تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
رویا (dream)

 

-احساس می کنه چهره اش امروز خیلی خوشگل تر از روزهای دیگه اس آره دخترک رو می گم همونی که گوشه ی اتاق نشسته و زانوهاشو بغل کرده یه تکونی به موهاش میده و موهاش ریخته میشه رو شونه هاش  سرشو رو زانوش می ذاره آرامش عجیبی داره به در چوبی نیمه بسته اتاق نگاه می کنه همون طوری که نگاهشو به در دوخته چشماشو رو هم می زاره

- کافی شاپ ستاره : چقدر خوشگل شدی امروز،  دخترک از ته دل خندیده بود اون روز طعم خوب کافه گلاسه می داد باد خنک پاییزی به صورتاشون می خورد  موقع برگشت فقط سکوت بود و یه حس خوب

- صندلی های موازی انتظار دخترک نشسته بود و چشم به راه به ساعت نگه می کرد و به چپ و راست چشم هاشو می چرخوند و با خودش می گفت یعنی از کدوم سمت می آد؟آیینه رو از کیفش بیرون آورده بود و به چشم هاش نگاه می کرد لحظه ایی بعد اومد ،از سمت راست اومد وقتی پیاده شد با خوشحالی دست تکون داد چهره اش چقدر شاداب بود  صحنه ایی که دخترک هرگز از یادش نرفت .

- دخترک همون طوری که زانوهاشو بغل کرده بود چشم هاشو آروم آروم باز کرد انگار یه حسی گفته بود چشم هاتو باز کن نور خورشید از روشنایی به اتاق سرک کشیده بود زاویه نگاهش به همون در چوبی بود، که الان دیگه باز شده بود دخترک لبخند زد پسرک درچارچوب در ایستاده بود

هر دو با هم لبخند زدند

***

 

 

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 17:30 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
همین برای ما کافیست

 

تفاهمت را با من قسمت کن
و مهربانی را
اگر مرا و ترا زندگی به هم نرساند
همین که با هم شریک شادی و درد و غمیم
برای ما کافیست .
 
***
 
پ.ن : تو مهربانی و من دوستت دارم .
 
 
نوشته شده توسط پگاه امینی در 23:24 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
زندگی با طعم اعتماد به نفس (Life with the flavor of self-confidence)
 

 

 

امروز یه مطلبی راجع به بالا رفتن اعتماد بنفس تو یه وبلاگی خوندم که البته پیشنهاد هایی که کرده بود رو بعضی هاشو قبول نداشتم چون بیشترباعث  مغرور شدن و خود برتر بینی میشد تا بالا رفتن اعتماد به نفس .

اما یه کم منو به فکر انداخت که به  آدم هایی که اطرافم هستند و اعتماد به نفس بالایی دارند دقیق تر بشم اولین آدمی که یادم اومد استاد کرسفی بود استاد برنامه نویسی و شبکه دانشگاه که الان مالزیه خیلی جالبه که اولین نفری که به ذهنم اومد استادم بود یاد یه جمله اش افتادم که می گفت هیچ کاری تو دنیا نیست که آدم بخواد انجام بده و نتونه هیچ آرزویی واسه بشر اونقدر بزرگ نیست که در مقابلش ضعیف باشه می گفت هر تصمیمی رو اگه محکم و استوار بگیرید مطمئن باشید دیر یا زود به اون می رسید یاد آرزوهای خودم تو دو سال اخیر افتادم حرف استاد عینا تو زندگی من عملی شده بود.

یاد تصمیم های مهمی که تو این چند سال گرفتم و الان دارم نتیجشو می بینم افتادم حتی چیزهایی که دوست داشتم بخرم جاهایی که دوست داشتم برم و موقعیت های بهتر ولی یه مدت بود که فراموش کرده بودم همه اون چیزایی که امروز کنارم دارم یه روزی برام آرزو بوده یه تصمیم مهم بوده  .

یه استاد دیگه داشتم ترم قبل دکتر رشیدی خیلی از سالهای عمرشو لندن زندگی کرده و تو بهترین دانشگاهها درس خونده دکتر رشیدی می گفت بهترینه اون چیزی که هستی باش و از خدا کمشو نخواه اگه کفاشی بهترین کفاش این دنیا باش اگه آشپزی بهترین آشپز اگه دکتری اگه مهندسی ..... دلتونو به یه لیسانس معمولی تو یه دانشگاه عمومی خوش نکنید بهترین ها رو اگه بخواید بهترین میشید یه حرف قشنگی هم راجع به اعتماد به نفس می گفت اعتقاد داشت که اگه سعی کنید تو شغلی که دارید بهترین باشید یه روزی حس می کنید که اعتماد به نفس فوق العاده ایی هم دارید روزی که نتیجه زحماتتونو خیلی شیرین حس می کنید .

