تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
دوشنبه سوم مهر 1385
مهمان دو فرشته!

 

خدایا تو در آسمانت فرشته چه بسیار داری!

مهمانشان بودیم.

لحظه دیدنشان صحنه ایی بود که هرگز فراموش نخواهم کرد هوا تاریک بود و کمی سرد انگار شبنم یخ زده روی گونه هایم بود آسمان پر از ستاره.

در راه رسیدن چهره هایشان را تصور میکردم اما آن ها فرشته وارتر از تصورات من بودند.

مادربزرگ و پدربزرگ را میگویم یادت هست؟

خوشا به حال تو که پدربزرگ وقت رسیدن گفت با آمدنت زندگیش روشن شد چقدر این حرفش به دلم نشست  آن شب یادت هست؟

کمی حسادت کردم کودکانه این را یادت نیست میدانم .

بوی خاک می آمد و مه سفید که از کوه ها روان شده بود به سمت دره دوستی ها.

مادر بزرگ با آن چشمان افسانه ایی و روشن اش درست شبیه یک رویا بود و پدر بزرگ با آن لهجه شیرین و کمر خمیده اش از داستان های کودکی ام می آمد.

آن شب آنقدر زیبا بود که خوابم نبرد یک لحظه احساس کردم پدربزرگم بازگشته آخر آن شب نگاه پدر بزرگ خیلی برایم آشنا بود و نزدیک.

 چه جای آشنایی بود طعم خوب انگور و گردوهای سبز و گرد!!!

یادت هست گفتم این گردوها چقدر گرد است  همه خندیدند یادت هست؟

من که خوب یادم هست .

قاصدک" چشمه "  آبشار" خاک نمناک"   ستاره ها" بوی کاهگل اخ که چه بویی دارد این کاهگل و خاک .

چقدر رنگ داشت این روستا و چقدر خاطره.

من تشنه ام.

تشنه بوی روستا و تشنه دیدن دوباره چشمان مادربزرگ !

شب

سنگینی پتو را  آن شب چقدر خوب احساس کردم آخر هوای روستا  سبک بود و رها و این سنگینی بیگانه بود با حال من و حال روستا !

به آسمان که نگاه میکردم پر از ستاره بود اما ستاره من ؟

آسمان آن شب یک ستاره کم داشت برای من فقط یک ستاره .

باید برمیگشتم .

آمدن تلخ بود و اما شیرین تلخه شیرین را من خوب فهمیدم آن روز.

روستا ماند با همان سکون و مه و آرامش و بو و گل قاصدش اما پگاه باید می آمد دل هوای آمدن داشت .

روستا شاید روزی  پگاه بیاید دوباره

اما این بار نه پگاهی بی دل!

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 11:51 | | لینک به این مطلب