تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
ماهی شده ام ... روی خاک نفسم می گیرد

 

 

این روزها زندگی من و این انتخابات یه جورایی با هم هماهنگ شده جایی میان تصمیم و تردید جایی بین سکون و حرکت .

یه زمانی فکر می کردم قشنگ ترین دوران زندگی هر آدمی سن هجده سالگیشه چون اتفاق های مهمی براش رخ میده و باید تصمیم های بزرگی بگیره و شاید کنکور هم کلا مسیر زندگی رو تو این سن تغییر میده و اونو با آدم های جدیدی آشنا می کنه و زندگی از یه مسیر تکراری ناگهان متحول میشه همکلاسی هاتو از دست میدی و هم دانشگاهی های جدید پیدا می کنی و از گذشتن از این مسیر احساس مهم بودن می کنی و از اینکه یک صندلی رو یه جایی از این دنیا فقط و فقط به خاطر تلاش خودت مال خودت کردی احساس غرور می کنی و هر روز با نشستن رو اون صندلی چهره شاداب تری پیدا می کنی و با انگیزه تر به دنیا نگاه می کنی .

ولی این روزها فکر می کنم که اون بخش کوچکی از زندگی آدم هاست و شاید اگه به نوع دیگه ایی هم زندگی کنی باز هم احساس کنی خیلی خیلی تو این دنیا مهم هستی این روزها از صمیم قلبم احساس می کنم که قشنگ ترین سن بیست و چهار سالگیه البته می دونم که شاید روزی بگم نه بازم اونجا به اون حسی که می خواستم نرسیده بودم و حالا تو این سنه که احساس واقعی زندگی رو دارم تجربه می کنم ولی از ابتدای زندگیم تا حالا قشنگ ترین خاطراتم مربوط به کلاس چهارم ابتدایی نیمکت اول کلاس باران خانوم تهرانچیه و مهم ترین و پرتنش ترین و در عین حال عجیب و دوست داشتنی بخش زندگیم حالاست پگاه بیست و چهار ساله .

واقعا چقدر نسبت به چند سال قبل نگاهم به زندگی تغییر کرده چیزهای جدیدی تو خودم حس می کنم که شاید نه برای همه ولی برای خودم فوق العاده زیباست .

قسمت جالبش اینه که امسال یک روزم با آرامش خاطر کامل سپری نشد و پر از اتفاقای عجیب و غریب بود که شاید از دید اطرافیانم زیاد جالب نبود و گاهی سخت ولی واقعا حالا می فهمم که خدا چقدر دوستم داشته و چقدر خوبه که همیشه کنار ماست .

این اتفاق های انتخاباتی این روزها هم شاید رو هر کسی به نوعی تاثیر گذاشته منم مثل خیلی از آدم های دنیا از ته دل برای خودم و جوون های دیگه ایی که می بینیم از ته دل فریاد می زنن که فقط تو این دنیای بزرگ ، اینطورخاکستری و مرده نباشن وهر روز با انواع فیلتر شدن های فکری و اجتماعی روبرو نباشن و  کسی به فریاد اونها حداقل توجه کنه غمگینم  

واقعا ازدیدن آدم های که اسم حداقل دانشجو رو دارن یدک می کشن ولی جریان های اطرافشان کوچک ترین اثری روشون نداشته و فکر گذروندن روزهای عمرشون با آرامش هستند تعجب می کنم  شاید این تنها موضوعی که نه به خاطر سیاسی بودنش به خاطر عمق اندوهی که تو هر واژه اش هست نمی تونم راجع بهش زیاد بنویسم فقط  از خدا می خوام کمکم کنه مسیر زندگیمو جوری انتخاب کنم که هیچ وقت پگاه رو تو اون وضعیت نبینم که برای خودم متاسف باشم .

این روزها با چشم های باز به سرنوشتم دارم نگاه می کنم به دور و نزدیک شدن های آدم های اطرافم و به باورهام فکر می کنم و به صداقت خواب هام تو این شب ها ایمان دارم .

پ.ن : کاش قدری نزدیک تر بودی .

