تنهايي های امروز عصرم را با خوردن قهوه،کیک شکلاتی،پفک،بستنی
،شير موز----و ديدن یه فیلم بدون سانسور قشنگ پر کردم البته نه تنها ،عصر خوب و خوشمزه اي بود!! چند روزه یه حس عجیبی دارم مثل آدمی شدم که چيزی گم کرده و منتظره هر لحظه خبر پيداشدنشو بشنوه ،يا دانشجویی که مشروطی بودنش حتمی شده ولی منتظر معجزه است و هنوز دست از سر ماشین حساب بدبختش برنداشته و مرتب معدل می گيره --- يا شايد مثل روزای قبل کنکور که فکر می کردم با قبولی من تو کنکور تمام مشکلات دنیا حل میشه ولی بعدش فهميدم خیلی چیزای مهم تری از کنکور توی زندگی من هست روزهای خوبی که مثل همین بعد از ظهر امروز خوب و خوشمزه و عزیز بود و حالا بعد از گذشت چند سال تازه فهمیدم که چه روزهای مقدسی بودن-----دلم مسافرت می خواد حالم شده مثل یه ماهی که روی ماسه هاس و بوی دریا رو حس می کنه و یه دست مهربون می خواد که فقط یه کم اونو اون ورتر ببره تا بره موج سواری!!!امروز نوشین و دیدم تو دانشگاه ازم خداحافظی کرد فارغ التحصیل شده بود یه دفعه با وجود اینکه پيشش بودم دلم براش تنگ شد یعنی دوباره میشه که خاطرات خوبمون تکرار بشه ؟یه حاله عجيبی دارم من امشب !!!
انگار دلم برای همه آدمای دنیا تنگ شده حتی اونایی که هیچ وقت ندیدمشون !!!
راستی امروز نون چایی هایی که هدیه گرفته بودی یه کم عجیب بودن هم تعدادش هم طعمش ! اونم از کسی که فکرشم نمی کردیم !!!
طعم خوبشون یادم نمی ره بوی خاطره میدن الان برای من!
داشتم یه دفتر قديمی رو می خوندم که اين شعرو دیدم :
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می شوم
دوباره راه می افتم
دوباره گم می شوم
قبلنا زیاد از این شعر خوشم نمی اومد ولی حالا خیلی !! آخه تازه فهمیدم منظورش از تاول پاهاش چی بوده!!
