تبليغاتX
دل نوشته های پگاه - به کجا مي روم؟
دوشنبه یازدهم خرداد 1388
به کجا مي روم؟

 

به کجا مي روم؟
از من نپرس کجا ميروم نپرس کجا بودم اصلا از کجا آمده ام  از همان لحظه ايي که به دنيا آمدم

من هرگز از آسمان آبي نمي پرسم که چرا آبي است  "آبي"  آبي است و من به آبي آسمان اعتماد دارم .

من به خيلي چيز ها اعتماد دارم و فقط چشمانم را به بدي ها بستم . تازه گي ها خيلي به جايي که در آن زندگي مي کنم فکر مي کنم و فهميده ام که جايي که ما به راستي در آن زندگي مي کنيم جايي نيست که روز هايمان در آن مي گذرد بلکه جايي است که به چيزي اميدوار مي شويم يا از چيزي نا اميد مي شويم بي آنکه بدانيم چرا.


 وقتي به ديواري تکيه مي کني و ناگهان آوازي زير لب مي خواني بي آنکه بداني چرا. اما سر آغاز زندگي جايي است که ما چنين احساسي داشته باشيم .جايي در ميان اميد ها و نا اميدي ها  مي توانيم چيز هاي خوبي پيدا کنيم .
قلب هايمان به يکديگر چشم هايمان به يکديگر دست هايمان به يکديگر .

اينجاست که هر کجا باشيم همواره در حال ساختن چيزي تازه در زندگي هستيم اما ترس ما آدم ها اينجاست که مبادا روزي خود زندگي در برابر ما بياستد اين اتفاق زماني است که ندانيم جايي که براستي در آن زندگي مي کنيم کجاست؟ و کساني که با آنها حرف مي زنيم به راستي کيستند؟
از من نپرس کجا زندگي مي کنم  از فضاي خانه ام نپرس  از رنگ ديوار و فرش ها و لوستر هاي خانه ام نپرس
خانه من جايي است که در آن همه چيز عالم را به هم پيوند مي زنم و بعد در راه زير نور ماه يا زير باران در زمستان يا شايدم بهار آواز مي خوانم براي کوچه براي دلم براي روز هاي قشنگ  و براي تو آواز مي خوانم.

پ.ن  برای یادآوری خیلی چیزها به خودم و دلم .


 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 21:0 | | لینک به این مطلب