تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
کاش این پست رو خودشم بخونه!
 

مادر بزرگ! دلم گرفته !
مادر بزرگ ،امروزبازم یه داستان تلخ دیگه شنیدم، ترسیدم ، باز چشمام تر شد اما مثل همیشه فقط سکوت کردم ----داستان تلخ بود و سیاه.
دو سالی هست که هزارتا داستان سیاه شنیدم و سکوت کردم .
کاش توی این دو سال از بین هزار تا داستانی که شنیدم فقط یکیش سفید بود ،یکی بوی عشقه تو و بابابزرگ رو داشت ،رفتم،گشتم،ندیدم،و برگشتم !
چقدر آخه؟ تا کی؟ چقدر از دوستام ،سیاه شدن و آخرسر خط خوردن و رفتن تو تاریکی و تنهایی خودشون .
یه مدت پری بودن بعدش حتی( پَر)ی هم نبودند ! حتی یه پَر!
آخه پری های تازه جای اونا رو گرفته بودن ،پری های تزئینی و ثروتمند تر ،پری های هر جایی بهتر!
اونا دیگه سیاه و خط خورده بودن اونا دیگه نبودن ---اونا دیگه رفته بودن!
بودم ،و دیدم و خنده هاو گریه هاشونو----اولین پری که سیاه شد دختر همسایه بود آره همبازی بچگی هام یادته– همبازی ظهرهای گرم تابستان تو کوچه، لی لی---همبازی شبای خنک زیر پشه بند رو پشت بوم---
مادر بزرگ! امروز دلم ترک خورد اما سخت تر و وحشتناک تر از همیشه آخه این داستان وحشتناک تر بود آخه توی این داستان کسی که خط می خورد لیلی نبود مجنون بود!
مجنونو من می شناختم ---آخه مادر بزرگ اون قبلنا کسی نبود که الان تو داستان بود !
مادر بزرگ! می دونم نگفته می دونی که دلم چه حالی داره ،انگار یه چیزی ته دلم نیست ---انگار یه چیزی گم کردم !
کاش منم تو اون روزایی متولد شده بودم که تو و بابا بزرگ عاشق هم شدید آره همون موقع که صورتت گل انداخت وقتی گرمای دست بابابزرگو برای اولین بار تو دستت حس کردی و مطمئن بودی که این گرما همیشه فقط" برای تو" می مونه و تونستی قلبتو تو اون لحظه فقط به خاطره "مرد بودن "بابابزرگ ،برای همیشگی بودنش ،برای همیشه به اون بدی و بخندی—
کاش منم تو اون روزا بودم  روزایی که مرد بودن و زن بودن افسانه نبود و تو راستی راستی عاشق بابابزرگ شده بودی ---تو سفید بودی، دامنت بوی گلای باغو میداد ---گفته بودی شش سال منتظربابابزرگ بودی و شبا خوابشو می دیدی تا اومد خواستگاریت ---یادمه بابابزرگ گفته بوده آرزوش بوده حتی یه روز گل اون باشی ---و این آرزو براش بزرگ تر از اونی بوده که حتی شبا خوابشو ببینه!
کاش چشمای منم هیچ وقت چیزایی که تو این دو سال دیده ندیده بود ---
کاش الانم با داستان شما به خواب می رفتم اما نشد به یاد تک تکشون اشک ریختم و تلخ به خواب رفتم ،خیلی تلخ ،کاش این آدمای سیاه شده ،همون گلای قدیمی فقط یه باراون لحظه خوبو آرزو می کردن و به سیاه چاله ها نمی رفتن -----
دلم گرفته – نمی تونم بنویسم از ته دل ،دل نوشته هام بوی گریه می گیره اگه همه چیزو بنویسم ----یاده این شعره حسین پناهی افتادم :

مادربزرگ!
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم

    *******

نوشته شده توسط پگاه امینی در 23:7 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
يک روز -----

يک روز دوباره بلند بلند می خندم
یک روز که خورشید خودش را به من نشان می دهد
دوباره می خندم
و آن روز،
زودتر از چشم های توست
من از خش خش برگ ها فهمیدم
رفتن ،همان آمدن است
که در جايي ديگر
اتفاق می افتد !
         ***

پ.ن: از دوست داشتن ها .


 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 13:32 | | لینک به این مطلب