تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
یکشنبه هفتم اسفند 1384
آنکس که غریب نیست شاید که دوست هم نباشد

 و اما دوست
دوست دوست را کامل میکند همانگونه که یک نیمه نیمه دیگر را----اما یک نیمه در نیمه دیگر حل نمیشود ---محو نمیشود---نابود نمیشود---این شبیه شدن ها مساله ایست که موجب میشود ما آدم ها غالبا تنها بمانیم ما می خواهیم کسی با ما باشد که "ما" نباشد دستگیرنده ما باشد و دستگیرندهاش باشیم هشدار دهنده به ما باشد و هشدار دهنده به او باشیم بیدارکننده ما و بیدار کننده اش باشیم خیلی ها می آیند به طرف تو و مجذوب میشوند و مغلوب----بعد ناگهان می بینی که تکیه کلامهای تو را ---حرکات تو را---طرز حرف زدن تو را و حتی سلیقه تو را در غذا خوردن و دوست داشتن این یا آن میوه و شیرینی تقلید می کنند این ها هرگز دوستان خوبی نمیشوند ---تو نیمه مکمل خود را می خواهی نه سایه خود را نه شبح خود را --رفیقی که دایما تو را تایید میکند یا تحسین اسیر است نه رفیق-------------
و اما عشق
چرا بعضی ها به زور می خواهند عاشق کسی باشنددر حالی که خود آن شخص دیر زمانی است که عاشق  شخص دیگریست؟؟
چرا آدم ها خیلی آسان به خودشان اجازه می دهند که وارد زندگی خصوصی دیگران شوند؟منظورم از زندگی خصوصی دقیقا کلمه ی زندگی نیست منظورم محدوده خصوصی آدم هاست محدوده خاطراتشان-- امید هایشان ---  تنهایی هایشان و عشقشان ------چرا آدم ها بدون اینکه فکر کنند آیا خیلی از مسایل به آن ها مربوط میشود یا نه به همین محدوده ایی که گفتم وارد میشوند-----هیچ وقت نتوانستم کسانی را که به زور می خواهند ادای عاشقان را در آورند بی آنکه کوچکترین احساسی به آنها نداری را درک کنم کاش برای آن کسی که  واقعا هر شب و روز دلتنگش میشوی واز تو دور است فاصله ها کم تر میشد -------آنقدر که گرمای لبخندش را احساس می کردی---و بر عکس ازخیلی از آدم ها که نزدیکت  هستند  و تو را رنج می دهند  خیلی دور بودی و آنها خیلی کمرنگ ---------
"میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است آنکس که غریب نیست شاید که دوست هم نباشد "

                                                     ***

نوشته شده توسط پگاه امینی در 22:43 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سوم اسفند 1384
می خوام که همین حالا بیای

می خوام که همین حالا بیای
می خوام که همین حالا یه باره بیای
یه دفه و بدون هماهنگی
وقتی اومدی
یه از نامه ها رو بیار
با یه کتاب و
یه دونه گلدون
می خوام که همین حالا یه باره بیای
و منو محکم بغل کنی
باید چراغ سقفو خاموش کنی
شمع ها رو روشن کنی
پریز تلفنو بکشی و
با لباست اشکامو خشک کنی و باهام حرف بزنی
باید با هم بخندیم خیلی
به اندازه  تمام روزهای بدون خنده
وقتی آفتاب پشت ابرا پایین می ره
بایستی بیایی پیش من
با قلبت
تا من دیگه هیچ وقت خودمو گم نکنم
تا من دیگه هیچ وقت پشت پنجره اونطوری وانستم
و قاطی نکنم
با یه دونه گل خشکیده تو دستم
تا من دیگه تو ایستگاه راه اهن به ریل ها نگاه نکنم تا بیای
با یه آواز غمگین روی این لبای خشکیده
تو بایستی همین الان بیای
بایستی همین الان یه باره بیای
فقط واسه اینکه دیگه طاقتم طاق شده
واسه اینکه این افکار لعنتی دارن به من فشار میارن
می خوام که همین حالا بیای
می خوام که همین حالا یه باره بیای

                                    ***

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 16:4 | | لینک به این مطلب