نمی دانم چه می خواهم بنویسم مدتی است که هر چه می خواهم بنویسم نمی توانم ---این خط خطی ها را هم که الان نوشتم خیلی معجزه شده که تا اینجا آمده!
نمی توانم جلو لبخند خود را بگیرم . گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد . آخرش هیچکس نفهمید خوشی من از چیست . همه گول خوردند .!به جز خودت!
این هفته هفته خوبی بود خواب های خوبی دیدم و با دوستان خوبی هم صحبت شدم دیوانه ایی به من گفت پگاه مطمئنم که چشمانت برق میزند نمی دانم شاید چون منم مطمئنم که چشمان بعضی ها برق میزند بی آنکه چشمانشان را دیده باشم ----و استادی داشتم که چشمانش برق میزد با آن لهجه شیرین ترکی اش در دل همه جا داشت کاش این هفته او را هم می دیدم استاد صالحی را می گویم استاد معارف !
"یاد حرف مادر بزرگ افتادم مادربزرگ می گفت : سرنوشت آدما روی پیشانیشان نوشته شده .آنوقت ها بچه که بودم همیشه به پیشانی آدما زیاد نگاه می کردم آخر می خواستم سرنوشتشان را بخوانم . این بچگی هم عالمی دارد .....می دانی خواندن پیشانی آدم ها مثل چیست ؟ مثل اینکه یک دیوار بلندی باشد و تو هم مرتب روی نوک انگشت های پایت بایستی اما بازهم قدت نرسد که آن طرف دیوار را ببینی .
جلو آینه می ایستم به پیشانیم نگاه می کنم می خوام بخوانم اما چیزی به غیر از یک خط نمی بینم . این خط هم به حساب دیوانگی هایم بود ."
راستی این هفته چه باران نازی آمد شنبه عصر بود که با زهرا قدم می زدیم که باران گرفت مردم چرا از باران فرار می کنند؟ وقتی به خانه رسیدیم لباس هایم بوی باران می داد
آدم که زیر بارون چتر نمی گیرد ! می گیرد ؟ آدم باید زیر باران خیس شود.آنقدر خ ی س که کسی دیگه تشخیص ندهد این قطره هایی که رو صورتش هست قطـــــــــــره های ا ش ک است یا ب ا ر ا ن .....
این روز ها اتفاقات عجیبی برای من افتاده انگار در یک خواب عمیقم دوستان قدیمی ام را دیدم و هر کدام از دلتنگی هایشان برایم گفتند با یکی از دوستانم اشک ریختم با یکی دیگر از ته دل خندیدم زندگی مرز میان این خنده و گریه هاست نه؟ با دوست دیگری بی آنکه چیزی بگوییم درد مشترکی داشتیم و آرزوهای یکسان ------گذشت زمان با ما آدم ها چه میکند یاد روز های شیرین مدرسه افتادیم که عاشق این بودیم که چند دقیقه زود تر از مدرسه بیاییم بیرون انگار این صدای زنگ مجوزی بود برای آزادی وچه شاد بودیم آن روزها و امروز که ساعت ها یمان بدون مرز و محدوده شده پس چرا دیگر کم می خندیم؟ یا اصلا نمی خندیم؟
من این روز ها دلم عجیب هوای دریا را دارد باران که می آید من دیوانه ترم برای رفتن دلم هوای پرواز دارد آدم ها عاشق پروازند ولی بال ندارند ولی به جای بال یک قلب دارند که پر آرزوست پس فقط کافیست با بال آرزو هایشان پرواز کنند کاش آرزوهایم نزدیک تر شوند
راستی این هفته چند دوست به من گفتند که پگاه غمگین می نویسی نوشته هایت بوی دلتنگی میدهد من غمگین نیستم فقط کمی دلتنگم ---این روزها دلم عجیب هوای گذشته را کرده یاد بچه گی هایم افتادم ---یاد بازی با بچه های کوچه که الان هیچ خبری از آنها ندارم ---زندگی خیلی قشنگ است و ما گاه دلتنگیم ولی این دلتنگی هم قشنگ است نه غمگین------
این روز ها
انگار در یک خواب عمیقم
