چشم هایش پر از اشک بود کافی بود مژه بر هم بزند تا اشک همچوباران به گونه هایش ببارد ... به راستی این اشک ها چطور اینگونه در چشم هایش حلقه زده بود ... صدایش کردم مادربزرگ ، مادربزرگ ..... صدایم را نشنید دل و جانش جای دیگری بود بغض داشت احساس کردم گلویم دارد فشرده می شود ...احساس عجیبی داشتم ناگهان با صدای آرام و مظلومی گفت :حسین جانم ... حسین جانم و باران اشک هایش بر گونه های خسته از سال های زندگیش بارید ....
بوت چرم پاشنه بلندی به پا کرده بود با پالتویی مشکی با روسری مشکی حریر موهایش رنگ طلا بود ! بالاترکه نگاهت را می آوردی ترکیبی از رنگ های قرمز و صورتی وسبز ... عینک دودی بزرگی از کیفش درآورد و به چشم زد ،گویی از انعکاس این همه رنگ در چشم عزاداران خجل شده بود ! شاید هم دلیلیش این آفتاب داغ این روز غم بود که جان را آتش می زد ! ناگهان صدایی آشفته ام کرد .... وای وای وای پارمیدای من کوش.... وای وای میرم از هوش ...........همه ی نگاهها به سمت صدا .......
گوشی را برداشت الوووووووووووو....
صدای طبل دلم را می لرزاند انگار چیزی در دلم تکان میخورد انگارخدا همین نزدیکی ها بود ... به چشم های این دو کوردک نگاه می کردم که زنجیر با تمام قدرت کودکی بر شانه هایش می زد بگو حسین .....حسین حسین ............ دلم هوای گریه داشت ....
صدای اذان زیباتر از همیشه به دلم می نشست عجب صدایی چقدر عاشقانه است به دنبال صاحب صدا گشتم نوجوانی 15 ساله بود چشم هایش را بسته بود صدای بال فرشته ها در طنین صدایش بود .......هر کسی به دنبال جایی برای وصال یار بود پاهای برهنه بر روی آسفالت خشن ....شالی که از گردن باز می شد و زیر انداز این دیدار می شد ...

کودکی که در صف نمازگزاران با کنجکاوی به پدرش می نگریست و دیگرعزاداران حسین و شاید به اینکه سهم او در این غم چیست ؟ چشمهایش حزن داشت ....کنجکاوی کودکانه اش را دوست داشتم ........لبخندی زدم انگار کودکی هایم را تداعی می کرد ..... شبیه کودکی های خودم بود یاد کنجکاوی های کودکی ام افتادم .. برگشت نگاهم کرد با یک لبخند

چادری سفید با گل های قرمز و آبی بر سر داشت می خواستم لحظه ی عاشقانه اش را در حافظه دوربینم ثبت کنم اما نوری عجیب می امد چند باز به عکس هایی که از دخترک گرفته بودم خیره شدم افتاب مجسم بود در این شهر سیاه ...........دلم هوای گریه داشت ......

عاشورا امسال برایم حس غریبی داشت کاش بتوان چون حسین زیست و همیشه عاشق بود .... کاش همیشه حس عاشورا در ما بود .....کاش نگاههایمان بعد از این ایام تغییر نمی کرد ..... کاش اشک هایمان به زلالی اشک های همین روزها بماند ... کاش باز هم مسافران خسته ی در راه به یک نیت حسینی سوار کنیم ..... کاش باز هم سفره هایمان به روی کودکان فقیر این شهر گشوده باشد .......کاش امسال طنین این صداها در گوشمان تکرار شود ............تکرار ..... تکرار.................


گندمی که تو در بهشت جا گذاشته ای
لای موهای من است
کز کرده در سکوت تاری سیاه
و چنگ میزند به غربت خویش
از بهشت تا اینجا دویده است
لای موهایم آرام گرفته است
آرام باش تو هم
بنشین
اینجا
بنشین
شاید بهشت همین جا باشد !
