تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
دوشنبه ششم مهر 1388
خستگی هامو باور نکن (Don't believe my fatigues)
 

 

دنیا خستگی هامو باور نکن ، غرغر کردن هامو باور نکن حتی دلتنگی هامم باور نکن تو خیلی خوشگل تر از اونی هستی که فکر کنی این حرف ها میتونه رو زیباییت تاثیر بذاره .

می خندی ؟ منم خندیدم اما به خنده تو ، بذار یه چیزی رو ساده بهت بگم بذار این دفعه گول نخوری  بذار مغرور نشی و فکر نکنی که این همه دلبری  .

چقدر زود دارم واقعیتو بهت می گم می دونی دنیا این تو نیستی که خوشگلی این چیزی که تو رو خوشگل می کنه حضور یه بهترینه یه کسی که فوق العاده اس می دونی چرا می گم تو خوشرنگی تو جذابی چون وقتی با اونم تو رو قشنگ می بینیم دیگه رنگ اتاق و پرده های ضخیمش به چشمم نمی آد همه جا آبی میشه ، آبی آرامش آبی فیروزه ای . تو هر چی داری از اونه اونی که از ته دل می خنده و برای شاد شدنمون ساعت ها تو خیابون دنبال یه چیزه خاص قدم می زنه ، اونی که خستگی هاشو پنهون می کنه و لبخند می زنه اونی چشماش خوشرنگه .

آره دنیا دارم با تو حرف می زنم زیاد به خودت نناز، تو بدون اون هیچی نیستی ، هیچ قشنگی نداری.

 

 

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 23:59 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوم مهر 1388
هوایی تازه تر
 

 

بهترین اتفاقای این روزا رفتن دوباره به دانشگاه بود  دلم برای دوستام تنگ شده بود باز هم مثل همیشه عکس یادگاری گرفتیم ، عکس یادگاری اول مهر ماه .

چقدر بوی مهرماه میده این روزا ، امروز  تا خونه پیاده اومدم شر شر بارون بود وقتی رسیدم خونه  احساس می کردم ریه هام پر اکسیژن شده پر بوی خاک بارون خورده احساس جوونی و تازگی .

بهترین اتفاقای این روزا خنده های از ته دلمون بود و سکوت و لبخند زدن به زندگی ، دیدن فیلم های جالب و ورزش کردن .

بعضی وقت ها آدم ها خیلی خیلی زندگیشونو شلوغ می کنن شاید بعدها با خودشون بگن واقعا دلیل این کارهام چی بوده ؟ امروز مثل همیشه که فقط صدای فیلم های تلویزیونو میشنوم (مثل جمونگ که تمام قسمت هاش پست کامپیوتر بودم و فقط صداشو  گوش می کردم ) امروزم تو اتاقم بودم که این جمله رو شنیدم: آدم ها بعضی وقت ها برای رسیدن به چیزی خیلی تلاش می کنن و وقتی به اون رسیدن با خودشون می گن واقعا ارزش این همه تلاشو داشت ؟

اما من مثل همیشه این جمله رو راحت قبول نکردم به نظرم هر چیزی که براش تلاش کنی ارزش داره چون هدفت بوده  اصلا همین تلاش قسمت قشنگه ماجراست و حتی اگه بعد از رسیدن به اون به این نتیجه برسی که زیاد مهم نبوده بازم یه حس خوبی تو دلت هست که به خاطرهمون تلاشه .

عزیزترین خاطراتمو با اشیایی از اون روزها حفظ  می کنم با تاریخ چند روزپیش دیدن یه چیزی منو یاد قشنگ ترین قسمت زندگیم انداخت یه آدامس خرسی که روش تاریخ خورده بود شاید ده دقیقه حتی مژه هم نزدم فقط به اون روزهای خوب فکر کردم روزایی که هیچ روزی نتونست جاشو بگیره و هیچ کسی جای تو رو .

به نظرم به یاد موندنی ترین لحظه زندگی هر آدمی لحظه هایی که خیلی خیلی شاد بوده روحش شاد بوده نه فقط جسمش،  سختی و غم زیاد به یاد نمی مونه نه این که نمونه شاید غم از دست دادن یه عزیزی همیشه تو دلت بمونه ولی این حس اونطوری نیست که ده دقیقه ندونی  که حتی رو زمین داری نفس می کشی .

وقتی یه روزی خیلی خوشبخت و شاد باشی مثل همین روزی که تاریخش رو این آدامس ثبت شده  قشنگ ترین بخش زندگیت میشه چیزی که هیچ وقت از یادت نمیره حالا قشنگ ترین قسمته این شادی وقتیه که یاد اون کسی بیفتی که با هم این آدامسو خورده باشید یاد یه دوست .

امشب به خاطره نوشتن این پست و مرور این خاطرات احساس خوشبختی می کنم احساس آرامش و تو همه ی خط های پایانی این پستم لبخند رو لبام بود.

پ.ن : برای پرنده بودن فاصله ها می میرند .

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 20:33 | | لینک به این مطلب