تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
یکشنبه پانزدهم آذر 1388
دور و نزدیک ( Far and near )

 

این روزهای تعطیل برای من خیلی متفاوت تر از روزهای تعطیل دیگه بود خیلی چیزا یاد گرفتم با آدم های خاصی برخورد کردم که نگاه هر کدومشون به زندگی خیلی برام جالب بود چقدر همنشین تو زندگی تاثیر گذاره چقدر همنشین می تونه باعث بشه به چیزهای سطح پایین یا سطح بالا فکر کنی .از چیزهای مختلفی حرف زدیم ، خیلی حس خوبی دارم این روزها فهمیدم که یکی از نزدیکانم یه آدم خیلی دوست داشتنی با یه قلب خیلی پاکه شاید خیلی وقت بود که اینقدر به هم نزدیک نبودیم زندگی و مشکلات به ادم ها این روزا کمتر فرصت میده با هم باشن .

چقدر نسبت به چند سال پیش هردومون تغییر کرده بودیم چقدر درکمون از شرایط همدیگه بالاتر رفته بود روابط خانوادگی یه چیز پیچیده و خیلی دوست داشتنیه می دونم که زیاد طول نمی کشه که از هم دورتر میشیم ولی یه حسی تو قلبم هست که میگه اگه ادمها روحشون همدیگرو بفهمه فاصله اونها رو از هم جدا نمی کنه زندگی من مثل خیلی از آدم های دیگه ایی که میشناسم هیچ قسمتش تا اینجا مسیر مستقیمی نداشته بعضی شادی ها تو زندگیم خیلی پر رنگن و بعضی غم ها و لحظه هایی که دلم شکسته یه کمی کمرنگ تر ولی همه این اتفاق ها که زیادم عادی نبوده باعث شده دیگه خیلی چیزها رو جدی ندونم و کلا احساس می کنم که از بعضی چیزها باید راحت گذشت و برعکس یه سری لذت های بزرگی هست که خیلی مهمند و ما یادمون میره که به خاطرشون احساس خوبی داشته باشیم .

یکی از اونا همصحبتی با ادم هایی که تو رو درک می کنن و حتی بدون اینکه کلمات زیادی بینتون رد وبدل بشه یه حس فوق العاده ایی بینتون هست که باعث میشه دور یا نزدیک با فکر کردن به اون ادم ها احساس خوشبختی واقعی کنی تعداد ادم های زندگی من که با اونا این احساسو دارم به تعداد انگشتهای یک دستم هستند ولی همین برای آرامش داشتن و تنها نبودن خیلی زیاده .

از بین این تعداد ادم های زندگی من یک نفر هست که احساس می کنم تو بدترین شرایط زندگی با من همدرده و برای شادی هام از ته دل خوشحاله کاش امروز کنارش بودم امروز خیلی دلتنگ دیدنش بودم .

به زودی باید از این اتاق کوچک دوست داشتنیم و شرایطی که دارم برای رسیدن به شرایط جدیدتر خداحافظی کنم ولی این ادمهای خوشرنگ زندگی من باعث میشن که دور یا نزدیک احساس کنم همه چیز دوست داشتنیه .

پ.ن : هرگز کسی را ناامید نکنید شاید امید او همه دارایی اش باشد (جکسون براون )

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 17:39 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هشتم آذر 1388
تنها دستهاي تو مي تواند
 

خدای خوب من چقدر خوبه که تو خدای خوبه ما هستی و می مونی ، من شرمنده توام که هر وقت خودم می خواستم پیشت اومدم عین همه کارهای دیگه ما ادم ها اینم از روی خودخواهی زیادمونه که هر فقط احساس می کنیم باید کسی باشه تا حرفامونو بزنیم سراغت می اییم .

وقتی تو خیابون راه میرم به آدم ها نگاه می کنم آدم های عجولی که تند تند راه می رن یا اونایی که دستشون تو جیبشونو و به زمین نگاه می کنن با خودم میگم همه ی این ادم ها یه قسمت های مشترکی تو وجودشون هست یه شادی ها و غم های مشترک حتی یه خاطرات مشترک مثلا اینکه همشون یه حس مبهمی از کودکی و تولد دارن همشون حتما یه آدم هایی رو دوست دارن و حتما تو هر سنی که هستند عشقو درک کردن اینه که نشون میده تو واقعا خدای خوبه همه ماهستی حتی اگه لج بازی کنیم و از خیلی چیزا فرار کنیم حتی اگه با خودمون و گاهی با تو قهر کنیم بازم تو همین طور مهربونی .

