تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
شنبه بیستم تیر 1388
شهر خواب و رویا
 

من شهرم را دوست دارم .

خیابان های همیشه در حال تعمیرش را ، خیابان های خاکستری اش را با آدم های یکرنگش  با آدم های اخمالو ، نگاه های خسته شان را دوست دارم .

من شهرم را دوست دارم در این شهر کلاغ و گربه زیاد است گربه های شهرم را دوست دارم گربه هایی  که میو میو کنان دنبالت راه می افتند . پیاده رو های تنگش را دوست دارم که باعث صمیمی تر بودن آدم هایش می شود .

در شهر من میوه گران است ، گوشت گران است زمین و خانه گران است  لبخند و خوشبختی در شهر من هم مثل همه ی شهرهای  کشورم گران است ، خیابان های کهن سال هم دارد با کوچه های تنگ و پیچ پیچ که در انتهای بن بست هایش گاهی دری برای زندگی باز است  .

شهر من چند سینمای کوچک دارد سینماهای شهرم را دوست دارم دیروز فیلمی را در یکی از سینماهایش دیدم که ده دقیقه از فیلمش بی صدا بود.  شهر من پارکی دارد با مسجدی بزرگ در میانه اش و چند وسیله هیجان انگیزه بازی برای بچه ها هر پنج شنبه کل ساکنین شهرم در این پارک صمیمانه دور هم می بینی همه دوستانی که شاید سالها ندیده باشی اینجا می توانی بیبنی  .   شهر من پارک جنگلی هم دارد با درخت های فراوان که قدشان نیم متری می شود دیروز برای خوردن بستنی به این (جنگل) رفته بودیم که اونقدر جای خالی بود که  بستنی را در ماشین  زیر خنکی مصنوعی کولر خوردیم  و برگشتیم .

دختران شهر من مثل دختران پایتخت  رنگین کمانی نیستند رنگ های شادی به تن نمی کنن  ساده و کم حرف هستند جوانی و شور و هیجانشان را زیر سقف خانه ها دنبال می کنند آرام راه می روند و گاهی لبخند می زنن به این همه شور و هیجان .

من شهرم را دوست دارم شهری که ادم هایش زود میخوابند و شبهایش ساکت است کسی دلش برای قدم زدن های شبانه تنگ نمیشود .

خیابان خیامش را دوست دارم  کل خیابان در طول پانزده دقیقه با جزئیات می بینی و به انتهایش می رسی و باید دوباره خیابان را سرو ته برگردی و از دیدن صحنه ها سعی کنی حس خوبی داشته باشی من شهرم را دوست دارم از پنجره خانه  رشته کوه البرز را می بینم که با غرور هر روز سلام  می کند و غرورش را دوست دارم  نگاهش می کنم و با هم به زندگی لبخند می زنیم .

شهر من پروانه کم دارد و پرنده هایی که آواز می خوانند اما من دوستش دارم.

 شهر من  قزوین ، برایم شهر تنهایی ست ،شهر دوری ، شهرتکرارو شهر انتظار اما من هنوز شهرم را دوست دارم

پ.ن:

در این خیابان های سکوت این دختر کوچک بهانه گیر خسته ام کرده است ، او حرف های مرا نمی فهمد بیا تا برایش بگویی همه ی آنچه که باید .

نوشته شده توسط پگاه امینی در 14:50 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هجدهم تیر 1388
پابرهنه تا ماه
 

 

تو صدای پایت را

به یاد نمی آوری

چون همیشه همراهت است

ولی من آن را به خاطر دارم

چون تو همراه من نیستی

و صدای پایت بر دلم

نشسته است

(بیژن جلالی )

***

گاهی وقت ها یه شعر اونقدر حرف دلتو می زنه که شاید دیگه نیازی به گفتن و تکرار نباشه

 

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 13:40 | | لینک به این مطلب