تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
شنبه چهارم آذر 1385
براي نينا

          

 

چند روزه که چشماش برق می زنه به یه دليل خيلی ساده" شنيدن يه صدای آشنا" !

چند روزه که اينقدر ذوق زده شده با اون چشمای معصوم و قشنگش که منم مثل خودش ذوق زده کرده!

ما آدما خیلی ساده و آسون شاد می شيم ، برای ديدن اين شادی لازم نيست خیلی هزينه کنيم يا راه دوری بريم ، ما آدما خيلی کودکانه و آسون شاد می شيم به سادگی شنيدن يک صدا!

ما آدما فرقی نمی کنه که کجای اين کره خاکی زندگی می کنيم ،لباس اورجينال و گرون به تن می کنیم يا معمولی  ، به موهامون ژل بزنيم يا ساده اونا رو به یه سمت رها کنيم، فرقی نمی کنه  با ماشين آخرين مدل به گردش بیريم يا پياده ! همه ما آدما خيلی کودکانه و آسون شاد می شيم .ما آدما هر رنگ و بويي که داشته باشيم دلامونو خدا از يه گل آفريده درست شبيه هم ! به خاطره همينه که هر جوری هم که باشيم یه جوری عاشق می شيم ، گريه می کنيم و می خنديم

نينا کسی بود که اين درسو خوب به من یاد داد چون توی اين سه سال هيچ وقت به اين آسونی که توی اين چند روز خنديده ،از ته دل نخنديده بود !

نمی دونم اونی که باعث اين شادی شده وبلاگ منو اصلا می شناسه يا نه ولی مطمئنم که یه روز کسی اونو از ته دل شاد می کنه دقيقا همين طور ناگهانی و قشنگ!

ما آدما خیلی ساده و آسون شاد می شيم ! ولی خيلی وقته که اين کارو نکرديم نه؟!!

 

وسوسه‌ام کرد
با آمدنش که خداحافظی کند،

در پاسخ درنگ کردم
و هنوز
در تاريکی،
بوی پيراهنش را می‌شنوم.

             ***

نوشته شده توسط پگاه امینی در 20:48 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم آذر 1385
برای امروز و کودکی !
            

 

     

چه قدر شبیه کودکی ات بودم

افسوس !

که کودکی

با همه ی زیبایی اش

به یکباره فراموش می شود .

 

من شبیه چشمان هفت سالگی ات بودم

به یاد بیاور

کودکی ات را.

من هنوز در هفت سالگی ام منتظرت هستم

به قاب عکس کهنه ات نگاهی کن

تا مرا در چشمانت ببینی

               ***

نوشته شده توسط پگاه امینی در 10:39 | | لینک به این مطلب