تبليغاتX
دل نوشته های پگاه - سپیده دم سکوت
یکشنبه دهم خرداد 1388
سپیده دم سکوت

 

چقدر وقتی صبح زود از خواب بیدار میشی حس خوبی پیدا می کنی  وقتی که آدم هایی رو می بینی که برای کار و تلاش یه روزه دیگه رو با هزاران امید  و آرزو شروع کردند وقتی از خیابونای شهر می گذری یه سکوت قشنگی داره و خونه هایی رو می بینی که هنوز تو خواب سفید خودشونن وچیزی نتونسته اونا رو از این سکوت بیرون بیاره حتی این سپیده دم .

خیلی وقت بود شهرمونو به این زیبایی ندیده بودم شاید شب زنده داری های من و دیر بیدار شدن های صبح دلیلش باشه یا شایدم این مسیر خونه تا دانشگاه که فقط جاده تکراری باراجین رو هر روز برام تکرار میکنه و منو از دیدن ادم ها و خونه های شهر محروم کرده .

امروز صبح زود  که به خونه ها نگاه می کردم با خودم می گفتم خدایا یعنی میشه همه ی ساکنین این خونه ها دیشبو با آرامش گذرونده باشن یعنی میشه همه ی این آدم ها هر شب و هر سپیده دمی که می آد و میره عاشق باشن و از زندگیشون لذت ببرن

با خودم گفتم که خدا خیلی مهربون تر از دل کوچیک ماست و به همه ی آدم ها توان عاشقانه زندگی کردنو داده فقط بعضی ها یادشون رفته یا شایدم از سر لجبازی و مهم کردن یه چیزایی تو زندگیشون کنار اونی نیستن که می تونستن عاشقانه کنارش باشن ولی مطمئنم که همه ی ادم ها یه بار به این حس می رسن و چقدر زندگی می تونه لذت بخش باشه وقتی احساس کنی اینقدر خوشبختی که اشک شوق به چشمات می آد و قلبت اینقدرشکننده شده که می تونی همه ی آدم های دنیا رو دوست داشته باشی و براشون آرزوی خوشبختی بکنی

امروز برای من یه روز زیبا ست چون شروع خیلی قشنگی داشت که البته با خوردن حلیم لذیذ(حلیمی سحر) خوشمزه هم شد !

تصمیم دارم امروز یه روز پر انرژی داشته باشم وبه زندگی لبخند بزنم و بگم خدایا خیلی دوست دارم چقدر ما آدم ها بعضی وقتا بد میشیم که چشمامونو به روی همه ی خوشی هایی که به ما دادی می بندیم

 

عشق ،

پروانه ای بود

که پشتِ دریچه ی چشم هات ،

                            می پرید.

*

تقصیر تو نیست اگر

                         ندیدی اش ؟

نوشته شده توسط پگاه امینی در 11:43 | | لینک به این مطلب