تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
پائیز بهاری ست که عاشق شده است !
پائیز

 

به نظر من پائیز زیباترین فصله .. با رنگ های معجزه آسای فوق العاده ...عاشق بعد از ظهرای پائیزیم نوک بینیت یخ می کنه ولی سرمای هوا این قدر شدید نیست که ازش فراری باشی یاد اون وقتایی می افتم که مدرسه بعدازظهری بودم از مدرسه که برمی گشتم کوچه ها خلوت و ساکت بودن و باد برگ های زردو تو کوچه این طرف اون طرف می برد بعضی وقتا می شد یه گربه ای رو هم دید که از سرما به زیر لاستیک ماشین پناه برده ، دستامو از جیب لباسم بیرون نمی آوردم ولی در عین حال از پیاده برگشتن به خونه هم خیلی لذت می بردم ...

امروز یکی از همون روزای پائیزی بود با همون حس و حال .. مثل همون وقتا از نگاه کردن به خونه ها و تصور این که آدما می تونن چقدر توی این خونه های گرم خوشبخت باشن لذت بردم با خودم فکر کردم یه خونه گرم ... آرامش ... و یه همراه .. چقدر فوق العاده اس نه؟ آدما چرا یادشون می ره که یه روزی آرزوی این خونه گرم و همین یار رو داشتن .. امروز با خودم میگفتم دنیا چقدر عالی می شد اگه همه آدما می فهمیدن که چقدر عزیزه این گرما و عشق و قدرشو می دونستن نه؟

بیشتر آدما مثل مامان من نظرشون اینه که پائیز غمگینه ولی من تو پائیز بیشتر یاد خودم می افتم .. شاید به خاطر این که شب طولانیش فرصت بیشتری به ما می ده که به خودمون فکر کنیم به آرزوهامون ... به آدمایی که دوسشون داریم .... به اونایی که شاید الان پیشمون نیستن ولی پائیزای زیادی کنارشون به ما خوش گذشته.... به خیلی چیزا ....

من دوست دارم کنار یه بخاری بشینم و کتاب بخونم مثل این روزا که "کیمیاگر" رو برای نهم بار دارم می خونم و لذت می برم ُ  چقدر شاهکاره مطمئنم "پائولو" هم پائیزای زیادی رو با خودش خلوت کرده که به این حس رسیده ...

دلم نیومد این کتابو تنهایی بخونم گفتن قسمت هایی که دوسش دارمو این جا می نویسم ... اینم جمله های قشنگی از کتاب کیمیاگر:

 

** اگر باید زودتر حرکت کنی ، پس به سوی افسانه شخصی ات حرکت کن ، تپه های شنی با حرکت باد شکل عوض می کنن ولی صحرا همیشه صحرا می ماند ، عشق ما هم همین طور است ، اگر من بخشی از افسانه تو باشم تو روزی بازخواهی گشت .

** مرد جوان هر چه به رویایش نزدیک تر می شد ، مسائل دشوارتری پیش می آمد ، او نمی بایست شتاب کند و بی صبری نشان دهد چون در آن صورت ممکن بود نشانه هایی را که خداوند در مسیرش گذاشته نبیند .

** هر کسی راهی برای آموختن دارد ، راه او مال من نیست و راه من برای او نخواهد بود

** هنگامی که نمی شود به عقب برگشت باید در جستجوی بهترین راه برای جلو رفتن بود

** همیشه لحظه ای فرا می رسد که باید رفت

** همه چیز در زندگی نشانه است ، جهان به زبانی ساخته شده که همه می توانند بشنوند ولی آنرا فراموش کرده اند

**کیمیاگر گفت : من آمده ام خیلی ساده به تو بگویم که می خواهم همسر من بشوی ، من عاشقت شدم .. کوزه در دست دختر جوان پر شد و "سر رفت "   .