 

در تنهايي هر شبم تو را مي خوانم
با اين همه فاصله تو را مي يابم
از فاصله و بهانه ها دلگيرم
من در غم اين ثانيه ها درگيرم
اين دل شده از عشق تو لبريز انگار
دريا دلي و ياد تو با من اي يار
من با نفس تو زنده ماندم ماهم
از دوري تو ترانه خواندم يارم
گمگشته ام و راه تو راهم شده است
بيگانه ام ،عشق تو امانم شده است
گويم كز اين لحظه گذر خواهم كرد
يا هرچه جداييست بدر خواهم كرد

                      ***

شعر از سپیده امیرعسگری

                  

نوشته شده توسط پگاه امینی در 13:48 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388
تا ناکجا
 

 

صداي پاي کيست ؟
باران کجا مي بارد؟
دريا اما چيزي نمي گويد
باد بي پاسخ مي گذرد

            ***

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 12:49 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و سوم خرداد 1388
این پست عنوان ندارد

 

این پست اولین پست منه تو این حدود چهار سال که هیچ عنوانی براش پیدا نکردم این پست یه دردو دل ساده اس نمی خوام سیاسیش کنم یا جو سازی فقط یه دردو دل .

برخلاف خیلی ها که می گن این انتخابات تقلب بوده فقط من تو این دو روز چیزهای باور نکردنی دیدم فقط از کوچه ما بالای 200 نفر به آقای احمدی نژاد رای دادن شب قبل از انتخابات جایی مهمونی بودیم که دختر خانواده عکس نماینده محبوبشو رو می بوسید !

آره به همین راحتی و این آدم ها حتی به دختر 20 ساله خودشون اینو گوشزد نمی کردن که بوسیدن عکس یه مرد واقعا نادرسته حالا هر کسی می خواد باشه دیگه وقتی اخلاق تا این حد میره پایین چه حرفی واسه گفتن هست ؟

خیلی از دوستا و همکلاسی های خودمون همسفرامون تو سفرهای عکاسی و ایرانگردی دوستای صمیمیم باورم نمیشد صحنه هایی رو که می دیدم که به چشمام شک کرده بودم یکی از اقواممون تو پارک جنگلی فدک دیدم که به ماشینش تصویر زده بود و پرچم سه رنگ اسپری کرده بود .آدمی که به هر شرایطی خودشو تغییر می ده و خدا می دونه اگه به منافعش بود کل ماشینو بنفش هم رنگ میکرد !

خدایا واقعا کوچه ما مگر چقدر طول داره که به شمارش من 200 نفر به یک نفر رای دادن.

تو فیس بوک یکی از دوستای خبرنگارم عکس هایی رو برام فرستاده که واقعا دیگه نمی دونم چی بگم واقعا جایی نفس میکشم که سراسر استرس و ترس ، حالا می فهمم که چرا خیلی ها دارن از ایران می رن راستش امروز منم به همین موضوع فکر کردم از کوچیک ترین نیازها تو این کشور محرومیم همه تو خونه ها و لبخند های الکی یه دوستی می گفت انگار تو یه جزیره ایم این اولین پست منه که این مضمون رو داره و نمی دونم آخرینشه یا نه .

قرار بود سیاسی نشه ولی فکر کنم شد

ولی فقط این عکس ها رو از تهران امروز اینجا گذاشتم و فقط می خوام بگم متاسفم نه حالا فقط به خاطر این انتخاب به خاطر اینکه این رفتارها چه معنی میتونه داشته باشه؟ واقعا الان یه فرد خارجی این عکس ها رو ببینه چه فکری ممکنه بکنه ؟ برای چند لحظه سکوت کنیم  ولی این عکس ها رو چشم باز نگاه کنیم

پ.ن : همین الان فیس بوک برای  دومین بار فیلتر شد .

پ.ن : یه ناهار مفصل به چند تا از دوستام سر این انتخابات بدهکارم  حالا بچه ها "نایب" رو نمیشه به یه پیتزا تغییر بدید؟

برای دیدن ادامه عکس ها روی لینک های زیر کلیک کنید

تهران 1

تهران 2

تهران 3

تهران4

تهران 5

تهران 6

تهران 7

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 20:53 | | لینک به این مطلب