 اگه تو نبودی نمی دونستم خیلی وقت ها تو بیراهه های زندگی باید چطور خیلی چیزا رو تحمل کنم ،یا وقتی شادم و دزدکی می خندم فقط تویی که درکم می کنی و مطمئنم که از خوشحالی من خوشحالی  ، یه روزایی شک داشتم به عدالتت می گن شک کردن شروع یه باوره و خوش حالم که این تجربه ها رو داشتم و حالا به اینجا رسیدم که از ته دل عاشقت باشم امروز تو این خیابون های سرد با هر قدمی که برمی داشتم احساس می کردم که زندگیم دقیقا همین طوری باید پیش می رفت تا بفهمم که چقدر دوستت دارم با همه تلخی ها و تنهایی ها با همه شادی ها و پیروزی هاش .

امروز این منم پگاهی که ساکت و شادتر از قبل شده و به سرنوشتی که برام رقم زدی ایمان داره و دلش می خواد به همه چی اعتماد کنه چون توبراش خواستی که تو این مسیر باشه مگه نه اینکه تو بیشتر از همه ما رو دوست داری مگه نه اینکه عاشق بنده هات هستی پس هر چیزی که برامون بخوای بهترینه.

خدای خوب من احساس می کنم اون چیزی که برای زنده بودن و زندگی کردن نیاز دارمو به من هدیه دادی و همین برام کافیه همه این اتفاق ها باید برام پیش می اومد تا بفهمم که صبر چقدر می تونه قشنگ باشه سکوت کردن در مقابل خیلی ادم ها وگذشتن از خیلی موضوع هایی که شاید اصلا مهم نباشن و احساس زنده بودن کنار کسی که قلب پاکی داره خدایا دوستت دارم و به همه اون چیزی که برام خواستی اعتماد دارم .


مرا از نو
بر روز تازه اي رسم کن
که تنها دستهاي تو مي تواند !

نوشته شده توسط پگاه امینی در 22:38 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سوم آذر 1388
به آرامی آغاز به مردن نکن !

 

بعضی شعرها و نوشته ها اونقدر قشنگ هست و اونقدر حس خوبی از خوندنشون داشتی که اسمشو میگی بهترین شعری که تو سال ۸۸ خوندم .

پابلو نرودا یکی از خلاق ترین و با سوادترین شاعرایی که تا حالا دیدم و وقتی شعرش با ترجمه احمد شاملو باشه دیگه بی انصافیه که نگی بهترین شعر سال ۸۸ برای من نبوده .

گذشته از اینکه خیلی معانی قشنگی داره هر بار که می خونمش انرژی و جسارت پیدا می کنم و با خودم می گم نباید طوری زندگی کنم که به آرامی آغاز به مردن کنم خوندن این شعر منو خیلی خوشحال می کنه و یاد زندگی از نزدیکانم می افتم که نخواست به آرامی شروع به مردن کنه و برای باورهاش جنگید .

 

به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو"

***

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 23:19 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388
همه در خوابند، دخترک رکاب بزن

 

شاید قسمتی از قشنگ ترین خاطرات زندگیم با دوچرخه آبی متالیکم رقم خورده ، صبح های زود ی که مه پایین بود و خیابان های خلوت و آروم شهر رو تو آغوشش می گرفت  ،  آدم هایی که زیر پتو در خواب ناز بودند خبر از دخترکی با آرزوهای کوچک و بزرگی که رکاب می زد نداشتند .

گاهی می خندیدم گاهی اشک می ریختم کسی چه می دونست اشک هامو  باد با خودش می برد کسی چه می دونست خنده هام تو مه محو می شد کسی چه می دونست .

همه در خواب بودند کسی از دخترک خبر نداشت ، نفس هام به شماره می افتاد ولی همچنان رکاب می زدم رکاب زدنم برایم خیلی معنا داشت این که هر چیزی که بخوای تو هر مکانی که باشی فقط کافیه که بخوای و براش تلاش کنی همین . در حال عبور  خونه های سفید و سیاهی که در خواب بودند رو نگاه می کردم به آدم ها و لحظه هاشون فکر می کردم  آرزو می کردم که خوشبخت کنار هم باشند ، حس گرم خانواده و شادی و آرامش کنارشون بهترین هدیه خداست .

