تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
تب
 

 

مجله رو باز کردم دلم گرفته بود همیشه تو این جور وقتا  یه نشونه هایی به کمک آدم می آد که غافل گیر میشی  و تقریبا زندگی من  همیشه غافل گیرم کرده و همیشه  تو بدترین شرایط بهترین ها جلو چشمام قرار می گیره و من دیگه قبول کردم که باید با این نشونه ها زندگی کنم و ادامه بدم .
مجله رو باز کردم
دوباره تب کردم و تب نشونه ی خوبیه ، مثل دم کردن آسمونه قبل از اینکه بخواد بباره ، تب مثل یه لحظه قبل از ترک برداشتن اناره ! یادمه من و دل روبروی هم نشستیم هوا دم کرده بود و ابرها دف می زدند روی شاخه بی تاب حیاط ، سیب تاب می خورد . خاطرم هست آن دیگری گفت به سیب وصل شو !
بعضی ها به سیب نگاه می کنن و از زیبایی اش حیرت می کنن ،بعضی ها در تماشا  محو می شن و خالق سیب رو به یاد می ارن ، بعضی ها .... سیب رو بو می کنن ، از عطرش مست می شن ، در خودشون فرو می رن و بی خود می شن و در بیخودی به خالق وصل می شن ، بعضی ها سیب رو گاز می زنن ، از خوردنش لذت می برن و در این لحظه ، خدا رو لمس می کنن !
اما بعضی ها ...... سیب رو نگاه می کنن و در تماشا به زیبایی خدا اعتراف می کنن به خدای  آفریننده سیب .
مجله رو بستم جواب سئوالامو گرفتم خدایا دوست دارم ، چقدر خوبه که هستی .

نوشته شده توسط پگاه امینی در 21:8 | | لینک به این مطلب