تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
شنبه نوزدهم اسفند 1385
قاصدک آمد و رفت
قاصدک آمد و رفت

قاصدک آمد و رفت
نه کلامی
نه پیامی
در سکوت آمد و
چرخی زد و رفت
در افق پنهان شد
قاصدک آمد و رفت
لیک ،
ما
همچنان منتظریم

****

چند روز پیش یه قاصدک دیدم عجیب بود چون تو این فصل قاصدکی نیست ولی اون روز یه قاصدک دیدم گذاشتم کف دستم و یه آرزو خوب کردم---باورم نمیشد که فردا صبحش به آرزوم رسیده بودم!! --و فهمیدم که زندگی ساده تر از اونیه که ما فکرشو می کنیم ---یاد اون روزی افتادم که تو قطار قاصدک دیده بودی یادته؟ چقدر منو اون روز خوشحال کرده بودی ---این هفته هفته خیلی خوبی بود به چیزای خیلی قشنگی رسیدم --و خاطرات قشنگی هم داشتم----هم تنها ،هم با دوستام----چند هفته بود که اصلا نمی تونستم بنویسم ،قاصدک یه نشونه بود برای نوشتن دوباره ،این ماه اسفند هم ماه عجیبیه،هم قشنگه هم یه کم دلهره توشه دلهره اینکه یه ساله دیگه داره می ره و می خوام بدونم  واقعا چطور گذشت ؟من این روزا دارم خیلی خودم فکر می کنم و به چیزایی که تو این یه سال برای من اتفاق افتاد ---یه جورایی خونه تکونیه واسه من ---حس غریبی دارم --شاید تو نوروز بنویسم این خاطراتمو......
 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 15:56 | | لینک به این مطلب