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی
دل می کِشد ما را تو می دانی.....

***


نوشته شده توسط پگاه امینی در 22:34 | | لینک به این مطلب