بعضی روزها بارون می اومد و من همچنان می رفتم لباسهام کم کم از نم بارون سنگین میشد و زمین خیس رکاب زدن رو سخت تراز قبل می کرد ولی به همون اندازه هم  هیجان انگیز تر میشد .دوچرخه آبی متالیکم شریک تمام روزهایی بود که عاشق شده بودم شاد شاد بودم و دزدکی می خندیم دوچرخم شریک همه لحظه هایی بود که تو کنارم نبودی و من تنها رکاب می زدم .

دلم براش تنگ شده  احساس می کنم باید با هم باشیم ساکت و بی صدا .

دخترک دیگه بزرگ شده با آرزوهای جدید و دنیای جدید ولی باید بره سراغ شریک دلتنگیها و شادی هاش برای یادآوری خیلی چیزها .  در انباری رو باز می کنم دوچرخم لبخند میزنه نگاش می کنم  منم لبخند می زنم و می گم سلام .

باید دوباره رکاب بزنم .

پ.ن : امروز یه هدیه خیلی قشنگ  گرفتم که خیلی برام عزیزه خیلی دوسش دارم شاید پنجاه بار نگاهش کردم مرسی گلم.

 

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 22:12 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هجدهم آبان 1388
چترهای باز و بسته

 

آدم ها وقتی بارون می آد واکنش های مختلفی نشون می دن دقیق شدن تو واکنش های ادما تو این وقت ها خیلی جالبه به نظر من .

از کلاس که اومدیم بیرون آسمون رعد و برقی زد  نگاهم به روبرو بود یه دفعه دیدم بدون اینکه بارون بیاد 3 تا چتر باز شد سرمو بالا گرفتم و چشمامو بستم چه هوای خاصی بود باد به مردمک چشمام می خورد و خنک می شد.

آسمون رعد و برق بعدیشو زد  و نم نم بارونشو شروع کرد دیدم بچه ها تند تند راه می رن که پناه ببرن به جاهای امن سرمو بالا گرفتم و دوباره به آسمون نگاه کردم قطره های بارون به صورتم می خورد.

وای خدا انگار آسمون عاشق شده بود  چه بارونی می اومد دوستم شلوار دم پا گشادشو کشیده بود بالاتر که خیس نشه اون یکی تو بارون آینه تو دستش بود آینه ش خیس خیس بود ولی اون با مهارتی که داشت خودشو داشت نگاه می کرد .

پسرها با یکی از مسئولین فوتبال بازی می کردن و اهمیتی به بارون نمی دادن ، بعضی از چترها دو نفری شده بود بعضی ها دستشونو تو جیبشون کرده بودن و تنهایی زیر بارون می رفتن بدون هیچ حرفی و هیچ همراهی ، بعضی ها جیغ و داد میکردن و دنبال پناهگاهی بودن ، 2 نفرو دیدم که ذرت مکزیکی می خوردن و می خندیدن ، بعضی ها سرشونو برده بودن توی چترهاشون انگار اونجا یه پناهگاه بود برای تنهایی هاشون ،دیدم یکی که  تو شرشر بارون چتر داشت چترشو بست و قدم هاش آروم تر شده بود  با خودم گفتم شاید یاد یه خاطره بارونی خوب افتاده که چترشو بست ،دوستم غمگین بود یاد خاطرات چند سال دوستی و خاطرات خوبش افتاده بود و می گفت یعنی اونم ممکنه زیر بارون یاده من بیفته ؟

بعضی ها دنبال دوست یابی بودن زیر بارون انگار ورژن جدید تریه و شاید یه تنوعی  باشه ، یه نفر سیگار می کشید اونم با احساس تمام شاید بوی سیگار و خاک بارون خورده دیگه آخر دنیا باشه ، یه دختری سوار سانتافش شد و رفت یه دختری نگاهش زیر بارون یخ زده بود و هیچی نمی گفت اما وصف حال من مثل همه روزهای بارانی لبخندی بود که  به لب هام نشسته بود و نگاهی به دورها که بیایی .

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 22:52 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم آبان 1388
همیشه حق با ما نیست
 

 

با تمام خستگی و بعد از گذراندن ساعت ها کلاسهای سخت تو راه بازگشت به خونه با خودم گفتم چقدر خوبه که یه اتفاق جدید بیفته وقتی به خونه رسیدم .

 در خونه رو که باز کردم با کفشهای یه غریبه روبرو شدم خوشحال شدم که شاید یه مهمون پر انرژی امشب مهمون ماست و منو از این حال و هوای ریاضی در می آره اما درو که باز کردم فقط تونستم بگم سلام و به اتاقم برم.

