تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
یکشنبه ششم بهمن 1387
تا فردا
 

این چند روز خیلی درگیر درس و انتخاب واحد بودم ولی روزهای خوبی بود دوستام خیلی کمکم کردن خواسته یا ناخواسته که خودمو بیشتر بشناسم و به خودم بیشتر فکر کنم از وقتی که پست قبلی رو نوشتم انتقادای زیادی به من شد از جمله : پگاه از تو بعید بود اصلا این پست با شخصیتت جور نبود ،با مثلا با این پستت می خواستی بگی بچه باراجینی ؟ ، یا اینکه فکر کنم موسی خانی یه پولی چیزی بهت داده نه ؟ ، می خواستی متفاوت باشی که اینجوری نوشتی ، یا خیلی از انتقادای دیگه که شاید خیلی ها اصلا به زبون نیاوردن و فقط از دلشون گذشته باشه ولی واقعیت هیچ کدوم از این جمله ها نبود من فقط از بودن تو این فضا احساس لذت کردم از آرامش ،سکوت و زیبایی این کوههای زنجیره ایی همین ، وای ببخشید بازم شد تعریف .

این روزها روزهای عجیبی بود خیلی آدما مستقیم یا غیر مستقیم از من انتقاد یا تعریف کردن که من بیشتر از انتقادها خوشم اومد چون باعث شد من به خیلی چیزا فکر کنم مثلا همین دیشب که بعد از دیدن یه فیلم خیلی قشنگ تا ساعت چهار صبح داشتم فکر می کردم و چقدر این حس قشنگ بود وسط همین فکرا به یه فکر خیلی خوب رسیدم و اون این بود که چقدر خوبه که ادما از آینده شون بی خبرن .

اگه همه چیز معلوم بود زندگی هیچ هیجانی نداشت یا این بیدار موندن ها و فکر کردن ها دیگه چه معنی می تونست داشته باشه کافیه فکر کنیم به اینکه می دونستیم آینده شغلیمون چی میشه ، چقدر درآمد دارم ، چند سالگی ازدواج می کنیم ، تو چه زمینه ایی خیلی پیشرفت می کنیم ، برای همیشه تو چه شهری زندگی می کنیم و خیلی چیزای دیگه بعد اون وقت به نظرمون یه بیداری تا چهار صبح و فکر کردن ونقشه کشیدن واسه آینده چقدر مسخره میشه،شاید اون موقع از اینکه آرزوهامونو به دیوار اتاقمون بچسبونیم و از فکر کردن به اونا هیجان زده بشیم برامون کاملا بی معنی بود.

 امروز یه دفترچه یادداشت که برای دو سال پیشم بود رو ورق می زدم وای خدای من چقدر از آرزوهایی که اونجا نوشته بودم و براش نقشه کشیده بودم الان جزئی از زندگیم شدن البته بعضی ها هم نشده اند که از مرورشون خوب یه کم ناراحت شدم ولی من امیدمو از دست نمی دم شاید فقط  دیر و زود داره ولی اگه بخوای حتما میشه شاید من برای اونا کمتر از بقیه آرزوهام تلاش کرده بودم  و همه ی اینا  برمی گرده به این که ما آدما از فردایی که برامون می آد خبر نداریم و به خاطره همین برای عالی بودن این فردا تلاش می کنیم حتی سعی می کنیم برای این که این فردا بهترین باشه همسفر خوبی انتخاب کنیم شاید همین حسه که دل آدما رو قلقلک می ده که عاشق بشن چون احساس می کنن این آینده نامعلوم حتما با عشق جلوه قشنگ تری داره خلاصه کلی از این فکرا تو یه شب زمستونی البته زمستونی بدون برف به ذهنم اومد .

دیروز با یه گروهی از بچه های گرافیک و نقاش و خلاصه کلی هنرمند دیگه به موزه هنرهای زیبای تهران رفته بودیم البته خدایش از آثار این نقاشای بزرگ چیز زیادی من نفهمیدم فقط به این فکر می کردم که چقدر این آدما وقت خودشونو برای کارای خوب صرف کردن با خودم فکر می کردم که این ادما اصلا وقت غیبت و گناه نداشتن چون بعضی از تابلوها از ترکیب هزاران خط ریز و درشت تشکیل شده بود که مسلما خیلی وقت گیره و به این فکر کردم که نقاشی و طراحی چقدر می تونه به آدم کمک کنه که به چیز های بهتری فکر کنه چون کتاب های بعضی از این نقاش های رو خونده بودم مثل کتاب شعرهای گوته که فوق العاده اس.

