"کویر مرنجاب " کویری دوست داشتنی بود که مادرانه همه ما رو به آغوش کشید ولبخند طلایی رنگ خودش رو به ما هدیه کرد و با آفتاب مهربونیش لباس های گرم و خشن ما رو از تنمون درآورد .....همه ما کلی لباس گرم و شال گردن و دستکش با خودمون برده بودیم ولی کویر دوست داشتنی با گرمای دلچسبش همه ما رو غافلگیر کرد ... (آفتاب )بهترین پذیرایی از مهمونای کویری بود اولین صحنه ایی که از ورود به مرنجاب دیدیم خیلی برام جالب بود پوشش گیاهی که یخ زده بود از سرمای شب قبل و جاده عین یه بهشت شیشه ای شده بود همون لحظه ورود عاشقش شدم عاشق بلورهای یخی عاشق بهشت شیشه ای!
شاید این عکس یه کمی بتونه این حس رو نشون بده ....

وقتی از اتوبوس پیاده شدیم یه خاک نرم زیر پاهامون حس کردیم چقدر هیجان انگیز بود اون لحظه دوست داشتم بدون کفش راه برم و حسش کنم ولی انگار یه کم هنوز خجالت زده بودم در مقابل این همه شکوه کویر ......هیچ کس حرفی نمی زد مطمئنم که بقیه هم توی دلشون داشتن با کویر حرف می زدن یه صحنه ایی بود که هیچ وقت از یادم نمیره نمی دونم چرا یاد آدم و حوا افتادم ! یاد اون لحظه ایی که از بهشت به زمین اومدن شاید چون تو کویر هیچ خونه ای نبود هیچ خبری از امکانات امروزی و میشد تنهایی بشر رو روی زمین حس کرد ! به یه جایی پا گذاشته بودیم که برامون غریب بود .... همه ساکت قدم می زدیم

به تپه های شنی که رسیدیم هر کس به طرفی رفت این جا بود که همه ادما برای خودشون دنیایی داشتن ....دنیایی که باید توش تنها باشن و به چیزهایی فکر کنن که فقط و فقط برای خودشون..... به تنهایی .. به سکوت ... به عظمت خدایی که این کویر رو آفریده ......به خیلی چیزا ....... خیلی قشنگه این فکرا نه ؟ دیوونه این لحظه هام .... آدم ها رو تو این لحظه ها بیشتر دوست دارم انگار واقعا خودشون میشن !

چند ساعتی همه با دنیاشون تنها بودن ولی کم کم یاد دوستاشون افتادن بازم یاده (آدم) افتادم که احساس تنهایی کرد و دنبال هم صحبت ، این جا بود که کم کم همه نزدیک تر شدن ... کم کم خنده ها و هیاهو .از تپه های شنی سر می خوردیم و می خندیدم هیچ وقت فراموش نمی کنم فقط کاش این لباس های سنگین تنمون نبود .... کاش نسیم کویر موهامونو آشفته می کرد ای کاش این قدر تو بند نبودیم !شاید قبل از این سفر تصور من قبل از قدم گذاشتن به این خاک عجیب این کلمات بود شب ،سکوت ، کویر .اما روز جمعه که برای اولین بار به دیدن کویر رفتم این کلمات این طور برایم زنده شد : روز ،شادی ، کویر !خیلی جالبه نه بعضی وقتا همه چیز به هم میریزه و تصور تو رو از یه جای آروم و سکوت به جای پر از شادی و خنده تبدیل می کنه ....

بعد تصمیم گرفتیم کفش هامونو درآریم و روی تپه ها بدویم ای خدا چقدر به ما خوش گذشت چقدر حس این ماسه ها زیر انگشت های پا هیجان انگیز بود باز عاشق تر شدم ، عاشق شیطنت های کویر .. عاشق حس ماسه های سرد و گرمش .........موقع رسیدن تا اتوبوس همه چهره های شادتری داشتیم انگار انرژی گرمی به بدن و روحمون رسیده بود انگار همه عاشق بودیم
عکس های دیگه ایی از کویر مرنجاب:



