این روزها برای همه وقت داشتم جز خودم ،در حالی که خیلی دوست دارم این روزها بنویسم ، بخونم ، فرصتی که این روزا به من می رسید برای زندگی جز نیمه های شب نبود ، و این نوع زندگی از نظر اطرافیانم خیلی عجیب بود و به من گلایه کردند که پگاه چرا همه چیزت تغییر کرده چرا شب ها نمی خوابی ، هستی اما نیستی و خیلی حرفای دیگه .
راستش نمی دونم بعضی وقتا آدم دوست نداره هیچ توضیحی بده دوست داره تو همین هاله روشنی که توشه بمونه ،تو زندگی شبانش غرق بشه ، این روزها انگار تو یه خواب عجیبم مثل شخصیت کتاب ها شدم دیروز که ساعت هشت شب کلاسم تموم شد وقتی چشمم به گنبد طلایی رنگ مسجد امام رضا ی دانشگامون افتاد که تو تاریکی مثل خورشید شده بود دلم یه لحظه لرزید نمی دونم چرا چند روزه این قدر دلم می خواد یه دفعه نماز بخونم یه حس قشنگیه که یه دفعه بگی خدایا دوست دارم .
چند روزه صدای اذان مستم می کنه تازه می فهمم که چرا می گن زمان پیامبر با با شنیدن صدای اذان خیلی ها مسلمان می شدن ، یه طنینی داره که اگه خوب گوش بدی خجالت می کشی از بد بودن و بدی کردن ، البته ما آدما که گناه چاشنی زندگیمونه ولی خوب اگه این حسو داشته باشی حداقل تو تنهایی هات از بعضی حرفا و کارات خجالت می کشی و من چند روزه که این حالتو دارم ، همه چیز یه جورایی به هم ریخته شده شب و روزم جاش عوض شده ، ولی من این زندگی رو دوست دارم ، از این که همه چیز برام از آرزو به واقعیت تبدیل شده از این که واقعا خوشحالم ،زندگی بدون استرس ، مثل یه پرنده.
خدایا دوست دارم بعضی وقت ها از این که گلایه می کنم منو ببخش اگه ادم خودشو کاملا به دست تو بسپاره همه چیز تو یه رنگ آبی محو می شه آبی بیکران آرامش .
میان صداهای روز
به ناگاه
دیگر صدایی ست
آهسته می گوید
حرف هایی هست ....
میان هزار نغمه ی دلپذیر
و تو با هزار گوش
همه را دنبال می کنی
حرف ها دیگر به چیزی وابسته نیستند
کلام برای بیان
تصنعی بیش نیست
خورشید
لبخندی ست شیرین
آرامش این چنین
بی صدا و آرام
می آید
