باز تابستان از راه رسید تابستان بی قرار ، تابستان با سایه ها ،سایه ناپایدار درختا ،سایه ناپایدار فکر و تصمیم ما آدم ها ، دلم چقدر برای تابستان های کودکی ام ناگهان تنگ شد ،کودکی شیرین من ،سایه دلهره گرفتن کارنامه ،سایه جیرجیرک های عاشق تو شبای داغ ، سایه ی خوابیدن روی پشت بام خانه مادر بزرگ، سایه خوردن گیلاس های درشت باغ و آویزان کردن گیلاسها به گوشهایمان و احساس ملکه شدن (یادم هست تو هم یادت هست؟) سایه طعم خوش زرد آلو ،سایه خنده های خانوادگی ----------------------
و حالا باز تابستان است و سایه ها آمده اند اما دیگر از آن سایه های کودکانه خبری نیست !
دلم گاهی برای بچه های امروز میسوزد وقتی با آنها حرف میزنم هیچ سایه ای در خاطرشان باقی نمانده ! چرا؟!
این تابستان اما برای من سایه نوشتن برای توست ،تویی که انقدر عزیزی برای من که شبها با رویای رسیدن تو به آرزوهایت چشمهایم را بر هم میگذارم و صبح با احساس شیرین حضور تو بیدار میشویم و میبینم که باز خدا صبح دیگری را به من هدیه کرده صبح شیرینی که باز من و تو هستیم و سایه هایمان!
"انگار آشنایی من و تو از آشنایی تاریکی با ستاره ها هم قدیمی تر است "
"کاش دوستی من وتو شبیه عکس گلی باشد که هر چه گلبرگ هایش بیشتر و بیشتر باز میشوند ریشه هایش بیشتر و بیشتر رشد میکنند"
نوشته هایم بوی سایه ،رنگ،صدای تو را دارد و لبخندم نشانی از حضور توست ،چه بودنی زیباتر از لبخند ها و واژه ها ،برای تو که هرگز برایم دور نبودی ،غریب نبودی،عجیب و رویایی نبودی ،برای تو که مثل من یک انسان هستی و چه زیبا .
***
