تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
بعضی وقتها ، بعضی جاها ----
به رسم کودکی

بعضی وقتها ، بعضی جاها ، حالت را خوب می کنند .شاید آنقدر خوب که هفته ها شاد باشی ---یه جایی هست که همیشه حال مرا خوب میکند .مکان های مقدس فقط یک بهانه اند گاهی برای رفتن و به خود آمدن جایی که دیگر برای اشک هایت یا بلند بلند آرزوهایت را گفتن نباید توضیحی برای کسی بدهی.
تکیه به دیوار یک عمارت قدیمی ، و نگاه ، سجده گر آسمان  . 
و چرخشی به دور خود ، سر به دیوار عمارت می گذاری ، نگاهت را کج می کنی سمت نوری ، به آدمها نگاه می کنی به پیر زنی که گوشه ای نشسته و دختر بچه ای که دارد مثلاً درس میخواند .
تصمیم میگیری فقط چند لحظه فقط چند لحظه به خودت فکر نکنی و فقط به آدمها نگاه کنی ، هی دیوانه ! گفتم چند لحظه تحمل کن ، چند لحظه به آن دل بی تابت بگو تحمل کنند .
تحمل می کند و تو باز به پیر زن نگاه می کنی به عصایش . تکیه بر عصا.  ».
چشمهایت را می بندی چند لحظه تمام شده ، و حالا به هیچ چیز فکر نمیکنی---------------
سرت را بر می گردانی به عمارت نگاه می کنی و حالا اشکهایت اجازه دارند بریزند ---- دلت تنگ شده ، ت ن گ .
ببین ! آدمها یه جایی دارند که بهش می گویند دل ، وای به روزی که این دل بگیرد . و وای تر اینکه این دلت  ت ن گ کسی شود که----------
کم کم دارد همه جا تاریک می شود ، و هنوز روی زمین سرد نشسته ای ، باد سردی می آید ، زانوها را بغل می کنی ، چانه ات را به زانوها تکیه می دهی زیر چشمی به آدمها نگاه می کنی ، یکی می آید ، یکی می رود ، یکی می آید ، یکی می رود . یکی می آید ، یکی م ی ر و د .......ی ک ی ......انگار زندگی جمع همین آمدنها و رفتنهاست . دلت می خواست که شمع می خریدی 4 تا شمع آخر یادت هست که من عدد 4 را خیلی دوست دارم --دلم می خواهد شمع روشن کند آخر یادت که هست دل من شمع هم خیلی دوست دارد---می خواهم ش م ع روشن کنم یکی برای خودم دختر بچه ایی که گل رز را دوست داشت  یکی برای تو یکی برای مامان و یکی برای همه آنهایی که شمع ندارند
 به خدا من تب ندارم
، حرفهای من هذیان نیست ....نیست به جون خدا هذیان نیست . ...
 به خانه بر می گردی آرام روی تختت دراز میکشی به آن دورها و نزدیکها فکر می کنی . یاد جمله ای از جبران خلیل می یوفتی همان نوشته ای که برای عشقش ماری بود : اگر من درخشش خورشید و گرمای آفتاب را می پذیرم ، پس باید رعد و برق را هم بپذیرم .
و تو پذیرفته ای .
دستت را به پیشانی ات می گذاری ، نه هنوز تب نداری ، دستت را به روی قلبت می گذاری ، گرم است هنوز می تپد اما تب ندارد .
برای خودت شعر می خوانی برای خودت.
بعضی وقتها ، بعضی جاها ، حالت را خوب می کنند

نوشته شده توسط پگاه امینی در 0:46 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385
شبانه
سازی بزن


 دلم این روزها غصه های یه عالمه آدمو شنید و سعی کرد خودشو شاد نشون بده --دلم چند وقته اصلا یاد خودش نبوده این قدر که بین همه نزدیکام تقسیم شده امشب دلم درد ودل می خواست امشب اتاقم یه بوی خوبی داره ---دلم دلتنگ هست اما یه حس خوبی داره ----چه خوبه زندگی نه؟
هی نوشتم هی پاک کردم ....نوشتم ، پاک کردم . نمی دونم چرا ؟ شاید چون همش دلتنگی بود .
می نویسم ، پاک می کنم . می نویسم ، پاک می کنم . دوستت دارم را هم نوشتم به نام تو اما نوشتم و پاک نکردم .

 

"تنهایی های من و دل دیوونم!"