مهمونمون کسی بود که توانایی داره بیست و چهار ساعتو نق بزنه و شکایت کنه ،کسی که خودشو بدون نقض می بینه و مدام داره شکایت می کنه هر چیزی غیر از خودش ،خدارو شکرکردم که سالی چند بار چشمامون به دیدنشون روشن نمیشه ،الان که دارم این پست رو می نویسم به ادم هایی فکر می کنم که دائما دارن نق می زنن که شوهرم این جوری ، خانومم اونجوری ، شرایط جامعه بده این گرونو اون گرونه ، مادر شوهر و کاکتوس فرقی زیادی با هم ندارن، سبزیش خوب نبود ، هوا بد بود ، بچه ام باز سرما خورده بود ، از صبح تا شب دارم جون می کنم ، ماهواره پازیت داره ، بارون نیست که تگرگه همه چی رو خراب کرد ، بیمارستان ها خیلی بده آدم سالم میره تو مریض می آد بیرون خدا رحم کنه که دکتر با زنش دعوا نکرده باشه وگرنه یه قیچی چیزی تو شکمت جا می ذاره ، این ساعت ها رو چرا همش جلو عقب می کنن مگه بیکارن ، پسربزرگ ترم یه دختری رو می خواست کلی باهاش صحبت کردم  و خدا رو شکر بلا ازمون دور شد ،مگه تو این سن آدم باید عاشق بشه ؟ بدبخت میشد بهتر که نذاشتم خودمون ازدواج کردیم کجا رو گرفتیم ....

خدای من چرا بعضی از بنده هات اینجورن ؟ چطور می تونن این همه قشنگی رو نبینن حتی میشه از نگاه کردن به آدم های توی خیابون و محبت هاشون به همدیگه انرژی گرفت ، چطور میشه همه چیزو نادیده گرفت و با این حرف ها آدم چطوری می تونه بگه منم بنده توام؟  تویی که این همه قشنگی و کارای بزرگم در مقابل نگاهت کوچیکه چه برسه به این حرف ها .

مهمون امروزمون یه نمونه از هزاران آدمی بود که همین نزدیکی ها دارن زندگی می کنن و شاید خودمونم جزء یکی از همونا باشیم که اگه اینجوری باشه واقعا باید برای خودمون متاسف بشیم .

بعضی ها اعتقاد دارن که بعضی نژادها خوبند یا سری بد این جور آدم ها هم عجیب و غریبن خیلی دلم می خواست به این جور آدما بگم که آب و هوا روی انسان بودن آدم ها تاثیری نداره ، به قول شازده کوچولو ما آدم بزرگا راستی راستی عجیبیم .

پ.ن :

آه ای پروانه ی کوچک درونم
رویایت چیست
وقت بال زدن

***

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 19:27 | | لینک به این مطلب
جمعه هشتم آبان 1388
بیا رنگی تر باشیم

 

در و دیوار دنیا رنگیه خدا دنیا رو با عشق رنگ کرده پس همه ی رنگ هاش رنگ عشقه ، این رنگ همیشه تازه اس و هیچ وقت خشک نمیشه .

از هر طرف که رد بشی لباست به گوشه ایی از اون می گیره و رنگی میشه ، اما کاش ما آدما اینقدر محتاط نبودیم و به خودمون اجازه می دادیم که باشادی راه بریم و بی پروا لباسمون رنگی بشه .

میگن خدا کسی رو بیشتر دوست داره که لباسش رنگی تره .

دوست دارم لباسم با حضور تو هیچ جای سفیدی نداشته باشه وقتی با توام دوست دارم روی رنگ ها تند تند راه برم و به هیچ چیزی فکر نکنم .

بیا دستمو محکم بگیر بیا رنگی تر باشیم .

پ.ن : عکس از پشت صحنه فیلم نقاب های شیشه ایی به کارگردانی مریم کریمی .

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 19:14 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفتم آبان 1388
سفری به درون

 

بعضی وقت ها خیلی حرف داری که بزنی ولی دلت می خواد سکوت کنی این روزهای زندگی من هم جزء این دسته از روزها بود این روزها رو آدم های اطرافم دقیق شدم به زندگی های عجیب و غریب و در عین حال شبیه به هم ما آدم ها .

