تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
پنجشنبه سی ام آذر 1385
صبح
بعضی وقتا زندگی این قدر قشنگه که فقط بايد سکوت کرد
امروز صبح یکی از قشنگ ترین روزهای عمرم بود .

******
یاد تو
پوستینی است که بین من و زمستان
فاصله می اندازد
نام تو
شعله نه
تکه ای از تابستان است
که گوشه ی دلم می سوزد
وسوی چشمانم است
وقتی برای یافتنت کورمال -کورمال
دنیا را لمس می کنم
یک آن آفتابی می شوی
و تمام معنای زندگی همان لحظه است

 *******

فال حافظ

نوشته شده توسط پگاه امینی در 19:46 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385
طعم شیرین آلوهای ترش!
 

                                 زندگی

امسال براي من سال عجیبی بوده انگار که یکدفعه از دنیای بچگی دور شدم همه نگاههای سطحی و بی تفاوت زندگی خودم و اطرافیانم یه دفعه جدی شده ، نه انگار راستی راستی خیلی بزرگ شدم !
ولی من بزرگ شدنو دوست ندارم اونم این طور بزرگ شدنوکه همه چیز یه دفعه جدی بشه و همه با چهره های نگران به تو و آینده و زندگیت نگاه کنن ! همیشه از آدمایی که مطیع زندگی بودن خوشم نمی اومده از آدم هایی که به رویاهاشون به عشقشون با رنگ دیگه ای نگاه می کنن و اهل خطر کردن هستند لذت می برم ،دوست داشتم که خودم هم همین طوری زندگی کنم ولی تازگی ها همه چیز دست به دست هم داده و به من فهمونده که این زندگی فقط برای کتاباس !

دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمیشه
تو کتابا هم دیگه این جور چیزا پیدا نمیشه

از تصمیمای ناگهانی و عجیب و غریبی که ادم بزرگا رو به وحشت می اندازه لذت می بردم یادمه پنج ساله که بودم با قیچی موهای بلندمو کوتاه کرده بودم اونم روی پشت بوم قیافه مامانم یادم نمیره که یک روز نمی تونست حرف بزنه! به من گفتن اگه بازم موهامو این طوری کوتاه کنم مثل "جن" می شم ! من فقط موهامو (کوتاه بلند) کوتاه کرده بودم همینی که الان مده ! چقدر خوش گذشته بود اون روز به من!جنی بودن خیلی خوب بود!
ولی یه مدتیه یعنی از وقتی که فهمیدم" پگاه بزرگ شده" نمی تونم اين جوری باشم حتی باید برای تعداد تماس های که با تو می گیرم هم کانتر بزارم چون آدم بزرگا میگن که همه چیزه زندگی با حساب و کتابه و تماس زیاد  هم وابستگی می آره ! و اصولا آدم بزرگا خیلی از وابستگی می ترسن ! دیگه نمی تونم مثل قبل خیلی مهربون باشم یا وقتی به دیدنت می ام توی جیبم یه گل قائم کنم ! بزرگ شدن گل دادن به تو رو هم از من گرفته ! آخه گل هم وابستگی می آره و نگرانی برای آدم بزرگا می دونی که---- یاد اون روزی افتادم که رفته بودیم دنیز و من میون اون همه چشم های تزئینی یه دفعه آلو ترش و با مشمای لوله شدش گذاشتم روی میز و گفتم که من از طعم دلستر خوشم نمی آد اینا رو دوست دارم بعد با هم آلو ترش خوردیم .هیچ وقت نگاه دختر تزئینی میز کناری از یادم نمی ره بعد دو تا از آلبوم های عکس رو که خیلی دوسشون داشتم با هم نگاه کردیم –
-هنوزم طعم شیرین آلوهای ترش اون بعد از ظهر یادمه----چند سالی بیشتر نیست که از اون روزا می گذره ولی دیگه وقتی از کنار مغازه ای که آلو ترش می فروشه رد می شم حتی نگاه هم به آلوها نمی کنم .
یه مدتیه که می خوام با تو درد و دل کنم ولی نمیشه ! چند ماه قبل خواستم این کارو بکنم ولی این فرصتو" دیگرون " با کارهای سطحیشون ازم گرفتن ولی حالا که همه چیز خوبه بازم نمی تونم حرفاموبگم آخه می دونی پگاهت این روزا مثل دختر میز کناری تزئینی شده ! و یه کم بزرگ ! تزئينی بودنمو چند روز پیش که خیلی منتظرم مونده بودی از نگات فهمیدم!بعد از رفتنت خیلی این فکر کردم که تو ناراحت چی بودی؟
دیشب بعد از سال ها کنار مامان خوابیدم به بهونه اینکه اتاقم سرده !

پروانه ها !
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما چيزي خوابم را آشفته كرده است

 بعد از سال ها وقتی که خوابیدم چشمامو با اطمینان روی هم گذاشتم چون اتاق بوی خوش مادر می داد ! خیلی حس خوبی داشت اینکه با این کار بزرگ بودنو زیر سوال بردم اما واقعا این پگاه کوچولو همون پگاه بزرگ چند ماه قبل نبود؟ می خواستم دیشب تا صبح با مامان حرف بزنم حرف های نگفته رو ، خواستم بگم که مامان دخترت داره این روزا دنبال طعم خوش آلو ترش می گرده ،ولی نگفتم ! دلم نمی خواد مثل آدم بزرگا بشیم . بيا بزرگ نشیم باشه ، می ترسم ! این پستم به دلایل زیادی تموم نمیشه ولی شاید یه روزی تمومش کنم.
روزه خوش رسیدن دوباره به طعم آلو ترش!

                                                      ***

نوشته شده توسط پگاه امینی در 14:56 | | لینک به این مطلب