نوشته شده توسط پگاه امینی در 18:32 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
آرامشی در مه آلود صبح
 

 

 چقدر خوردن یه فنجون چای تو یه بعد از ظهرسرد می چسبه نه؟ اونم بعد از گذروندن یه روز پر استرس .... امروز خیلی خسته شدم و الان تو تاریکی دارم تایپ می کنم حتی توان روشن کردن لامپ رو هم ندارم ..هر چند که با بچه ها صبح تو دانشگاه خیلی خوش گذروندیم ولی یه کم بعد از ظهر حالم گرفته شد ... امروز دانشگاه یه صفای دیگه ای داشت مه قشنگی که از کوههای البرز اومده بود کل فضای دانشگاهو گرفته بود به سختی می تونستی دوستتو کنارت ببینی .. یه صحنه محشری بود ...وقتی که خنکی مه رو روی صورتت حس می کردی احساس می کردی روی ابرایی یه حس نابی داشت البته به خیلی ها بیشتر داشت خوش می گذشت  چون عاشقانه داشتن قدم می زدن و حرفای شیرین بینشون ردوبدل می شد ولی خوب به ما هم خوش گذشت با بچه ها از ته دل خندیدیم  و عکس های یادگاری گرفتیم تو مه ... موقع برگشت به خونه تنهای تنهای بودم تا خونه پیاده اومدم تو راه به خیلی چیزا فکر کردم به آدمایی که تو این روزا حرفای خوب و بد زیادی به من زده بودن... یا حرفای عجیب ... به عشق فکر کردم و به آدما نگاه کردم که هر کدومشون حتما تو تنهایی هاشون یه قصه عاشقانه دارن که براشون عزیزه.... بابایی رو دیدم که با ذوق واسه بچه اس پفک خریده بود و بچه اس چقدر از یه چیز به این سادگی خوشحال بود ... (یاد روزهای صاف بچگی بخیر ) ، با خودم فکر کردم پدر و مادر بودنم تو این دنیا یه احساس قشنگیه نه؟خلاصه امروز روز عجیبی بود این هفته کلا برای من خاص بوده یه ادمایی بدون اینکه خودشون شاید بدونن رو زندگی من تاثیر گذاشتن یکیشون استاد رشیدی بود چه حرفایی می زد اون روز کلا 7 دقیقه بیشتر حرف نزد ولی بعدش کلا بچه ها تغییر کرده بود یه سکوتی تو کلاس بود فکر کنم بچه ها مثل من حتی یادشون رفته بود نفس بکشن تو این چند دقیقه .. چقدراستاد رشیدی استاده و چقدر انسان !

امروز فهمیدم که زهرا و مریم رو خیلی دوست دارم واقعا دوست های خوبی اند تو غم ها و شادی هام واقعا شاد میشن یا غمگین  امروز احساس کردم به خاطره همه ی این اتفاقا خدا خیلی دوسم داره به خاطره همه این آدمایی که اطرافم هستند یا دور  و من دوسشون دارم و اگر چه بعضی وقتا ما بنده های خوبی براش نیستیم و چیزهای خوبی که به ما داده فراموش می کنیم و غر می زنیم (مثل من تو این هفته ) ولی اون همیشه به فکرمونه ....پنج شنبه ها یه حسی می آد تو دلم بعضی وقتا حس گریه اس یه بعض بدی داره این پنج شنبه ها ... ولی به قول شاعر این نیز می گذرد .......

اینم یه عکس از مه امروز

معنای ساده مه چیست ؟

خیس علف

بر دامن دشت

یا رطوبت تنهایی

مه چیست ؟

ساده لوحانه ای مرا و تو را

اینچننین مانده در جور

 همدیگر را ندیدن !

اینچنین مه چیست باقی؟

شاید مه اشک های چند شبگردیست

تا سحر گریان!

شاید این مه عطسه ی دریایی ست

سرما خورده، بی خانمان !

۰

۰

۰

 شعری زیبا  در جوابیه این پست

 مه
باز دم خداست
وقتی که سردش می شود و
ها می کند ما را و
دنیا را...
***
ها کردن خدا هم عالمی دارد
وقتی عشق را از دور نمی شناسی و
از نزدیک ------------ خیس
لمسش می کنی...
مه عالمی دارد اگر
باشد او و
اگر ---------------

(شاعر امید ایران مهر)

نوشته شده توسط پگاه امینی در 17:55 | | لینک به این مطلب