تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
تولدم مبارک ....سلام زندگی

 (تولد شش سالگی ام )

 

یه بار دیگه چهاردهم بهمن شد  و باز یه ورق دیگه از دفتر زندگیم ورق خورد و رفت برا ی همیشه و بازگشتی برای این یک ورق خونده شده وجود نداره ، همیشه تو روز تولد استرس دارم خیلی ها تو این روز ازم سئوال کردن که چه حسی دارم ولی من همیشه نمی دونستم که باید چی بگم یه هیجان عجیبی  دارم تو این روز ، یه حس مبهمو قشنگه ، ذهنم درگیر خیلی چیزا می شه به لحظه دنیا اومدنم فکر می کنم به اینکه چقدر پدر و مادرم از اومدنم خوشحال بودن و به این که من چطور این حس رو تونستم به اونا برگردونم و چقدر تو این سال هایی که گذشته به یادشون بودم جقدر از کنار من بودن اطرافیانم  خوشحال بودن و به اینکه چقدر لحظه های خوب از خودم تو خاطر اطرافیانم گذاشتم ، کسی چه می دونه که چند تا چهاردهم بهمن دیگه باقی مونده که بشه خوب بود و مهربونی کرد .

خیلی ذهنم درگیر می شه به کارهای خوب و بدی که تو این یک سال انجام دادم ،  امشب تمام این روزها مثل یه فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد شد به خیلی از تصمیم هایی که برای زندگیم تو این یک سال گرفته بودم فکر کردم و به این که اگه یک سال بزرگ تربودم بازم اون تصمیم ها رو می گرفتن یا نه؟

خیلی از ضعف هامو از دوستام و اطرافیانم پرسیدم و اونا رو تو یه برگه نوشتم می خوام سعی کنم کم کم از بین ببرمشون شاید بهمن سال بعد رو با روی بازتری بپذیرم شاید بیشتر از امسال از وجود خودم راضی باشم ، امسال  سال عجیبی بود برای من اتفاق های مختلفی برام افتاد که کاملا غیر قابل پیش بینی بودن و الان که این پست رو می نویسم احساس می کنم دنیا خیلی برام بزرگ تر ار سال قبل شده انگارراحت تر نفس می کشم راحت تر به آرزوهام فکر می کنم  و به این که چرا تو این یک سالی که گذشت دنیا برای من  این رنگ رو داشت  .

اتفاق ها ی خوب و بازم عجیب زیادی تو این سال داشتم که مرورشون برام خیلی با ارزشه برای خیلی از آرزوهام اشک ریختم برای خیلی چیزا تلاش کردم برای خیلی لحظه ها شادی کردم ،خیلی عزیز بودن اون روزها و هیچ وقت از یادم نمی رن .

ولی شاید یکی از اتفاقهای  این سال از زندگیم رفتن به یک سفر به الموت بود و آشنایی با یه انسان شریف به نام آقای اسماعیلی بود که راهنمایی هاشون کلا مسیر زندگی منو تغییر داد و چقدر این تغییر رو دوست دارم و با خودم فکر میکنم که آرزوها چقدر زود مستجاب می شن و ادم هایی که وارد زندگی ما میشن شاید خودشون ندونن که چقدر تو زندگی ما تاثیر گذار بودن .

احساس من تو این لحظه که شب تولدمه یه احساس مقدسه و از اینکه خدا منو به عنوان یک انسان خلق کرد و به من فرصت زندگی و تجربه کردن چیزهای هیجان انگیزرو داد قلبم تند تند می زنه از اینکه خدا چقدر دوستم داشته تو این یک سال و از اینکه همیشه با من بود و تو بدترین شرایط بهترین ها رو به من داد که تازه دارم وجود  اونا حس می کنم خوشحالم . امسال می خوام بهترین چیزها رو به زندگی ، به لحظه هام  هدیه کنم به جای این که منتظر باشم زندگی منو غافل گیر کنه میخوام زندگی رو با تمام وجود در آغوش بگیرم و بگم سلام زندگی .

همیشه تو روز تولدم دلم برای اونایی که دیگه پیش ما نیستن تنگ میشه ، ای کاش که بودند ای کاش .

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 20:48 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم بهمن 1387
بهار در زمستان
 

نه ، زمستان نیست

بهار

از چشم هایت

به اتاقم می آید

انتظار شیرینی ست

زمستانی که بهار شود

با تو

***

(پگاه)

نوشته شده توسط پگاه امینی در 14:50 | | لینک به این مطلب