به کجا می روم؟
از من نپرس کجا میروم نپرس کجا بودم-----اصلا از کجا آمده ام از همان لحظه ایی که به دنیا آمدم---من هرگز از آسمان آبی نمی پرسم که چرا آبی است----آبی" آبی است و من به آبی آسمان اعتماد دارم -----من به خیلی چیز ها اعتماد دارم و فقط چشمانم را به بدی ها بستم -----تازه گی ها خیلی به جایی که در آن زندگی می کنم فکر می کنم و فهمیده ام که جایی که ما به راستی در آن زندگی می کنیم جایی نیست که روز هایمان در آن می گذرد بلکه جایی است که به چیزی امیدوار می شویم یا از چیزی نا امید می شویم بی آنکه بدانیم چرا.
وقتی به دیواری تکیه می کنی و ناگهان آوازی زیر لب می خوانی بی آنکه بدانی چرا. اما سر آغاز زندگی جایی است که ما چنین احساسی داشته باشیم ---جایی در میان امید ها و نا امیدی ها می توانیم چیز های خوبی پیدا کنیم ---
قلب هایمان به یکدیگر------چشم هایمان به یکدیگر---دست هایمان به یکدیگر-----اینجاست که هر کجا باشیم همواره در حال ساختن چیزی تازه در زندگی هستیم--اما ترس ما آدم ها اینجاست که مبادا روزی خود زندگی در برابر ما بیاستد این اتفاق زمانی است که ندانیم جایی که براستی در آن زندگی می کنیم کجاست؟ و کسانی که با آنها حرف می زنیم به راستی کیستند؟
از من نپرس کجا زندگی می کنم --از فضای خانه ام نپرس ---از رنگ دیوار و فرش ها و لوستر های خانه ام نپرس -
خانه من جایی است که در آن همه چیز عالم را به هم پیوند می زنم و بعد در راه زیر نور ماه یا زیر باران در پاییز یا شایدم بهار آواز می خوانم برای کوچه برای دلم برای روز های قشنگ و برای تو آواز می خوانم.
امشب باران می آید امروز من دوباره آواز خوانده ام ---
