امروز تولد منه حس خوبی دارم نمی دونم چرا ولی انگار تولد امسال شیرین تر از سال های پیش بود برام ---خوشحالم که همه خونواده و دوستام این قدر مهربونن و این قدر منو دوست دارن البته بدون شک این دوست داشتن ها متقابله ----نمی دونم چرا ولی احساس می کنم رنگ این تولدم قرمزه چون همه چیزم بدون هماهنگی قرمز شده حتی رنگ کادوها و خیلی هم به قول خودم شادمانم -----ولی کاش بابا هم بود همیشه می گفت برای تولدت گفتم شهرو چراغونی کنن (چون به خاطره دهه فجر همه جا چراغونی می شد )----دلم خیلی براش تنگ شده یاده این آهنگه افتادم که دوسش دارم
:
دختر ناز و قشنگم همدم فرداي بابا
سر بزار رو سينه من حرف بزن براي بابا
اين تويي شعر تولد تويي اوازي دوباره
تويي از فصل بهاران واسه اغازي دوباره
دختر ناز مني تو شعر و اواز مني تو
با طلوع اين تولد تازه اغاز مني تو
غنچه تازه باغي که شدي فصل بهارم
تو رو دوست دارم ببينم تا نهايت در کنارم
روزا خورشيد خيلي دوره اما دنيا سوت و کوره
اما با خنده لبهات غصه از قلب ما دوره
دختر ناز مني تو شعر و اواز مني تو
با طلوع اين تولد تازه اغاز مني تو
اشک تو زلال ابه گريه هات سرود خوابه
سر بزار رو شونه من که شباش پيچ و تابه
من پر از شوق رسيدن بي تو موندن يه سرابه
واسه گرمي دستام لحظه ها پر از شتابه
دختر ناز مني تو شعر و اواز مني تو
با طلوع اين تولد تازه اغاز مني تو
ولی خوشحالم که خونوادم اینجا با منن و همه خوشحالند-----کاش بهترین دوستم هم امروز پیشم بود ولی می دونم که نمی تونست اینجا باشه ----خواستم ادبی بنویسم ولی دیدم ساده قشنگ تره
تولد تولد تولدم مبارک
مبارک مبارک تولدم مبارک
برم شمعا رو فوت کنم
تا صد سال زنده باشم
اتفاقاتي که امسال روز تولدم افتاد خيلي قشنگ بود اول اينکه يه قسمت از تولدمو تو خيابون گرفتم!که در حقيقت ممم ترين قسمتش بود !در حاليکه بارون شديدي مي اومد و قطره هاي بارون روي شيشه ماشين سر مي خوردن ---حس آرومي داشتم انگار دلم کوچولو شده بود مثل همون موقع که به دنيا اومده بودم ،انگار فضامقدس تر از اوني بود که بشه حرفي زد فقط بايد به بارون نگاه مي کردي ،يه حسي تو دلم داشتم که نوشتني نيست ----دومين اتفاق جالبي که افتاد اين بود که امروز بهاره گلم با من تماس گرفت و گفت من نمي دونستم چه روزي تولدته ولي خواب ديدم که اومدي به خوابم و گفتي تولدمه----!

نیمی از جهانم برای تو
نیمی برای گنجشک ها
نیمی از دوست داشتنم برای تو
نیمی برای باد
تا کوچه ها را بگردد!
نیمی از مهربانیم برای تو
نیمی برای باران
تا بر زمین ببارد!
و ناگهان
مرا به نام کوچکم صدا می کنی
گنجشک ها به سرزمین تو کوچ می کنند
ومن
با این همه بیابان
که هیچ هم بهار نمی شود،
فصل ها را گم می کنم
***