تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
سه شنبه ششم مرداد 1388
تو هستی و دیگر هیچ

 

اين ريلها
آن دورها به هم رسيده اند
در سايه سار تو انگار
خطوط موازي نيز
غريبه نيستند

***

نوشته شده توسط پگاه امینی در 14:5 | | لینک به این مطلب
شنبه سوم مرداد 1388
لذتی در بهشت

 

روزهای گرم تابستون پشت سر هم می آن و میرن روزهایی پر از خاطره و شایدم روزهای بی خاطره ، بد به حال روزهایی که از تنها فرصت خودشون استفاده نمی کنن و بی خاطره می میرند ولی واقعا باید گلایه از روزها کرد یااز آدم های بی خاطره ؟


تابستون همیشه فصل خاطره ها بوده البته بیشتر خاطرات خانوادگی خاطرات موج دریا خاطرات جنگل و کوهنوردی خاطرات هندونه قرمز و خنک خاطرات خوردن بلال و شب نشینی های فامیلی گاهی صدای جیرجیرک های گرما زده ، یاد روزهایی که دخترهای فامیل کنار هم تا صبح زیر ملحفه ها پچ پچ میکردن و همگی می خندیدن و بعد صدای یکی از بزرگ تر از اتاق کناری که دخترا بخوابین .

نمی دونم چرا همیشه وقتی یاد شبهای گرم تابستون و ملحفه های سفید و همه دخترای فامیل می افتم صدای مگس هم به خاطراتم اضافه میشه این قسمتش هم برام خنده داره هم عجیب بعد از این همه سال هنوز نفهمیدم که حضور مگس تو این قسمت از خاطراتم چرا اینقدر پررنگه .


بازی های شاد هفت سنگ ، رنگ و وارنگه ... به چه رنگه.... رنگ آبی.... صدای جیغ و همه به دنبال رنگ آبی

اما آب و هوای این روزها سعی می کنه جای همه اون گرما ها رو با گرم شدن خودش جبران کنه ، از توی هیچ خونه یی صدای جیغ و هیجان بچه ها شنیده نمیشه حس قشنگ به دنبال رنگی بودن و استرس پیدا نکردن رنگ آبی .


دیروز از چهارراه نادری که رد می شدم یک دفعه چشمم به مغازه ای افتاد که طعم کودکی هامونو می داد طعم یخ در بهشت رفتم رفتم و یک لیوان یخ در بهشت خریدم یه قسمتی از مسیرو به رنگ قرمزش نگاه کردم و بعد خنکیشو تو دستهام حس کردم چقدر لذت بخش بود تا یه جایی از مسیر تو همین حس شیرین و خنک گذشت بعد تصمیم گرفتم طعم کودکی هامو دوباره حس کنم طعم شیرین یه خاطره ، چقدر احساس شادی داشتم گرچه هم بازی های دوران کوکیم کنارم نبودن و این بار مسابقه ایی برای زودتر تموم کردنش نبود ولی من به یاد همه اون دختر ها و پسرهای کوچولو دوباره این طعمو چشیدم و چقدر شاد بودم به یاد تک تکشون افتادم و براشون آرزوهای خوب کردم .


اما یه چیزه این زندگی خیلی قشنگه خیلی دوست داشتنیه و اون اینکه همه چیز وقتی که باید باشه اتفاق می افته درست جای خودش حالا هر چقدرم که بگیم خیلی چیزا عوض شده ولی بازم بچه های امروز از کودکیشون وقتی بزرگ بشن با خوبی یاد می کنن حالا شادی ها طعم آب آلبالو و تمرهندی و یخ در بهشت و آلسکا نداره ولی حتما همین بازی های کامپیوتری و اسباب بازی های ترسناک براشون قشنگه وقتی بزرگ بشن برای برادر زاده من که قشنگ تریم واژه های دنیا این روزها مرد عنکبوتی و بت من و غول آهنیه ولی چه فرقی می کنه شاید مانی کوچولوی ما دیگه از خوابیدن تو پتویی که عکس رنگین کمون داره لذت نمی بره از پتوی مرد عنکبوتی لذت ببره ولی مهم اینه که بازم تو یه دنیای قشنگ و بدون دلهره و شاده و این چیزیه که همیشه قشنگه شاید اصلا اگه این تغییرات تو دنیا نبود خیلی چیزا تکراری میشد

چقدر خوبه که خدا همه چیزو به این قشنگی کنار هم چیده برای ما و چقدر خوبه که مثلا پگاهی تو یه بعد ازظهر یاد همون یخ در بهشت ها که به قول مامانش کثیف و غیر بهداشتی هم بودن می افته و لذت می بره و چقدر قشنگه که این بار یخ در بهشت براش طعم لذتی در بهشت رو میده طعم عشق طعمی که فاصله ها با وجودش می میرن طعم لذیذ خوشبختی چقدر همه این اتفاق های خوشحال کننده ست زندگی رو همین جوری که هست دوست دارم از همون گریه های پست قبلی تا همین خنده های الان همه چیز کنارهم .

پ.ن     :  به یاد قدیما

من دخترم
من دخترم، من دخترم
روبان دارم روي سرم
موهام بلند و خوشگله
 چشام به رنگ عسله
عروسکم خانم گلي
لپاش قشنگ و تپلي
لباس خوشگل به تنش
هزار تا گل رو پيرهنش

نوشته شده توسط پگاه امینی در 14:38 | | لینک به این مطلب