
وقتی از فشار امتحان ها یه چند لحظه به کتاب های که دوست داری پناه می بری وقتی کتابو باز می کنی و چشمت به اولین جمله اش می افته یه حسی می آد تو دلت که به تو قدرت می ده که شروع کنی امروز برای من یه چنین لحظه ای پیش اومد و اون جمله این بود :
هیچ قانونی برای نرسیدن به آرزوهایتان وجود ندارد (جیم ران )
فکر کنم در مقابل زیبایی این جمله فقط باید سکوت کرد بعضی وقتا با خودم فکر می کنم که این آدم ها تو زندگیشون به چه جاهای قشنگی رسیدن چه چیزای فوق العاده ای رو درک کردن که این جمله ها رونوشتند .
دلم می خواد سری به کتاب فروشی بزرگ بزنم و تو اون فضا نفس بکشم انگار همه نویسنده ها اونجا حضور دارن انگار وقتی وسط قفسه های کتاب راه می ری حضورشونو حس می کنی دلم برای نشر چشمه ، نشر روزبهان و کتابای جدید تنگ شده ،ولی با خودم فکر می کنم این روزهای سخت امتحانم یه روزی خاطره میشه و شاید با دلتنگی به این روزا نگاه کنم هر قسمت از زندگی سختی ها و قشنگی های خودشو داره تو این هفته خیلی خبرای خوبی می خواد به من برسه هم هیجان دارم هم اضطراب هفته ایی عجیب وسخت ولی دوست داشتنی .
یادمه پارسال که از اولین برف زمستونی شهرمون سفید پوش شده بود سر کلاس معادلات دیفرانسیل بودیم که یه دفعه بین بچه های کلاس همهمه ی شد و یکی از بچه ها که کنار پنجره بود پرده رو کنار زد و گفت چه برفی ...و چند لحظه بعد همه بچه ها و استاد جلوی پنجره بودند خیلی صحنه قشنگی بود بچه های توی حیاط از شادی می خندیدن یا عکس می انداختند خیلی همه جا قشنگ بود ....
امروز با اس ام اس یکی از دوستام بیدار شدم که گفته بود برو جلوی پنجره بیرونو نگاه کن ، وای خدای من چقدر تو بزرگی با خودم گفتم خدایا عاشقتم چقدر تو فوق العاده ای.همیشه همه چیز به موقع و سرجاش اتفاق می افته .برف ها با ناز و کرشمه به زمین می نشستند خونه گرم بود و بیرون سرد و برفی ، همین لحظه مادرم گفت : چقدر خوب که فصل ها تغییر می کنن با وجود اینکه عاشق بهارم ولی اگه همیشه بهاربود چقدرخسته کننده می شد.
چقدر این سفیدی آرامش بخشه انگار وقتی که ادما خاکستری میشن و مدت ها لبخند به لباشون نمی آد این برفه که با اومدنش یه کمی آدما رو متحول می کنه امروز بعد از یک سال دیدیم که بعضی از همسایه ها پرده هاشونو کنار زدن تا بارش برف رو نگاه کنن نمی دونم اگه این برف نبود تا کی ما آدما خودمونو وسط این پرده های ضخیم و وسایل زندونی می کردیم.
بچه ها به همون یه کم برفی که روی زمین نشسته بود هم راضی شده بودند و اومده بودن بیرون برف بازی .
همیشه وقتی بارش برف رو نگاه می کنم این شعر فوق العاده احمد شاملو رو با خودم زمزمه می کنم لذت دیدن برف با این شعر برام چند برابر می شه
برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشستهای بر بام
پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگيست اين ايام
راه شومیست می زند مطرب
تلخواریست می چكد در جام
اشكواریست می كشد لبخند
ننگواريست می تراشد نام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفتهایم از کام
خام سوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!
در متن سفید تو
تاریکی ام را نظاره می کنم
۰
۰
(هایکویی از زیبا کاوه یی)
