تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
پنجشنبه دوازدهم دی 1387
کاغذ احساس
  

 

بعضی وقت ها باید ناگهانی نوشت ... بعضی وقت ها باید ناگهانی شاعر شد .. بعضی وقت ها باید ناگهان آبی  شد .... بعضی وقت ها ناگهان باید بیدار شد !

الان و این لحظه یکی از همون لحظه های ناگهانی زندگی من بود .
ناگهان باید نوشت ! شعر را ، شبانه را و عشق را .

این شعر رو 1 سال پیش همین طور ناگهانی گفتم و الان دقیقا همون شعر رو چند بار زمزمه کردم و مطمئن بودم الان باید ناگهان نوشت برای یاد آوری به خودم و یاد آوری به سرنوشت !

ديشب
کاغذ احساسم راروي بوم آسمان
رنگ کردم
و لحظه هاي عزيز با تو بودن را
کنار شب بو ها
قاب گرفتم
اگر بخواهي همين امشب چند قاصدک برايت پست می کنم
همان قاصدک هاي يادت را
که ديشب
به اتاقم آمده بودند

(پگاه)

نوشته شده توسط پگاه امینی در 1:7 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم دی 1387
فصلی دیگر
 

 

فصل های سال چیزی نیستند جز دگرگونی اندیشه های ما


بهار ، یک بیداری ست دردرون ما
 تابستان ، معرفت دوباره به باروری خود
خزان همان کهن درون ماست که لالایی می خواند و کودکی را در درون ما آرام می سازد
و اما زمستان :
خواب بزرگی با رویای تمام فصل های دیگر

۰

۰

۰

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 14:38 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هشتم دی 1387
در صحنه

قشنگیه  زندگی به اینه که گاهی ندونی چه چیزی برات پیش می آد ... با چه آدمایی آشنا میشی و مسیر زندگیت چطوری تغییر می کنه ... شاید باورش سخت باشه ولی دقیقا همون چیزهایی که آرزوشو داشتی و رسیدن به اونا برات مهم بوده کم کم برات پیش بیاد خدا همه چیزو خیلی قشنگ سر راهت قرار میده تا بفهمی که حضورش توی زندگیت چقدر پررنگ و زیباست شاید تا چند ماه پیش رسیدن به خیلی از موقعیت های الانم برام در حد یه رویا بود ولی عین یه پازل همه چی کنار هم چیده شد خیلی هیجان انگیزه وقتی به این روزا فکر می کنم  شاید غیر منتظره ترین قسمت زندگیم در این چند ماه بازی کردن در یک فیلم به کارگردانیخانم مریم کریمی بود .
 مریم کریمی دوست داشتنی و مهربان و جدی و با پشت کار ...نمونه ای از یک زن با اراده که هیچ سختی اونو از رسیدن به آرزوهاش باز نمیداره ! وقتی این هفته توی کارگاه از انگیزه عکاسی  عکس های (عروس پشت پرده ) صحبت می کرد بی اختیار قلبم تند می زد و از زن بودنم به خودم بالیدم .. از این که زنانی مثل مریم کریمی در این دنیا هستن که زن بودن خودشان را باور کردن ......(مریم جون دوست دارم )

پگاه و بازی در صحنه ! زندگی چقدر بالا و پایین داره ...وقتی که دانشگاه با علاقه زیاد رشته کامپیوتر شرکت کردم شاید تصور اینکه روزی در صحنه باشم حتی برایم عجیب بود ولی واقعا زندگی مثل یک پازل می مونه قشنگیش به همینه که خیلی چیزهای متفاوت کنار هم زیبا میشن ، ادبیات ، عکس ، فیلم ، کامپیوتر ، دقیقا این رشته ها هیچ تناقضی با هم نداره گاهی احساس می کنم ریاضی خوندن و اصولی برخورد کردن یا برنامه نویسی های نفس گیر دانشگاه کمک کرد که عکاسی و صحنه رو بیشتر حس کنم یا اتفاق های ناگهانی رو در زندگیم خیلی با منطق بپذیرم ... دیدار با آدم هایی که بدون اینکه صحبتی داشته باشی احساس می کنی خیلی از سال های زندگیتو مثل اون ها فکر کردی ، آرزوهای مشترکی داشتید که الان بدون ارتباط نزدیکی برای اولین بار خیلی راحت یک روزتو با اونا طی می کنی و خیلی هم احساس لذت بخشی داری انگار هر کدوم از ما آدما که توتنهایی هامون به چیز های مشترکی فکر کردیم تقدیر این جوریه که روزی همدگیرو ملاقات می کنیم و شاید این ملاقات یه نتیجه خیلی خوب داشته باشه و در نهایت همه شاد باشیم .
در صحنه بودن برام خیلی جذاب بود ......
ضبط میشه
3
2
1
حرکت
حرکت با اون لباس سفید از روی برگهای خزان و صدای تاپ تاپ زدن قلبت که پگاه باید کارتو خوب انجام بدی یه حس متفاوتی بود که خیلی دوستش داشتم ...... آشنایی با کارگاه عکس و گروه فیلم سازی یه تجربه متفاوت تو زندگیم بود و دقیقا حالا احساس می کنم که می دونم دنبال چی بودم یه جرقه تو ذهنم زده و به خودم و دل نوشته هام قول می دم که روزی همین جا بگم که به اون رسیدم ...............
به کمک او که مظهر آرزوهای بزرگ است پیش به سوی آرزوها .........


پگاه در صحنه


 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 13:28 | | لینک به این مطلب