تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
از کوچه گذشتم اما آهسته

 

هزار بار خودمو کشف کردم هزار بار بهونه گرفتم و باز همون کوچه آشنا رو ديدم کوچه ايي که وسط شلوغ ترين خيابون شهر آروم و ساکت بود کوچه خاطره هاي نوجواني کوچه دلهره، دير گذشتن زمان، کوچه چهره هاي آشنا و درخت هاي بلند .

اين کوچه براي من يک کوچه ساده نبود ، کوچه ايي نبود که به رفت و آمد تکراري مردم  خلاصه بشه اين کوچه با من حرف مي زد هر بار که ازش عبور مي کردم ياد آوري بهترين چيزها بود ،اين کوچه براي من کوچه ت عابراي ساکت يا پرسر و صداش نبود، امروز باز از اون کوچه گذشتم باورش سخته ولي هنوزم قلبم تند تند مي زنه وقتي مي بينمش ، ياد بهترين روزهاي زندگي.

بايد اعتراف کنم تو تموم اين سالها ذوق نوشتنم تو بودي کافيه يه حرف کوچيک بگي يه جمله ساده مثله اينکه پگاه چرا نمي نويسي ؟بعد يه احساسي مي آد تو دلم که انگار  مسئوليت بزرگ و هیجان انگیزه من تو اين دنيا همين نوشتنه .

مردم چه ساده و آروم از اين کوچه مي گذرن همون کوچه ايي که مردم از خوردن بستي قيفي دستگاهي توش لذت مي برن همون کوچه ايي به کافي نت شاپ ختم ميشه يادت هست فکر کنم از اولين کافي نت هاي شهر بود همون کوچه ايي که درخت هاي کهن سال و بلندش اصالتش رو به عابرايي که ازش مي گذرن يادآوري ميکنه فکر مي کنی اين کوچه چقدر آدم هايي مثل من و تو رو ديده که با ذوق به ساعتشون نگاه کرده باشن ؟يا کنار هم با شادي و حرارت قدم زدند؟

دلم مي خواد از کوچه بپرسم  که سرنوشت اون آدم ها چطور شد ؟ نه ،نه ،چه اهميتي مي تونه داشته باشه اگه همون قدر که من و تو ، وقتي توي اين کوچه قدم مي زديم خوشبخت بوديم  خوشبخت بوده باشن ديگه هيچي اهميت نداره .

پ.ن :

ولي اينجا به سوي آسمانهاست
هنوز اين ديده ي اميدوارم
خدايا اين صدا را ميشناسي؟
من او را دوست دارم،دوست دارم


***

نوشته شده توسط پگاه امینی در 23:23 | | لینک به این مطلب