چیزی که تو موزه خیلی جالب بود و البته عجیب نبود چون اینجا ایرانه و ما ایرانی این بود که هیچ خارجی دوربین به دست نگرفته بود که عکس بگیره اما همه ایرانی ها از دوربین دیجیتال و آنالوگ تا گوشی های موبایل دستشون گرفته بودن و از تابلوها عکس می گرفتن و هیچ توجهی به تذکرای مسئولین موزه نمی کردن مثل خود من که از این نقاشی که اسمش وداع بود خیلی لذت بردم و دزدکی ایرانی بودن خودمو نشون دادم و حاصل چیزیه که اینجا می بینید

 

 

وای چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود همیشه اولش سخته، شروع کردن همیشه سخت بوده برعکس چیزی که همه ما فکر می کنیم که پایانش سخته ولی واقعا شروع همه چیز سخت تره حتی شروع کردن آدما .یه جمله قشنگی از (کته کلویتس ) یه جایی تو نمایشگاه نوشته بود که جای فکر داره .(وصیت من این است : بذرها را نباید آسیاب کرد )

نوشته شده توسط پگاه امینی در 22:39 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دوم بهمن 1387
خوابگاه دخترانه لاله (دانشگاه آزاد قزوین)
 بالاخره رهایی از امتحان ها از یه رویا خارج شد و امروز بعد از امتحان با بچه ها مسیر خوابگاه رو همه با هم دویدیم چه حسی خوبی داشت حس پرواز ، از ورودی نرده های سیاه محوطه خوابگاه که وارد شدیم با یک شهر پنهان روبرو میشی به اسم مجتمع رفاهی خوابگاه لاله که واقعا از قالب یک خوابگاه ساده خارج شده شهر کوچکی در دل یک دره با مراکز خرید مجهز سیستم های رفاهی بی نظیر، مسئولین محترم و بسیار مودب اینجا خوابگاه دخترانه لاله است

 

 

آرامش و سکوت و تمیزی این محیط به محض ورود توجه ات را جلب می کند اینجا خبری از زباله ، سرو صدا نیست آرامشی در میان رشته کوههای البرز ، امروز وقتی از بودن تو این فضا لذت می بردم با خودم گفتم که این پست رو بنویسم و شاید برای افرادی که هیچ وقت نتونن این محیط رو از نزدیک ببینن جالب باشه و اونا رو تو این حس شریک کنم ( ورود افراد دانشجو حتی از داشنگاه های دیگه به این مکان ممنوع می باشد و همین طور هیچ دانشجوی پسری به این محیط اجازه ورود ندارد !) البته منظورم خود محوطه خوابگاههاست نه  به shopping center .

 

 

از در ورودی که داخل میشی بعد از اعلام هویت توسط دستگاههای دیجیتال کارت خوان وارد یک سالن صورتی رنگ میشوی که مناظر زیبایی از ایران بر دیوارهایش خود نمایی می کند تا اینجا همه چیز عالی و نمونه است ،اما ساعتی بعد از ورودمان احساس غربت عجیبی می کردم بخصوص که فصل امتحانات بود و بچه ها هر جایی که پیدا کرده بودن مشغول درس خوندن بودن و به ما هم توجهی نمی کردن شاید اونها دیگه بعد از این مدت به این رنگ های زیبا و ساختمان های شیک بی تفاوت بودن ، داخل اتاق حس خاصی داشت هر کسی کنار تخت خوابش عکس آدمایی که دوستشون داشت رو به دیوار زده بود یا کادوهایی که گرفته بودن یه صحنه جالبی دیدم که از سقف هم برای این یادگاری ها استفاده کرده بودن

 

