تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
شبی که صبح شد......

شبی که صبح شد......

پنج بار تایپ کردم اما نشد ادامه بدم نمی دونم چطوری باید بنویسم ،چطوری بگم که با دل من چی کردی -----
می دونی دیشب خیلی دلم ازت گرفته بود ولی وقتی با "گلم "دردو دل کردم آروم شدم والان خیلی بهترم اصلا انگار یه دفعه همه کینه ی که از تو داشتم از دلم بیرون رفت -----خوبی های "گلم" بدی های تو رو از دلم بیرون برد ولی خیلی سخت کنار اومدم می فهمی ،خیلی سخت!!
 واقعیتش اینه که دلموشکستی، خیلی سخت!
چشمای خوش رنگت الان دیگه رنگی نداره !
امشب به آیینه نگاه کن و ببین کجاست اون آدم قدیمی !!!
فقط کاش یه روزی تو چشمای منم نگاه کنی و بگی چرا؟ همین ....
دیگه همه چیزو فراموش کردم ،فراموشی هم حس خوبی داره ---
توی این چند روز بهترین دوستام بدون اینکه شاید ناراحتی هامو بدونن نشونه هایی به من دادن که فهمیدم اونا واقعا یه دوستن --اولین نشونه رو" مرجان " به من داد یه شعره کوتاه :
انگار کسی به فکر ماهی ها نیست
سهراب ، بیا که
آب را گل کردند

خیلی به موقع این شعر به دستم رسید واقعا حرفه دلم بود آب گل شده بود و من مطمئن بودم که بعضی وقتا، آب هیچ وقت زلال نمیشه ،همیشه گل آلود می مونه !!!!

اما نشونه بعدی که خیلی فکرمو عوض کرد به جزء تمام حرفای عزیزی که به من زدی این جمله بود که دیشب برام نوشتی:

تو این زمونه فقط باید از کنار دوستات رد بشی!!! .......

راست می گفتی---
 شب  ،خیلی به این جمله یی که گفتی فکر کردم احساس کردم این نیز می گذرد ،شاید آب زلال نشه ولی میشه به کنار چشمه دیگه ایی رفت نه؟

صبح وقتی بود که نگاهت بقیه حرفارو زد ------------
"نینا وسایلی" آخرین نشونه بود برای اینکه فراموش کنم به من چی گذشته بود برام نوشته بود :
چنین گفت زرتشت:
که سوزانید بدی را در آتش
تا از آتش
بیرون آید نیکی
چهارشنبه سوریت مبارک پگاه !

دیگه جایی برای کینه نمی موند باید امشب از روی آتش بپرم و بدی هایی که تو دلمه رو بسوزونم ..........

0

نوشته شده توسط پگاه امینی در 14:39 | | لینک به این مطلب