مجله رو باز کردم دلم گرفته بود همیشه تو این جور وقتا یه نشونه هایی به کمک آدم می آد که غافل گیر میشی و تقریبا زندگی من همیشه غافل گیرم کرده و همیشه تو بدترین شرایط بهترین ها جلو چشمام قرار می گیره و من دیگه قبول کردم که باید با این نشونه ها زندگی کنم و ادامه بدم .
مجله رو باز کردم
دوباره تب کردم و تب نشونه ی خوبیه ، مثل دم کردن آسمونه قبل از اینکه بخواد بباره ، تب مثل یه لحظه قبل از ترک برداشتن اناره ! یادمه من و دل روبروی هم نشستیم هوا دم کرده بود و ابرها دف می زدند روی شاخه بی تاب حیاط ، سیب تاب می خورد . خاطرم هست آن دیگری گفت به سیب وصل شو !
بعضی ها به سیب نگاه می کنن و از زیبایی اش حیرت می کنن ،بعضی ها در تماشا محو می شن و خالق سیب رو به یاد می ارن ، بعضی ها .... سیب رو بو می کنن ، از عطرش مست می شن ، در خودشون فرو می رن و بی خود می شن و در بیخودی به خالق وصل می شن ، بعضی ها سیب رو گاز می زنن ، از خوردنش لذت می برن و در این لحظه ، خدا رو لمس می کنن !
اما بعضی ها ...... سیب رو نگاه می کنن و در تماشا به زیبایی خدا اعتراف می کنن به خدای آفریننده سیب .
مجله رو بستم جواب سئوالامو گرفتم خدایا دوست دارم ، چقدر خوبه که هستی .