اما یاد آدم های دیگه ایی هم افتادم که فقط با پولشون سعی می کنن اعتماد به نفس داشته باشد یاد آدم هایی که الکی از خودشون تعریف می کنن و در عمل هیچی نیستند واقعا اینا با اعتماد به نفس داشتند فرق می کنه برعکس این مطلبی که خوندم احساس می کنم حرف دکتر رشیدی درست تره اینکه از خودت تمجید کنی و پوچ باشه چه فایده ای داره .

یاد چند نفر ار نزدیکام افتادم که اصلا اعتماد به نفس ندارن با خودم گفتم دلیلش چی می تونه باشه ؟ و یک دلیل بیشتر پیدا نکردم اینکه از موقعیتی که توش هستن  حس خوبی ندارن احساس رضایت از زندگی تو اون سطحی که هستند ندارن نظر من اینه که بهتریم راه اعتماد به نفس داشتن اینه که خودتو باور کنی تو همون موقعیتی که هستی و قبول کنی و بگی من اینم و خودتو دوست داشته باشی (که این با تمجید الکی خیلی فرق داره ) و به شخصیت خودت احترام بذاری بعد همه چیز زیبا و دوست داشتنی میشه بهترین خوشی ها و آرمان های دنیا به زودی نصیبت میشه دوست داشتنی ترین آدم ها دوست های نزدیکت میشن ،تو به شخصیت عزیز و موفقی تبدیل میشی فقط اگه همه ما این نکته یادت نره که ما همونیم که هستیم .

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 14:40 | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388
زندگی شاد (happy life)
 

 

سلام نمی دونم چرا این چند روز با هر موضوعی خواستم بنویسم یه حسی اومد تو دلمو و گفت پگاه هیس ! حرفی نزن فقط با یه لبخند به زندگی برو جلو ،بذار باد موهاتو آشفته کنه اجازه بده مرمک چشم هات تو سرمای کوهستان یخ بزنه اما اجازه نده که لبخندت یخ بزنه .

این روزا دقیقا به ده دلیل خیلی خیلی خوشحالم نمی دونم این طور وقت ها آدم باید چطوری نشون بده که خوشحاله اصلا باید نشون بده ؟ یا همین که تو دلش یه حس خوبی داره کافیه .

اما نه همین کافی نیست باید کاری کنم نمی دونم جیغ بزنم از ته دل ، یه مسافت طولانی رو بدوم و نفس نفس بزنم از این همه هیجان نمی دونم شاید یه چیزهایی رو بشکنم نه نه من حالم خوبه خوبه تعجیب نکنید علت ننوشتن این چند روزم هم همین حال خیلی خوبم بود یه دوست عزیزی دارم امروز می گفت که اونم نمی تونه وبلاگشو بنویسه چون هیچ حس غمگینی تو دلش نیست راستش الان می فهمم که دقیقا منظورش چی بود نه اینکه همیشه  باید غمگین نوشت یا اینکه وقتی شادی نمیشه نوشت ولی ما ایرانی ها عادت کردیم به غم نامه نویسی خود من بعضی وقتا که خیلی از دنیای اطرافم عصبی یا خسته می شم از ظلم و ستم هایی که می بینم و اینکه از کوچک ترین حقوق محروممون می کنن بیشتر می آم و می نویسم نمی دونم انگار همه ما یه ویروس غم نامه نویسی مشترک گرفتیم .

ولی این پست من یه قانون شکنیه بزرگه چون فقط خیلی ساده می تونم بگم دلیلی جز شادی نداره چقدر وقتی شادتری خوشگل تری چقدر خواب های قشنگ تری می بینی چقدر فکرهای خوب تو ذهنت می آد .

خدایا دوست دارم به خاطر همه ی خاطراتی که تو این مدت داشتم وفکر می کردم خیلی سخت و دردناکه ولی تازه الان می فهمم که اگه خاطرات غمناک تو زندگی نباشه  آدم تو لحظه هایی مثل این شب که خیلی خوشحاله قدر خوشحالیشو نمی دونه خدایا ازت ممنونم که خدای خوب ما هستی .

 پ.ن :
خواب هم كه مي بينم
تو را سفيد مي بينم

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 0:9 | | لینک به این مطلب