                                                    ***

پگاه

- جان پگاه

دلم یه عالمه دریا می خواد .

- بری توش غرق شی ؟

نه برم توش آروم رو موجا دراز بکشم و به آسمون نگاه کنم

- اگه غرق شی ؟

 راحت میشم .

نه دریا نرو برات دعا میکنم

-برات دعا می کنم یه دل دریایی پیدا کنی .

می دونی ، انتظار خیلی سخته .

- آره می دونم

پگاه

-جان  پگاه

اگه به ماه نگاه کنم عکسشو می بینم .

- به دلتم نگاه کنی عکسشو می بینی .

پگاه

-جان پگاه

از آدما می ترسم .

- نترس آدما که ترس ندارن فقط یه کمی خودشونو گم کردن .

پگاه همه یه جورایی بیقرارن.

- آره بیقرارن من اینو حس کردم اما سعی کن تو خوب باشی یه وقت دل کسی رو نشکونی یه وقت حق کسی رو ضایع نکنی ،نکنه یه وقتی مغرور بشی . خدا رو فراموش نکن.مهربون مهربون باش.

پگاه

- جانم

 چرا بعضی آدما انقدر از خدا بد می گن . چرا  دلم میگیره بعضی ها منو متهم میکن میگن کو اون خدائی که ازش دم می زنی . چرا انقدر مصیبت رو سر آدما خراب می کنه . اما  می دونی چیه بزار بگم بزار بلند بگم بزار هر کی هر چی دلش می خواد بگه بزار بگن افکارم بچه گونست اما من خدا رو همین نزدیکاها دیدم . تو لبخند یه بچه . تو اشک یه غریب .تو نگاه اون دوست که دلم براش تنگ شده--- خدا رو وقتی حس کردم که بدی دیده بودم، شکسته بودم . خدا رو دور دورا ندیدم همین نزدیکی ها بود. نزدیک نزدیک .

 خدا از دست ما ناراحته .

 چرا چشمات پر از اشک شدن پگاه بازم حرف بدی زدم .

- نه ، حرف بدی نزدی . تو که تازه دلی شکستی . منم کمرم شکسته وقتی می بینم بعضی از مخلوقهای خدا چقدر آسون حرمت ها رو میزارن زیر پاشونو لگد مال می کنن بعضی ها فکر میکنن دنیا فقط همین جاست میگن کی اون دنیا رو دیده . خیلی جالبه دلک من خیلی جالب . انگاری فراموش کردن کسی بوده که خلقشون کرده . مردم مسائلُ باهم قاطی کردن . گناه منو پای تو می نویسن و گناه تو رو پای من .

-پگاه

-جانم

چرا بعضی ها به خودشون اجازه میدن آزادی آدمه دیگه ایی رو بگیرن مگه اون بعضی ها از کجا اومدن چرا آدما برای رسیدن به آرزو هاشئن باید از این همه پل رد بشن

-اگه دل بیقرار و پر آرزویی باشی فقط خودت و ترانه هات می مونی آدما دلای بیقرارو دوست ندارن همیشه میگم  گوش نمیکنی دلای بیقرار و دلتنگ همیشه تنهان .


پگاه - . می خوام برام لالایی بخونی و ساز بزنی تا من یه کمی بخوابم . خیلی خسته ام  خیلی .

- سرتو بزار تا برات لالایی بخونم .

لالالالا لالالالا لالایی

دل مهربون آروم بخوابی

بخوابی چشماتو رو هم بزاری

لالالالا لالالالا لالایی

میخوام قصه بخونم تا بخوابی

یکی بود و یکی پر زد نبود شد

دل من هم به دنبالش روون شد

چشاتو هم بزار نترس من اینجام

لالالالا لالالالا لالایی

برای دل میخونم هی لالایی

شاید خوابش کنم ، بهونه گیره

اگر اومد میگم دل بیقراره

اگر اومد قسم میدم بمونه
لالالالا لالالالا لالایی

می دونم از سفر زودی می یادش

بهت قولی دادم مردونه نیستش

ولی ماه میزارم من گرو ییش

لالالالا لالالالا لالایی

بخوابید آدما راحت بخوابید

اگه اومد قسم میدم بمونه

فقط خواستی بخوابی تو دعا کن

براش نذر ستاره ، ماه و آب کن

لالالالا لالالالا لالایی

لالالالا لالالالا لالایی..........


                                     ***

نوشته شده توسط پگاه امینی در 22:4 | | لینک به این مطلب