چقدر وقتی صبح زود از خواب بیدار میشی حس خوبی پیدا می کنی وقتی که آدم هایی رو می بینی که برای کار و تلاش یه روزه دیگه رو با هزاران امید و آرزو شروع کردند وقتی از خیابونای شهر می گذری یه سکوت قشنگی داره و خونه هایی رو می بینی که هنوز تو خواب سفید خودشونن وچیزی نتونسته اونا رو از این سکوت بیرون بیاره حتی این سپیده دم .
خیلی وقت بود شهرمونو به این زیبایی ندیده بودم شاید شب زنده داری های من و دیر بیدار شدن های صبح دلیلش باشه یا شایدم این مسیر خونه تا دانشگاه که فقط جاده تکراری باراجین رو هر روز برام تکرار میکنه و منو از دیدن ادم ها و خونه های شهر محروم کرده .
امروز صبح زود که به خونه ها نگاه می کردم با خودم می گفتم خدایا یعنی میشه همه ی ساکنین این خونه ها دیشبو با آرامش گذرونده باشن یعنی میشه همه ی این آدم ها هر شب و هر سپیده دمی که می آد و میره عاشق باشن و از زندگیشون لذت ببرن
با خودم گفتم که خدا خیلی مهربون تر از دل کوچیک ماست و به همه ی آدم ها توان عاشقانه زندگی کردنو داده فقط بعضی ها یادشون رفته یا شایدم از سر لجبازی و مهم کردن یه چیزایی تو زندگیشون کنار اونی نیستن که می تونستن عاشقانه کنارش باشن ولی مطمئنم که همه ی ادم ها یه بار به این حس می رسن و چقدر زندگی می تونه لذت بخش باشه وقتی احساس کنی اینقدر خوشبختی که اشک شوق به چشمات می آد و قلبت اینقدرشکننده شده که می تونی همه ی آدم های دنیا رو دوست داشته باشی و براشون آرزوی خوشبختی بکنی
امروز برای من یه روز زیبا ست چون شروع خیلی قشنگی داشت که البته با خوردن حلیم لذیذ(حلیمی سحر) خوشمزه هم شد !
تصمیم دارم امروز یه روز پر انرژی داشته باشم وبه زندگی لبخند بزنم و بگم خدایا خیلی دوست دارم چقدر ما آدم ها بعضی وقتا بد میشیم که چشمامونو به روی همه ی خوشی هایی که به ما دادی می بندیم
عشق ،
پروانه ای بود
که پشتِ دریچه ی چشم هات ،
می پرید.
*
تقصیر تو نیست اگر
ندیدی اش ؟