برعکس فضای بیرون اینجا آرامش زیادی نداشت شش نفر ساکن این اتاق هر کدام به کاری مشغول بودن صدای سشوار ، زنگ موبایل یکی از بچه ها و آهنگ غمگینی که یکی دیگه از بچه ها گوش می داد فضا رو پرسرو صدا می کرد ، یکی از بچه ها خواب بود و من احساس کردم که چقدر خوبه که آدم بتونه تو این سر و صدا این قدر آروم بخوابه تجربه ایی که شاید فقط تو محیط خوابگاه بشه به اون رسید

مدتی با بچه ها بودیم خیلی راحت بودن و خیلی زود با ما صمیمی شدن انگار تو این محیط شش نفری دیدن یه چهره جدید هم جالب بود بعضی ها آماده میشدن که به خونه هاشون برن و خیلی خوشحال بودن و بعضی دیگه احساس چندان خوشایندی از این اتفاق نداشتن

موقع برگشت از اینکه به خیلی چیزها فکر کرده بودیم و از این که خستگی از تنمون رفته بود از اینکه دوستای جدیدی پیدا کردیم و از این که کنار این کوههای استوار چند سال از زندگیمونو سپری می کنیم و خیلی چیزها یاد بگیریم و از اینکه ریه هامون پر اکسیژن این فضای کوهستانی بود احساس خیلی خوبی داشتیم

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 20:39 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم بهمن 1387
سایه روشن
 

هوا سرد بود اما اینجا گرم گرم کنار این بخاری و روی این صندلی راحت نشسته بود از پنجره به خیابون نگاه می کرد و به خونه هایی که از کوچه ی پشتی خودنمایی می کردند با خودش فکر کرد یعنی امشب چند نفر تو این خونه ها احساس خوشبختی کامل می کنن چقدر دل تو این خونه ها گرمه و چقدر دل که تو این خونه ها ی گرم یخ زده . یه سایه روشن قشنگی تو کوچه زنده شده بود به عابری که در حال عبوربود تو این سایه روشن نگاه کرد  که با یه دست پرداشت به سمت خونه اش می رفت  و چقدر این دست های پر پدرانه زیباست وقتی که مهربانی رو به خونه می برن وقتی در خونه باز می شه و بچه هاش به دست های پر مهر پدر  نگاه می کنن ،و همسر لبخند ی به لب می آره و با لبخند به همسرش یادآوری می کنه که تو فوق العاده ای و  چقدر این حس زیباست کافی بود چند لحظه به این تصویر فکر می کرد تا احساس کنه چقدر میشه خوشبخت بود

.

.

.

می گفت عاشق شده ،عاشق دختری که شبیه یه نفر دیگه بوده آخه پسر اول عاشق اون بوده ، می گفت عاشق شده ولی از دوست داشتن می ترسه ،شاید داره اشتباه می کنه ، شاید این همونی نیست که باید باشه ، اگه یه روزی یه جایی عشق واقعی تر رو ببینه اون وقت  چی کنه ، می گفت فرم چشماش همونی نیست که باید باشه ولی خنده هاشو دوست داره ، می گفت که عاشق شده .

.

.

.

به آینه خیره شده بود به حالت ابروهاش نگاه می کرد به فرم چشماش ،شاید اگه یه خط پر رنگ مشکی از سمت چپ به راست چشمش بکشه قشنگ تر بشه یا یه لنز سبز بذاره ، چند بار دندوناشو نگاه می کنه و تو آینه با حالت های مختلف می خنده که ببینه چطوری خوشگل تر میشه ، اگه دیدش این دفعه چطوری بخنده ،دوستش گفته بود با بیست هزار تومان مژه مصنوعی می کارن شش ماهه به مژه هاش نگاه کرد یعنی اینا خوب نیست ،یاد اون روز افتاد که با ساقی و پسر آرزوهاش سه تایی رفته بودن بیرون چرا به جای چشم های اون  به چشمای ساقی نگاه می کرد ؟موقع برگشت : هستی جان چطوری بعضی ها مژه هاشون بلند تره ؟

هستی دوباره به آینه نگاه کرد اگه موهام شرابی بود اگه.... اگه................

هستی دوست داشت پسر آرزوهاش عاشقش بشه عاشق خودش نه ساقی .

نوشته شده توسط پگاه امینی در 13:49 | | لینک به این مطلب