تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
سه شنبه سوم دی 1387
روز ،شادی ، کویر !
 

"کویر مرنجاب " کویری دوست داشتنی بود که مادرانه همه ما رو به آغوش کشید ولبخند طلایی رنگ خودش رو به ما هدیه کرد و با آفتاب مهربونیش لباس های گرم و خشن ما رو از تنمون درآورد .....همه ما کلی لباس گرم و شال گردن و دستکش با خودمون برده بودیم ولی کویر دوست داشتنی با گرمای دلچسبش همه ما رو غافلگیر کرد ... (آفتاب )بهترین پذیرایی از مهمونای کویری بود اولین صحنه ایی که از ورود به مرنجاب دیدیم خیلی برام جالب بود پوشش گیاهی که یخ زده بود از سرمای شب قبل و جاده عین یه بهشت شیشه ای شده بود همون لحظه ورود عاشقش شدم عاشق بلورهای یخی عاشق بهشت شیشه ای!

 شاید این عکس یه کمی بتونه این حس رو نشون بده ....

وقتی از اتوبوس پیاده شدیم یه خاک نرم زیر پاهامون حس کردیم چقدر هیجان انگیز بود اون لحظه دوست داشتم بدون کفش راه برم و حسش کنم ولی انگار یه کم هنوز خجالت زده بودم در مقابل این همه شکوه کویر ......هیچ کس حرفی نمی زد مطمئنم که بقیه هم توی دلشون داشتن با کویر حرف می زدن یه صحنه ایی بود که هیچ وقت از یادم نمیره نمی دونم چرا یاد آدم و حوا افتادم ! یاد اون لحظه ایی که از بهشت به زمین اومدن شاید چون تو کویر هیچ خونه ای نبود هیچ خبری از امکانات امروزی  و میشد تنهایی بشر رو روی زمین حس کرد ! به یه جایی پا گذاشته بودیم که برامون غریب بود .... همه ساکت قدم می زدیم

 

به تپه های شنی که رسیدیم هر کس به طرفی رفت این جا بود که همه ادما برای خودشون دنیایی داشتن ....دنیایی که باید توش تنها باشن و به چیزهایی فکر کنن که فقط و فقط برای خودشون..... به تنهایی .. به سکوت ... به عظمت خدایی که این کویر رو آفریده ......به خیلی چیزا ....... خیلی قشنگه این فکرا نه ؟ دیوونه این لحظه هام .... آدم ها رو تو این لحظه ها بیشتر دوست دارم انگار واقعا خودشون میشن !

چند ساعتی همه با دنیاشون تنها بودن ولی کم کم یاد دوستاشون افتادن بازم یاده (آدم) افتادم که احساس تنهایی کرد و دنبال هم صحبت ، این جا بود که کم کم همه نزدیک تر شدن ... کم کم خنده ها و هیاهو .از تپه های شنی سر می خوردیم و می خندیدم هیچ وقت فراموش نمی کنم فقط کاش این لباس های سنگین تنمون نبود .... کاش نسیم کویر موهامونو آشفته می کرد ای کاش این قدر تو بند نبودیم !شاید قبل از این سفر تصور من قبل از قدم گذاشتن به این خاک عجیب این کلمات بود شب ،سکوت ، کویر .اما روز جمعه که برای اولین بار به دیدن کویر رفتم این کلمات این طور برایم زنده شد : روز ،شادی ، کویر !خیلی جالبه نه بعضی وقتا همه چیز به هم میریزه و تصور تو رو از یه جای آروم و سکوت به جای پر از شادی و خنده تبدیل می کنه ....

بعد تصمیم گرفتیم کفش هامونو درآریم و روی تپه ها بدویم ای خدا چقدر به ما خوش گذشت چقدر حس این ماسه ها زیر انگشت های پا هیجان انگیز بود باز عاشق تر شدم ، عاشق شیطنت های کویر .. عاشق حس ماسه های سرد و گرمش .........موقع رسیدن تا اتوبوس همه چهره های شادتری داشتیم انگار انرژی گرمی به بدن و روحمون رسیده بود انگار همه عاشق بودیم

 

عکس های دیگه ایی از کویر مرنجاب:

 

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 0:21 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یکم دی 1387
برای یلدا

یلدا زیباست.

آره واقعا قشنگه..... هم اینکه بدونیم چه جوری و از کجا  اومده قشنگه هم اینکه که اصلا ندونیم !

اینجوری  نوشتن کتابا :

((یلدا برگرفته از واژه ای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است. ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر « میترا» می پنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن می گرفتند و گرد آتش جمع می شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می کردند.آن گاه خوانی الوان می گستردند و « میزد» نثار می کردند.
«میزد» نذری یا ولیمه ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده ها و فرآورده های خوردنی فصل و خوراک های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه ای که آن را « میزد» می نامیدند، بر سفره جشن می نهادند.))

اما نمی دونم بعضی وقتا فکر می کنم ریشه و اصل یه چیزی اینقدرا هم مهم نیست که ذهن ما درگیر کنه ......... یلدا یه شب متفاوته و همینه که قشنگه .... این که ساعت 9:30  هیچ کس تو خیابون نبود و این که همه امشب دست از پولدار شدن هاشون برداشتن! و رفتن پیش آدمایی که دلشون برای اونا می تپه ...این که می خندن و جای خوشحالیه که حداقل تو شب یلدا این خنده ها مصنوعی نیست لااقل خیلی هاش ! 

من یلدا رو دوست دارم حتی الان که تنهای تنهام و یلدای دسته جمعی مون تموم شده دلم می خواد تو اتاق خودم یلدا رو حس کنم ....... شاید یه یلدای تنها رو .... نمی دونم یه حسی دارم ........ چند تا از آلبوم های قدیمی رو امشب نگاه کردم یاد خیلی از دوستام افتادم..... یاد کسایی که یلداهای زیادی پیشمون بودن و حالا نیستن ..... یاد دل نوشته های چند سال قبلم ......و یاد خاطرات یلدای همین امشب آخه انگار الان اونا هم خاطره شدن !

دلم واسه یلدای امشبم تنگ شده !

یلدا رو به خاطره همین عجیب بودنش دوست دارم به خاطره آدم ها و احساساتشون .

ساده می خوام بگم :

یلداتون مبارک .

 .

.

گرد آمدیم:

شبچره ای بود و آتشی،

گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ...

وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ

در اوج سرگذشت

یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی

لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست

با خانه می شدیم که گرد سپیده دم

بر بام می نشست



                                            سیاوش کسرایی

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 1:39 | | لینک به این مطلب