تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
لحظه ها
 


معنی ِ خاک
چون معنی ِ آسمان
سرانجامی گرفت.ــ
برخاستیم
به رودخانه رفتیم
آب سیمگون را لمس کردیم
خندیدیم و در آفتاب
تن شستیم.

روز برای ما
به هیاءت توپ درخشنده‌یی درآمد از نور
تا با آن بازی کنیم،
غروب
توری زرد و
شب
پرده‌یی مخملی.
ماه
چون مادربزرگی سالخورده
ما را با بوسه‌یی برکت بخشید و
خواب
ما را
خندان
در خود فرو برد

(لنگستون هيوز)

روزهای خوشبختی ما آدما چقدر آسون میشه بیاد ولی چقدر سخت میشه حفظشون کرد همیشه یه حسی به آدم میگه نکنه همه آرزوهای قشنگی که الان داری رو از دست بدی ... این وقتی که، آدم تو عشق غرق شده و با خودش می گه یعنی قشنگ ترین از این عشق هم خدا چیزی آفریده ...... وقنی جاده ... بارون ... خاک ... صدای پارس کردن سگ ها .. روستا ... رنگ سفید.....راه آهن ... سفر... سکوت ...... گوسفندا ..... انگور تازه ..... سرعت ..... آینه ......کلاس مدار......گل لیلیوم.......رنگ نارنجی ...... تابستون ........زمستون.......دوربین ......حتی عینک دودی..... و یه عالمه کلمه ، رنگ و مکان برای تو تکرار می کنه دوست داشتن رو و زنده بودنو و حسی که تو سلولای تنت می آد و داغ میشی از شادی .......

خدایا ازت ممنونم که دنیا رو فهمیدم و رنگ های شاد اونو دیدم

دلتنگی رو به چه زبانی می توان نوشت ؟ .

نوشته شده توسط پگاه امینی در 21:46 | | لینک به این مطلب