این روزها زندگی من و این انتخابات یه جورایی با هم هماهنگ شده جایی میان تصمیم و تردید جایی بین سکون و حرکت .
یه زمانی فکر می کردم قشنگ ترین دوران زندگی هر آدمی سن هجده سالگیشه چون اتفاق های مهمی براش رخ میده و باید تصمیم های بزرگی بگیره و شاید کنکور هم کلا مسیر زندگی رو تو این سن تغییر میده و اونو با آدم های جدیدی آشنا می کنه و زندگی از یه مسیر تکراری ناگهان متحول میشه همکلاسی هاتو از دست میدی و هم دانشگاهی های جدید پیدا می کنی و از گذشتن از این مسیر احساس مهم بودن می کنی و از اینکه یک صندلی رو یه جایی از این دنیا فقط و فقط به خاطر تلاش خودت مال خودت کردی احساس غرور می کنی و هر روز با نشستن رو اون صندلی چهره شاداب تری پیدا می کنی و با انگیزه تر به دنیا نگاه می کنی .
ولی این روزها فکر می کنم که اون بخش کوچکی از زندگی آدم هاست و شاید اگه به نوع دیگه ایی هم زندگی کنی باز هم احساس کنی خیلی خیلی تو این دنیا مهم هستی این روزها از صمیم قلبم احساس می کنم که قشنگ ترین سن بیست و چهار سالگیه البته می دونم که شاید روزی بگم نه بازم اونجا به اون حسی که می خواستم نرسیده بودم و حالا تو این سنه که احساس واقعی زندگی رو دارم تجربه می کنم ولی از ابتدای زندگیم تا حالا قشنگ ترین خاطراتم مربوط به کلاس چهارم ابتدایی نیمکت اول کلاس باران خانوم تهرانچیه و مهم ترین و پرتنش ترین و در عین حال عجیب و دوست داشتنی بخش زندگیم حالاست پگاه بیست و چهار ساله .
واقعا چقدر نسبت به چند سال قبل نگاهم به زندگی تغییر کرده چیزهای جدیدی تو خودم حس می کنم که شاید نه برای همه ولی برای خودم فوق العاده زیباست .
قسمت جالبش اینه که امسال یک روزم با آرامش خاطر کامل سپری نشد و پر از اتفاقای عجیب و غریب بود که شاید از دید اطرافیانم زیاد جالب نبود و گاهی سخت ولی واقعا حالا می فهمم که خدا چقدر دوستم داشته و چقدر خوبه که همیشه کنار ماست .
این اتفاق های انتخاباتی این روزها هم شاید رو هر کسی به نوعی تاثیر گذاشته منم مثل خیلی از آدم های دنیا از ته دل برای خودم و جوون های دیگه ایی که می بینیم از ته دل فریاد می زنن که فقط تو این دنیای بزرگ ، اینطورخاکستری و مرده نباشن وهر روز با انواع فیلتر شدن های فکری و اجتماعی روبرو نباشن و کسی به فریاد اونها حداقل توجه کنه غمگینم
واقعا ازدیدن آدم های که اسم حداقل دانشجو رو دارن یدک می کشن ولی جریان های اطرافشان کوچک ترین اثری روشون نداشته و فکر گذروندن روزهای عمرشون با آرامش هستند تعجب می کنم شاید این تنها موضوعی که نه به خاطر سیاسی بودنش به خاطر عمق اندوهی که تو هر واژه اش هست نمی تونم راجع بهش زیاد بنویسم فقط از خدا می خوام کمکم کنه مسیر زندگیمو جوری انتخاب کنم که هیچ وقت پگاه رو تو اون وضعیت نبینم که برای خودم متاسف باشم .
این روزها با چشم های باز به سرنوشتم دارم نگاه می کنم به دور و نزدیک شدن های آدم های اطرافم و به باورهام فکر می کنم و به صداقت خواب هام تو این شب ها ایمان دارم .
پ.ن : کاش قدری نزدیک تر بودی .
در تنهايي هر شبم تو را مي خوانم
با اين همه فاصله تو را مي يابم
از فاصله و بهانه ها دلگيرم
من در غم اين ثانيه ها درگيرم
اين دل شده از عشق تو لبريز انگار
دريا دلي و ياد تو با من اي يار
من با نفس تو زنده ماندم ماهم
از دوري تو ترانه خواندم يارم
گمگشته ام و راه تو راهم شده است
بيگانه ام ،عشق تو امانم شده است
گويم كز اين لحظه گذر خواهم كرد
يا هرچه جداييست بدر خواهم كرد
***
شعر از سپیده امیرعسگری