تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
اشک ها و لبخندها
 

 

مادر بزرگ می گه تقدیر  ما آدما از قبل نوشته شده ، از بچگی به این سرنوشت و تقدیرفکر می کردم این که واقعا یعنی ما آدما هر کدوم یه زندگی از قبل تعیین شده داریم ؟ یه طومار که خط به خط اون نوشته شده ؟ خیلی از این سئوال ها تو ذهنم بود و گذشت زمان کم کم داره جواب تمام این سئوال هامو میده .

شاید این سال های عمر من و جاهایی که همون سرنوشتی که مادربزرگ می گفت  که من اسمشو گذاشتم نشونه  منو اونجا قرار داد و آدما های خوب و بدی که اطرافم زندگی می کردن به من خیلی چیزها رو یادآوری کردن حتی بعضی وقت ها به آدم های بد بیشتر مدیون بودم چون وقتی می دیدم که زندگیشون با این طرز زندگی لذت چندانی نداره بیشتر مطمئن می شدم که این زندگی اون چیزی نیست که باید برای ما ادم ها وجود داشته باشد .

اما تو این مسیر آدم هایی بودند که بدون اینکه تلاشی بکنند که من بفهمم زندگی چقدر زیباست از راه دور این حس رو به من منتقل کردند آدم هایی که از چیزهای ساده تعبیر بزرگی داشتند و بدون هدف صبح را شب نمی کردند ، عاشق بودن و در سختی ها این عشق براشون معنی بیشتری پیدا می کرد ، من فهمیدم که تو روزهای شاد همه عاشقند اما وقتی که کسی کنارت نیست و سنگینی غم از دست رفتن کسی را داری و دستی دست تو را می فشارد اون موقع است که احساس می کنی عشق برایت معنا شده چون تو دلت آرزوی اون دست مهربان رو داشتی که دستی الان در دست توست .

و زندگی به همین سادگی زیباست .

این روزها خدا منو در مسیری قرار داد که ادم های عاشق رو دیدم دیدن صحنه هایی که باور نکردنی رویایی بود، از صحنه های سختی که برایشان پیش آمده بود اما باز عاشقانه بودند ودیشب یک لحظه بی اراده در جمع اشک ریختم برای این همه زنده بودن .

 برای دو همسری که بچه شش ماهه شان را از دست داده بودند اما باز عاشقانه بودند خدایا چقدر خوشبخت میشه بود با وجود این همه غم ،چقدر عاشق بودن  و چقدر خوب بود که با دیدن این صحنه خیلی چیزها رو به من یاداوری کردی . این حسی که برای چه چیزهایی باید زندگی کرد ،لبخند زد وگاهی  گریست .

میان این اشک ها و لبخند ها دارم به زندگی می رسم .

خدایا چقدر خوبه که هستی ،عشق هست، باران هست، خاطره هست ، فکر می کنم احساسی که برای خوشبخت بودن به دنبالش بودم رو پیدا کردم و همین احساس خیلی وقت ها کمک می کنه که باز بیدار بشم و بگم سلام زندگی ، با مهر به چهره مادرم نگاه کنم ، به دوستانم که شادی های کوچک و بزرگمان را با هم تقسیم می کنیم به کتابخانه کوچک اتاقم که دوستان خوب من آنجا منتظرم هستند به گل های بنفشه تازه کاشته شده باغچه به آبی آسمان و به عشق .

آبی آبی مهتابی

 آبی تر از هر آبی

از چشم های تو می گن

 این قایق های آبی

دریا های بیتابی

آبی آبی مهتابی

آبی تر از هر آبی

آبی یعنی دل من

...........

نوشته شده توسط پگاه امینی در 12:9 | | لینک به این مطلب
جمعه نهم اسفند 1387
زمزمه ی بودن

چراغ ها می درخشند.
اتفاق بعدی چیست؟

شب شده است.
باران دیگر نمی بارد.
اتفاق بعدی چیست؟

شب عمیق تر خواهد شد.
نمی داند
به او چه خواهم گفت.

هنگام رفتنش
چیزی را در گوشش نجوا خواهم کرد
حرفی خواهم زد که چیزی به گفتنش نمانده بود
در دیداری که نزدیک بود رخ دهد
که حالا رخ داده است.

اما او در دیداری که نزدیک بود رخ دهد
چیزی نگفت
تنها در همین لحظه است که بر می گردد و لبخند می زند و
زمزمه می کند:
«نمی دانم
اتفاق بعدی چیست.»

(هرولد پينتر )

نوشته شده توسط پگاه امینی در 14:9 | | لینک به این مطلب