
بعد از چند هفته جابجایی امتحانات پایان ترم امروز بالاخره امتحاناتمون تموم شد وقتی به اتاقم نگاه می کنم احساس می کنم سالهاست که روی جاروبرقی رو به خودش ندیده به خاطره شلوغی وسایل رو زمین و کاغذهای چک نویس و خط خطی و بالش روی برگه ها ، راستش از بچگی زیاد از فضاهای خیلی مرتب احساس خوبی نداشتم یه جورایی اگه همه چیزو روی میز مرتب کنم و شروع کنم به درس خوندن اصلا متوجه درس نمی شم یه کمی پرز روی اسپیکرهام نشسته و جوراب های نشسته ام دارن شکلک برام در می ارن که حالا دیگه نوبت ماست ولی چقدر لذت داره که همه چیزو کنار بذاری وسط این شلوغی ها بشینی و کاری که عاشقشی انجام بدی چقدر خوبه که احساس کنی تنها نیستی و میون این همه شلوغی احساس کنی همه چیز مرتب و قشنگه احساس کنی خوشبختی .
الان که داشتم این پست رو می نوشتم دوست مهربونم (مریم) اومد پیشم و برام این کادوی خیلی قشنگو آورد واقعا دوسش دارم چقدر گرفتن یه کادوی پیش بینی نشده قشنگه اونم از طراف یه دوست خیلی خوب

دلم می خواد کتاب هایی که خیلی وقتی ناتموم گذاشتمو از امروز بخونم دلم می خواد ورزش کنم وکنار دوستام باشم وای دلم واسه بعضی خیابونای شهر حتی تنگ شده دیدن مغازه ها و یه کمی خرید ، دلم سفر می خواد یه سفری مثل بندرانزلی دلم دریا می خواد تو این ظهر داغ تابستون دلم آیس پک می خواد با طعم ..... دلم کارای یواشکی می خواد قدم زدن های شبانه و مسافرت های ناگهانی ، هنوز باورم نشده ولی تو همین ماه عروسی دو تا دوستای صمیمیمه مهدیه و مرجان به قول قصیر امین پور ناگهان چقدر زود دیر می شود .
زندگی با همین زود دیر شدن هاش معنا میشه.
امروز که ار دانشگاه برمی گشتم رو دیوار یه مدرسه ایی نوشته بود از دست دادن فرصت ها اندوه بار است ،کل مسیر رو به این جمله فکر می کردم و یه تصمیم هایی گرفتم که باید برای رسیدن به اونا خیلی تلاش کنم .
از همه چی گفتم تو این پست ولی شاید این یه شروع بود برای خیلی چیزها
زندگی کردن
دیدار ناممکن است
که هر لحظه ممکن می شود
گاهی باید سکوت کنی و کتابی که دوست داری در دست بگیری و صفحه ای از سر اتفاق باز کنی .
نیت قاصدکی بود که با رقص آرامی در باد می رفت و چشمان تو به راه خیره بود فقط سکوت بود و کتاب و رقص قاصدک که در باد می رفت و دور می شد
شعر: و چه تنها
سهراب سپهری
اي درخور اوج ! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز.
غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.
من هستم، و سفالينه تاريكي ، و تراويدن راز ازلي.
سر بر سنگ ، و هوايي كه خنك، و چناري كه به فكر، و رواني كه پر از ريزش دوست.
خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته زيست، و چه تنها من !
تنها من ، و سر انگشتم در چشمه ياد ، و و كبوترها لب آب.
هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ ، و شكوهي در پنجه باد.
من از تو پرم ، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس !
هنگام من است ، اي در به فراز، آي جاده به نيلوفر خاموش پيام
