تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
دوشنبه هجدهم آبان 1388
چترهای باز و بسته

 

آدم ها وقتی بارون می آد واکنش های مختلفی نشون می دن دقیق شدن تو واکنش های ادما تو این وقت ها خیلی جالبه به نظر من .

از کلاس که اومدیم بیرون آسمون رعد و برقی زد  نگاهم به روبرو بود یه دفعه دیدم بدون اینکه بارون بیاد 3 تا چتر باز شد سرمو بالا گرفتم و چشمامو بستم چه هوای خاصی بود باد به مردمک چشمام می خورد و خنک می شد.

آسمون رعد و برق بعدیشو زد  و نم نم بارونشو شروع کرد دیدم بچه ها تند تند راه می رن که پناه ببرن به جاهای امن سرمو بالا گرفتم و دوباره به آسمون نگاه کردم قطره های بارون به صورتم می خورد.

وای خدا انگار آسمون عاشق شده بود  چه بارونی می اومد دوستم شلوار دم پا گشادشو کشیده بود بالاتر که خیس نشه اون یکی تو بارون آینه تو دستش بود آینه ش خیس خیس بود ولی اون با مهارتی که داشت خودشو داشت نگاه می کرد .

پسرها با یکی از مسئولین فوتبال بازی می کردن و اهمیتی به بارون نمی دادن ، بعضی از چترها دو نفری شده بود بعضی ها دستشونو تو جیبشون کرده بودن و تنهایی زیر بارون می رفتن بدون هیچ حرفی و هیچ همراهی ، بعضی ها جیغ و داد میکردن و دنبال پناهگاهی بودن ، 2 نفرو دیدم که ذرت مکزیکی می خوردن و می خندیدن ، بعضی ها سرشونو برده بودن توی چترهاشون انگار اونجا یه پناهگاه بود برای تنهایی هاشون ،دیدم یکی که  تو شرشر بارون چتر داشت چترشو بست و قدم هاش آروم تر شده بود  با خودم گفتم شاید یاد یه خاطره بارونی خوب افتاده که چترشو بست ،دوستم غمگین بود یاد خاطرات چند سال دوستی و خاطرات خوبش افتاده بود و می گفت یعنی اونم ممکنه زیر بارون یاده من بیفته ؟

بعضی ها دنبال دوست یابی بودن زیر بارون انگار ورژن جدید تریه و شاید یه تنوعی  باشه ، یه نفر سیگار می کشید اونم با احساس تمام شاید بوی سیگار و خاک بارون خورده دیگه آخر دنیا باشه ، یه دختری سوار سانتافش شد و رفت یه دختری نگاهش زیر بارون یخ زده بود و هیچی نمی گفت اما وصف حال من مثل همه روزهای بارانی لبخندی بود که  به لب هام نشسته بود و نگاهی به دورها که بیایی .

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 22:52 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم آبان 1388
همیشه حق با ما نیست
 

 

با تمام خستگی و بعد از گذراندن ساعت ها کلاسهای سخت تو راه بازگشت به خونه با خودم گفتم چقدر خوبه که یه اتفاق جدید بیفته وقتی به خونه رسیدم .

 در خونه رو که باز کردم با کفشهای یه غریبه روبرو شدم خوشحال شدم که شاید یه مهمون پر انرژی امشب مهمون ماست و منو از این حال و هوای ریاضی در می آره اما درو که باز کردم فقط تونستم بگم سلام و به اتاقم برم.

مهمونمون کسی بود که توانایی داره بیست و چهار ساعتو نق بزنه و شکایت کنه ،کسی که خودشو بدون نقض می بینه و مدام داره شکایت می کنه هر چیزی غیر از خودش ،خدارو شکرکردم که سالی چند بار چشمامون به دیدنشون روشن نمیشه ،الان که دارم این پست رو می نویسم به ادم هایی فکر می کنم که دائما دارن نق می زنن که شوهرم این جوری ، خانومم اونجوری ، شرایط جامعه بده این گرونو اون گرونه ، مادر شوهر و کاکتوس فرقی زیادی با هم ندارن، سبزیش خوب نبود ، هوا بد بود ، بچه ام باز سرما خورده بود ، از صبح تا شب دارم جون می کنم ، ماهواره پازیت داره ، بارون نیست که تگرگه همه چی رو خراب کرد ، بیمارستان ها خیلی بده آدم سالم میره تو مریض می آد بیرون خدا رحم کنه که دکتر با زنش دعوا نکرده باشه وگرنه یه قیچی چیزی تو شکمت جا می ذاره ، این ساعت ها رو چرا همش جلو عقب می کنن مگه بیکارن ، پسربزرگ ترم یه دختری رو می خواست کلی باهاش صحبت کردم  و خدا رو شکر بلا ازمون دور شد ،مگه تو این سن آدم باید عاشق بشه ؟ بدبخت میشد بهتر که نذاشتم خودمون ازدواج کردیم کجا رو گرفتیم ....

خدای من چرا بعضی از بنده هات اینجورن ؟ چطور می تونن این همه قشنگی رو نبینن حتی میشه از نگاه کردن به آدم های توی خیابون و محبت هاشون به همدیگه انرژی گرفت ، چطور میشه همه چیزو نادیده گرفت و با این حرف ها آدم چطوری می تونه بگه منم بنده توام؟  تویی که این همه قشنگی و کارای بزرگم در مقابل نگاهت کوچیکه چه برسه به این حرف ها .

مهمون امروزمون یه نمونه از هزاران آدمی بود که همین نزدیکی ها دارن زندگی می کنن و شاید خودمونم جزء یکی از همونا باشیم که اگه اینجوری باشه واقعا باید برای خودمون متاسف بشیم .

بعضی ها اعتقاد دارن که بعضی نژادها خوبند یا سری بد این جور آدم ها هم عجیب و غریبن خیلی دلم می خواست به این جور آدما بگم که آب و هوا روی انسان بودن آدم ها تاثیری نداره ، به قول شازده کوچولو ما آدم بزرگا راستی راستی عجیبیم .

پ.ن :

آه ای پروانه ی کوچک درونم
رویایت چیست
وقت بال زدن

***

 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 19:27 | | لینک به این مطلب