تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
باران که می بارد تو در راهی

 

مگه میشه بارون بیاد اونم بعد از مدتها و تو نیای و ننویسی که خدایا چقدر تو مهربونی چقدر بارونت خوشگله چقدر بعضی آدم هات که زیر بارون می تونی دستتو بذاری تو جیبشون یواشکی قشنگن چقدر این آب و هوای نزدیک پاییز مثل یه رویا خوشگله .

این عکس امروزه وقتی اولین قطره بارون به شیشه پنجره آشپزخونه خورد و منو هیجان زده کرد تا همین الانم داره با صدای قشنگش منو خوشحال می کنه بوی خاک بارون خورده می آد کدوم عطری تو دنیا از این بو خوشبو تره؟

امروز یه روز خیلی خوبی بود از صبح خوشحالم تا همین الان که با این بارون خیلی سرحال شدم امروز یه نکته جالبو فهمیدم و اون اینکه ما هر چقدرم بزرگ بشیم باشیم مامان باباهامون ما رو بچه می دونن نه از جنبه منفیش برعکس خیلی این حسشون قشنگه و اینکه ما همیشه به قول یه گلی ، نی نی مامان باباهامونیم این موضوع رو امروز خیلی خوب حس کردم وقتی که مثل دخترهای خوب کلی ظرف های مهمونا رو شستم و خشک کردم  وقتی اومدم تو اتاقم مامانم با یه ظرف پر پفک به اتاقم اومد چقدر صحنه نازی بود با خودم گفتم جز من که کسی نیست مامانم چقدر با ذوق رفته برام پفک خریده مثل وقتی بچه بودم نگاهه مامانم خیلی مهربون بود نگاه امروزش دقیقا همون نگاهی بود که تو خاطرات بچگیم ثبت شده .

این پستم کوتاهه چون یه دوست عزیزی منتظرمه و می دونه که دارم وبلاگمو می نویسم  چقدر خوبه که آدما اینقدر همدیگرو درک کنن .

پ. ن: معمولا موقع نوشتن پست هام آهنگ پیانو گوش می دم چون خیلی دوست دارم ولی امشب این آهنگ احسان خواجه امیری رو به مناسبت این بارون گوش دادم خیلی قشنگه

باران که می بارد تو می آیی
بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه
بارانِ شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی
از دشتِ شب تا باغِ ِ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزد ، غصه می سوزد
شب می گدازد ،سایه می میرد
تا عطرِ آهنگِ تو می رقصد.....
تا شعر باران تو می گیرد........
تا شعر باران تو می گیرد.

از لحظه های تشنه ی بیدار
تا روزهای با تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی
دل می کِشد ما را تو می دانی.....

***


نوشته شده توسط پگاه امینی در 22:34 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
این روزها (nowadays)
 

 

به نظرم زیاد عاقلانه نیست که وقتی از خستگی نمی تونی انگشتاتو خوب حرکت بدی بیای و شروع کنی به نوشتن ولی فکر کنم این کارم هر چی باشه از اون نیمه شب از خواب پریدن هام و دنبال یه برگه سفید و یه خودکار گشتن تو تاریکی واسه نوشتن مطلبی که اومده به ذهنم عجیب تر نباشه .

این روزها روزهای خیلی فکر کردن و خلوت کردن با خودم و خدا بود راستشو اگه بگم این اولین سالی بود احیا رو فهمیدم البته بازم جایی شرکت نکردم چون همیشه جایی که یه عده ایی چند ساعت کنار هم باشن نمیشه که یه چند تایی غیبت رد و بدل نشه و کلا تنهایی رو به جمع های شلوغ همیشه ترجیح می دم بیشتر احساس معنویت می کنم امسال برای من سال خیلی خوبی بود .

 واقعا روح آدم نیاز به غذا داره کافیه که یه مدت از روحت و نیازهاش دور بشی تا تبدیل به یه کرم کوچولو تو این دنیا بشی احساس خیلی خوبی از این شبها دارم و خیلی از آرزوها و درد و دل هامو به خدا گفتم ازش تشکر کردم و گفتم که چقدر دوسش دارم .

این روزهای تابستان روزهای ورزش و خوندن زبان بود روزهای انتخاب واحد و استرس گرفتن واحد ها با استاد های خوب .

این روزها روزهای تصمیم های مهم بود برای من و تصمیم سفر تصمیم برای آینده روشن تر.

این روزها روزهای گاهی اخم کردن برای دوری از تو بود و بهانه گرفتن از این همه کار.

این روزها روزهای خرید چیزهای دوست داشتنی بود و خالی کردن عابربانک ها.

این روز ها، روز های آدم هایی بود که سراغم رو می گیرند، که تکرار می کنند:" کمرنگ شدی پگاه! و من لبخند می زنم، این روز ها، روز های کمرنگ شدن بود برای بیشتر بودن...

این روزها روزهای مشکوک رفتار کردن بود از نگاه دیگران و کمی مرموز شدن و زیرکی خندیدن بهاره امروز پرسید شبیه عاشقایی پگاه بلند خندیدم و سکوت کردم بهاره هم خندید دلیل خنده شو هر دومون فهمیدیم.

این روزها روزهای انرژی و دوست داشتن و عکاسی کردن از نوع  تازه ایی بود و ایمیل های عجیب و غریب .

این روزها روزهای خوبی بود .

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 19:30 | | لینک به این مطلب