همه ی آدم های این دنیا یه کنج کوچکی برای تنها بودنشون دارن بعضی ها خیلی راه دوری می رن خیلی سختی می کشن تا به این کنج برسن و با خوشون خلوت کنن شاید لبخند شیرینی به لباشون بیاد و شاید فقط چشم های خودشون حس کنه حرارت اشکی که به گونه شون سرازیر می رسه بعضی هاشونم یه چهار دیواری کوچیک براشون کافیه که به این کنج برسن ولی آدم ها دوباره برمی گردن کناره خانواده و دوستاشون بازم به کارهاشون ادامه می دن صبح به صبح می رن برای تحصیل یا کار ، می رن دنبال خوشحالی دل نزدیکاشون ساعت ها تلاش می کنن و کنار اونها روزشونو شب می کنن ولی بازم زمانی هست که یاد کنج خودشون می افتند جایی که خود خودشونن بی هیچ نقابی بی هیچ کینه و ترسی بی هیچ دروغی جایی که زشت و زیبا خودشونن و خداشون .
اما بعضی آدم ها خیلی به این کنج نیاز دارن احساس می کنن که تو این کنج که شاید هیچ در و پنجره ایی هم به بیرون نداره آروم تر و آزاد ترن و شاید توی این کنج به صاحب دستی فکر کنن که در آستانه در منتظرشونه و دستشو دراز کرده تا بلند بشن و شاید این دست همه ی این تنهایی رو زیبا تر کنه و شایدم اون دست هیچ وقت نباشه .
ولی آدم ها بازم امیدوارن باز هم به کنج کوچیک خودشون میرن و باز هم به آستانه خالی در نگاه می کنن با خودشون می گن یه روزی می آد
و باز هم ادامه می دن
ایستاده روی پلکهایم
موهایش فرو ریخته بر موهایم،
فرم دستهای مرا دارد،
رنگ چشمهای مرا دارد،
خودش را در سایهام غرق میکند
چشمهای همیشه باز دارد و
نمیگذاردم که بخوابم.
رویاهایش پر از نور است
مرا میخندانند، میگریانند و میخندانند،
مرا به حرف میآورد قلب مهربانش
بی آنکه چیزی برای گفتن داشته باشم.