یه سفر هیجان انگیز داشتم که کلا نگاهمو به خیلی چیزها عوض میگن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ، واقعا درسته این سفر برای من یه سفر مقدس بود گرچه شاید به ظاهر جای مقدسی نرفتم ولی موقع برگشت یه کوله بار پر از فکرهای خوب با خودم داشتم ، روز سوم سفرم بود که یه چیزی که خیلی دوست داشتمو گم کردم و خیلی ذهنمو برای پیدا کردنش آزار دادم جالبه که هر چقدر می گشتم انگار ازش دورتر میشدم روز بعد کلا وابستگیمو بهش از دست دادم و گفتم مهم نیست و تا آخر سفر به این فکر کردم که وقتی برگشتم خیلی از چیزهایی که سالهاست تو اتاقم نگه داشتمو از خودم دور می کنم وابستگی به هیچ چیزی جالب نیست چه برسه به اشیاء با این  فکر تا آخر سفر خیلی خوش گذروندم و پگاه جدیدی شده بودم خیلی از چیزهای مهممو با خودم این طرف و اون طرف نمی بردم و تو هتل می ذاشتمشون چند روزی گذشت تا موقع برگشت کاپشنمو که پوشیدم طبق عادت همیشگی دستمو بردم تو جیبش و جایزه این فکرهای خوبمو گرفتم چیزی که گم کرده بودم تو جیبم بود .

رها بودن از همه چیز خیلی خوبه البته این رها بودن به معنای فراموشی نیست به معنای وابسته نبودنه.

دارم به این فکر می کنم که چقدر موضوع برای نوشتن پست هام دارم تاخیر این روزها جبران میشه چون با انرژی برگشتم .

پ.ن :

اى مسافر جاودانه
رد گام‏هایت را
در ترانه‏هايم خواهى ‏يافت

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 21:35 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و چهارم مهر 1388
برای او که در خواب است

 

زیبای مهربانم
بیا رها باشیم
فارغ از دلبستگی ها
رکاب بزنیم
بیا در حصار قاب این دنیا
پنجره ایی بسازیم رو به خانه ی خدا
بیا برسیم به انتهای زمان
آنجا که آرزوهایمان بادبادک وار به اوج می رسد
فالگیر خودش گفت
آخر دنیا به هم می رسیم !

***

نوشته شده توسط پگاه امینی در 23:25 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
در راه

 

این روزها همه ی اطرافیانم به مدل های مختلفی دلشون گرفته یه حس عجیبی دارن ،خیلی جالبه انگار همشون یه جورایی خیلی شبیه هم شدند حتی اگه سعی کن با ژست ها و قیافه و کارهای مختلف متفاوت باشن  این روزها کنارم می شینن و  درد و دل می کنن و منم بعضی وقتا با غرغرهاشون همراه میشم  و بعضی وقت ها می شم سنگ صبور .

آدم های اطرافم این روزها همه یه جورایی مثل شخصیت کتابهایی شدند که یه دورانی اونا رو زیاد می خوندم شاید خودم خیلی بیشتر از همه اونا شبیه قصه ها شدم ولی شاید همیشه هر قصه ایی رو نشه ننوشت ولی وسوسه شدم که زیاد تر از قبل بنویسم کلی ورق های سفید هر شب تو اتاقم می بینم که صبح اون روز سفید بودن میان آدم ها بودن رو دوست دارم و احساس کردن دلتنگی هایی دخترانه خودمو و نقطه های مشترک پیدا کردن میان دلتنگی هامون
سفرم یک هفته عقب افتاد مامان میگه نباید تو بعضی موضوع های عجله کرد شاید تاخیر تو سفر به صلاح باشه لبخند می زنم و سرمو به نشونه تایید تکون می دم و با خودم میگم چقدر خوبه که آدم ها به بعضی چیزها باورداشته باشن 
پنجره رو باز می کنم بوی پاییز می آد چشمامو می بندم و با خودم میگم خدایا کمکم کن این سفر برام سفر خوبی باشه احساس می کنم این سفر برام یه شروع جدیده یه سفر متفاوت بعضی وقت ها باید رفت .
یه چند سالی هست که این فکر به سراغم می آد که اگه بگن برای باقی روزهای زندگیت فقط بتونی یه آرزو کنی از خدا چی بخوام ؟
راستش کم کم دارم به جوابش می رسم خیلی جواب ها رو پیدا کردم ولی یه کم که رفتم تو زندگی جلوتر دیدم جوابی که دارم دلمو راضی نمی کنه راستش یه مدته یه حسی اومده تو دلم که احساس می کنم جواب سئوالو پیدا کردم .
پنجره رو می بندم بوی بلال سرخ شده تو خونه پیچیده  مامانمو می بینم مثل همیشه مهربان و با دست های پر .


پ.ن :
دلتنگ دیدنت هستم

نوشته شده توسط پگاه امینی در 18:42 | | لینک به این مطلب