روزها و هفته هامون می گذرن و خاطره هاشون فقط برای ما می مونه ولی یه چیز خیلی جالب این وسط هست و اون اینه که خاطرات خوب بیشتر تو ذهن ما می مونه انگار روح و جسممون بیشتر به شادی واکنش نشون می ده تا بدی و غم ..... بعضی وقتا که روزهای زنگدیمو مرور می کنم یه عالمه خاطرات خوب تو ذهنم ورق می خوره ولی از بین تمام خاطرات بد فقط یادآوری یکی از اونا آزارم میده و بقیه به نظرم حتی خنده دار می آد که تو اون زمانی که پیش اومده چقدر خودمو آزار دادم ...........
این هفته یه هفته فوق العاده بود با ادمای زیادی آشنا شدم که هر کدوشمون زندگی متفاوتی داشت این شناخت تو یه سفر پیش اومد .....(( سفر به ابیانه))
با گروهی از هنرمندان عکاس و خطاط ... سفر جالبی بود و خیلی به یاد ماندنی ..... رفتار آدما تو این سفر یک روزه خیلی جالب بود که بعضی ها جمع های گروهی رو دوست داشتند ، بعضی ها جمع های خصوصی تر و بعضی ها کوچک ترین ارتباطی با تو برقرار نمی کردن انگار از هیاهوی شهر فرار کرده بودن و تنهایی رو میون خونه های قرمز رنگ و برف پائیزی ابیانه جستجو می کردن ...و با گوش دادن به موسیقی و تنها قدم زدن به آرامش می رسیدن .....
آدم ها ی عجیب ابیانه یکی دیگه از خاطرات جالب این سفر بود . اولین خوش آمد گویی مردمش به محض پیاده شدن از اتوبوس بود که یکی از دوستان از پیرزنی عکس گرفت
و جای همه شما خالی نبود !
چون این پیرزن با حرف های مهمان نوازانه خودش روح تمام اجدادمان را مقابل چشممان آورد
مردمی عجیب بودند که فقط با پول همه چیزبرایشان اخلاقی میشد ! از همه اتفاق ها جالب تر این بود که آقای مقدم رو به جرم عکاسی به داخل خونه شون برده بودن تا برف های پشت بام رو پارو کنن ![]()
خلاصه اینها رو گفتم که اگه روزی به ابیانه سفر کردید خودتونو برای دیدن همه این صحنه ها آماده کنید ...
ولی از همه چیزش که بگذریم از برف خیلی شدید ظهرش نمیشه گذشت که چقدر زیر بارشش شاد بودیم .
حرکت شبانه اتوبوس تو جاده های پر پیچ و خم رو خیلی دوست دارم حرکت به همراه سکوت و شکوه شب .
عاشق سفر های شبانه ام انگار آدم بیشتر می تونه با خودش خلوت کنه حتی تو جمع !
انگار تاریکی هوا ، بدی ها و تلخی های دنیا رو به چشم ما می بنده و به ما فرصت میده به جای نق زدن ها و گله و شکایت همیشگی به چیزهای بالاتری فکر کنیم .........
موقع برگشت یه احساس فوق العاده ای تو دلم حس می کردم احساس می کردم نشونه ها چقدر آدم رو همراهی میکنن برای بهتر زندگی کردن ....به این که چطورنشونه ها منو همراهی کرده بودن تا به این احساس ها برسم و این که خیلی بهتر از قبل به زندگی نگاه کنم و لبخند به لبای من بنشینه ...
احساس اینکه خدا هیچ وقت تنهات نمی ذاره ، شب ، روز ، جاده ، سفر ، ابیانه ، کاشان یا هر جای این دنیا که باشی تنها نیستی و این حس فوق العاده اس و خیلی قوی و این جرات رو به تو میده که آرزو کنی نشونه ها همراهیت کنن و یه روزی همه دنیا رو از نزدیک با چشم های خودت ببینی و به چیزهای بالاتری برسی ..........
اگه زنان ایرانی هم مثل کشورهای دیگه امنیت جانی و روانی داشتند صد در صد یه جهانگرد می شدم با یه دوربین عکاسی و یه دفتر برای نوشتن ... (ادبیات و تصویر و عشق) چه ترکیب فوق العاده ایی نه ؟ فوق العاده تر از این هم حسی هست ؟
عکس های از ابیانه :



