
از پنجره که به بیرون نگاه می کنی همه جا تاریک و ساکته همه ادم ها خوابن هیچ صدایی نیست حتی صدای جیرجیرک که معمولا این وقت ها آواز می خونه و یه جورایی این سکوت رو به هم می ریزه ، پنجره رو باز می کنی باد خنک بهاری به گونه هات می خوره و موهاتو آشفته میکنه مردمک چشمات احساس خنکی دل چسبی می کنه کم کم خنکی به تمام صورتت می رسه اما همین لحظه احساس می کنی چیزی توی دلت داره گرم و گرم تر میشه دستتو روی قلبت می زاری و گرماشو از روی لباس حس می کنی به آسمون نگاه می کنی هیچ نوری نیست شب عجیبیه ماه و ستاره ها کجان ؟ چرا هیچ نوری نیست یه کم اطرافو نگاه می کنی چشماتو می بندی صدای گرمی تکرار می کنه که این شب خیلی قشنگه نگاه کن پگاه.... نگاه کن .
دلت نمیخواد چشماتو باز کنی از سیاهی می ترسی اما این سکوتو با چشمای بسته خیلی دوست داری ، صدای گرمی میگه چشماتو باز کن پگاه خوب نگاه کن
چشماتو باز می کنی قلبت گرم ترو بزرگ تر شده احساس می کنی همه دنیا چیزی جز این لحظه نمیتونه باشه همه جا سکوته یه پنجره روبروت می بینی که از بین تموم پنجره های خاموش این کوچه فقط این پنجره اس که روشنه آره یه پنجره خوشبختی ، پنجره ای که چشمای عاشقی رو هر روز داره نگاه می کنه پنجره ای که حضور خدا رو پشتش خوب میشه حس کرد یه پنجره ی همیشه روشن .
زندگی قشنگه و پنجره خوشبختی همیشه روشنه.
این دنیا چقدر آدمای متفاوتی داره این روزها برای من عجیب ترین و شاید سخت ترین روزهای عمرمه نه به خاطره اینکه اتفاق خیلی تلخی افتاده (که البته شاید بشه اینم گفت ) ولی بیشتر به خاطر اینکه زندگیم شبیه داستانهایی شده که یه زمانی خیلی به خوندنشون علاقه داشتم و الان برای خودم تکرار می شه انگار کسی روی یه صندلی چوبی نشسته و داره فصل های یکی از همون کتاب ها رو بلند بلند برا ی همه می خونه وچقدر سخته که اصلی ترین شخصیت این رمان کسی جز خودت نباشه حالا این منم پگاهی که باید از کنار این زنها و مردهای سیاه و سفید داستان رد بشه کنار بعضی هاشون بشینه و با بعضی ها همدردی کنه برای بعضی غصه بخوره به چشمای اون یکی نگاه کنه که دنبال یه روزنه ی امیده و به چشمای خودش تو آینه که چقدر تغییر کرده .
آره این منم پگاهی که تو فصل فصل این داستان هست و می خواد به خوبی بره جلو اما مردها و زنهای سفید و سیاه داستان هم همیشه واقعیت بودن و تو هیچ فصلی اونو تنها نمی زارن .
امشب یکی از اون شب هاست که هیچ کس نفهمید چه بار سنگینی به دوش من گذاشته شده و چقدر خسته ام از این دویدن ها ونرسیدن ها و به زنی که روی صندلی چوبی نشسته و داستانو بلند می خونه نگاه می کنم به سردی گوش می کنم ومیبینم که چطور همه شنونده ها از تمام شخصیت های داستان متاثر میشن و با اونها خودشونو همدرد می بینن ولی کسی نمی بینه دختری که این بار سنگین بر دوشش گذاشته شده داره چی می کشه و چطور باید ازمیان تمام این سنگ ها ی ریز و درشت عبورکنه بدون این که پاهای خسته اس زخمی بشه به آدم های که دوستت دارن نگاه می کنی دست دوستاتو به گرمی فشار می دی کنارشون می خندی ولی هنوز صدای زنی که روی صندلی چوبی نشسته تو گوش تو می پیچه و می دونی که باید ادامه بدی...
