تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
بادکنک آبی
 

 

یه مدت بود دلم  دلهره داشت انگار باید جایی می رفتم ، کاری می کردم ولی نمی دونستم اون کارچیه  انگار چیزی گم کرده بودم یه حس عجیبی داشتم تا اینکه امشب تونستم بفهممش چون تو یه سفر رویایی رفتم بالای ابرها ...گمشدمو پیدا کردم  خدای من عین  بچگی هام شده بودم  یه نم قشنگی روی صورتم بود چشمام برق خاصی داشت  وای خدا پگاه الان واقعا رو ابرایی  نگاه کن ، فکرشو می کردی به همین سادگی این بالا باشی شاید  تو این سال ها نتونستی  بیای چون نخواستی چون چشماتو  اینجوری نبستی نگاه کردی اما ندیدی فقط کافی بود چشماتو می بستی عین همون وقتا.... تو این همه سال کجا بودی که این جا رو ندیده بودی دختر . 

زندگی رو خیلی دوست دارم ، دنیا رو با آدم های بزرگ و کوچیکش با آدم های چاق و لاغرش ، دلم می خواد از یه پنجره به راه رفتن مردم تو خیابون نگاه کنم به بچه ایی که منو یاد کودکی هام میندازه امروز دوباره این کارو کردم و بچه ایی رو دیدم که خیلی شبیه خودم بود آخه یه بادکنک دستش بود ، عاشق بادکنک بودم ، یه بادکنک بزرگ آبی ، یادمه یه بار دیگه ام این حسو داشتم وقتی شش سالم بود یه بازی ساخته بودیم  با بچه های فامیل چه کیفی می کردیم وقتی چشمامونو می بستیم و به چیزای خوب فکر می کردیم یادمه همیشه احساس می کردم وقتی چشمامو می بندم رو ابرهام و دارم بستنی می خورم یه بادکنک بزرگ آبی هم دستمه این قشنگ ترین تصویریه که از اون روزها تو یادمه امشب یه حسی باعث شد یاد همون صحنه بیفتم شاید دیدن اون بچه و نشونه های دیگه باعث شد دوباره چشمامو بستم ...

 دوباره بچه بودم با بستنی و بادکنک اما این بار تنها نبودم انگار یکی اونجا بود حضورشو حس کردم سرمو چرخوندم ببینمش  ............

اونم یه بادکنک آبی داشت .

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 2:3 | | لینک به این مطلب
جمعه هجدهم بهمن 1387
باران و آب و خاطره

دلم می خواهد شعر شوم

دلم میخواهد لبریز شوم

و دیگر فقط یاد توست که می آید و می رود

من اینجا نشسته ام

شعر می آید و باران و آب و خاطره

توخنده می شوی در سطرهای شعر من

من بازعاشق می شوم بر نگاه تو

و سطرهای ناگهانی ذهن من

که باز از تو می گویند و می خندند

و من باز شعر می شوم

و بازشاعرتویی

***

(پگاه  آذر ۸۷ )

نوشته شده توسط پگاه امینی در 14:21 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
سفید ،سیاه ، خاکستری
 

اتفاق ها ، همیشه بزرگ نمی افتند

به وسعت میلاد و مرگ نیستند همواره

به بی کرانی طلوع و غروب هم نیستند

که باید

روبه روی آفتاب

خیره ایستاده باشی

تا سایه بلند اتفاق

از سرت بگذرد

گاهی ،

اتفاق ،

مثل برگی به بوسه ی نسیمی می افتد

و فریاد خش خش خرد شدنش

پژواکی درونی است

که جهان را نمی پریشاند

اما

از قلب تا گلو می خراشد

***

زندگی بعضی وقتا ها سفید ،سیاه ، خاکستری میشه اما بعضی از لحظه های زندگی تو یکی از رنگ ها می مونه به نظرم بدترین این رنگ ها خاکستریه ، چون رنگ انتظاره از پشت شیشه ، رنگ بیماریه ، رنگ ترس.

 هیچ وقت این بیماری را اینقدر نزدیک حس نکرده بودم خودش خیلی بدتر از اسم وحشتناکش بود (سرطان ).بیمارستان شریعتی طبقه سوم بخش خون ، این قدر ناراحت شده بودم که نمی تونستم به راحتی نفس بکشم  ، دختر و پسری هم سن خودم ماسک زده و سرم به دست به پشت شیشه اومده بودن تا خانواده هاشونو را ببینن این جا بخش خاکستری بیماران خونی بود بیماران شیمی درمانی .

اما آذر ما اینجا چی می کنه ، هفته پیش چقدر تو تولد شاد بود چی شد یک دفعه همه چیز بهم ریخت ... وای خدا چطوری بنده ها توامتحان می کنی ، آذرفقط هجده سالشه با کلی آرزو این بخش خاکستری پایان آرزوهاش نیست

 موقع برگشت تو اتوبان چه برف قشنگی می اومد با خودم فکر کردم یعنی چند نفر دیگه به خاطره بیماری الان تو بیمارستان هستند و از دیدن این برف چشماشون فقیر شده .

موقع برگشت انگار یه چیزی رو دلم چنبره زده بود یه غم عجیبی داشتم یه کم از خودم خجالت کشیدم و به این موضوع فکر کردم که از کی تا حالا از ته دل خدا رو به خاطره سلامتی شکر نکردم یا به خاطره سلامتی یه انفاق به آدم مستمند نکردم شاید این سلامتی رو به خاطره ایمان اطرافیانم دارم نه خودم  ، خدایا منو ببخش شاید منو امروز به بیمارستان شریعتی بردی که یه هشدار به من بده ، به من بگی: پگاه خوابیدی ؟ کجایی ؟ همه این فکرا تو ذهنم بود و باز فکر آذر و چهره هراسانش الهی چقدر ترسیده بود ، هیچی نمی تونم بگم فقط اینکه خدایا به بزرگی خودت زندگی رو دوباره به آذر ما برگردون .

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 15:17 | | لینک به این مطلب