تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
شنبه بیست و دوم فروردین 1388
زیر بارون

 

توی تمام این سال ها بهترین و شاد ترین لحظه ها و غمناک ترین لحظه های زندگیمو با این خونه کوچیک خوشرنگم تقسیم کردم آره همین وبلاگم همین دل نوشته هام شاید کسی جز خودم نفهمید که توی این سال ها چقدر از حرف های تو دلمو براش گفتم چقدر با هم خندیدم چقدر گریه کردیم امروز با خودم فکر می کردم که زیادی وابسته اش شدم نمی دونم من که مادر نشدم ولی میگن احساس خیلی خوبیه احساس می کنی یه چیزی داره درونت زندگی می کنه شاید این وبلاگم یه جورایی برای من مثل بچه ام می مونه چیزی که درونم داره زندگی می کنه راستش بازم با خودم امروز زیر بارون فکر کردم که این وبلاگ به خودی خود که نمی تونه بیشتر ازیه فضای مجازی باشه که زیاد هم توش امنیت نداری پس یه چیز دیگه ایی داره تو دلم زندگی می کنه که شاید اون واقعا این قدر خوشگله که من به خاطرش همه چیزو دوست داشتنی می بینم .

این شاید همون حسی که همه شاعرا و نویسنده ها ازش گفتن و تا دنیا دنیاست بازم می گن این کودک دوست داشتنی که تو دلم شیطونی می کنه و منو بعضی وقت ها غمگین و بعضی وقتا خیلی شاد کرده ، بعضی وقت ها همه اطرافیانمو با کارهام نگران کردم و بعضی وقت ها این حسو به اونا هم دادم و با هم به دنیا لبخند زدیم

این روزها خیلی بهش فکر می کنم به این که واقعا چیه ؟ یعنی وقتی تو دلت باشه چه شکلی میشی ؟ چه کارهایی می کنی ؟ نگرانش میشی؟ براش ذوق می کنی؟ از اینکه با اونی احساس غرور کنی؟ دلتنگش می شی؟ دوست داری براش برقصی؟ دوست داری با هم برقصید؟ آواز بخونی با صدای بلند ؟ زیر بارون بدویی؟ اگه احساس کنی دارن اونو ازت می گیرن مثل بچه ها حسود میشی بهونه می گیری؟ اگه فکر کنی از دلت ببری بیرون خوشبخت تره این کارو بکنی؟ براش گریه کنی؟ به یادش به آدم های دیگه مهربونی کنی ؟ بی دلیل تو خواب بخندی؟ تو خواب صداش کنی ؟شب تا صبح همون خوابی رو ببینی که دوست داری همون خوابی که خودتی و خودش؟ بعضی وقتا خودخواه میشی ؟بعضی وقتا میری پیش خدا ازش تشکر می کنی که اونو داری دور یا نزدیک ؟ یابعضی وقتا هم بهونه ی دوریشو پیش خدا میگی و خیلی چیزهای دیگه که زندگیت میشه ؟ با خودت میگی همه ی زندگیته؟

نمی دونم.

 این روزها خیلی فکر می کنم به خودم و به این کودک بازیگوش درونم.

نوشته شده توسط پگاه امینی در 21:52 | | لینک به این مطلب