<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دل نوشته های پگاه</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Dec 2009 17:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> بادکنک سبز (Green balloon )</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/666666.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز روز من بود،امروز روز من و یه تعداد زیادی دانشجوی دیگه تو این کشور بود  تا امسال خبری از گل سرخ و شکلات به محض رسیدن به ورودی دانشگاه نبود ولی امسال نعمت فراوانه و امروز تعداد زیادی گل بین دانشجوها توزیع شد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز به جای اینکه همه شاد باشند همه جا بوی غم می داد با خودم فکر می کردم که این همه جوون که سر کلاسهاشون نرفتن و دارن فریاد می زنن واقعا یه خاطر مسائل سیاسیه که اینجا هستن یا خواسته دیگه ایی دارن . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; عده زیادی فریاد می زدن و چهره هاشون خشمگین بود و فریاد حمایت سر داده بودن عده ایی سرگرم موبایلهاشون و فیلمبرداری کردن بودن همین طور که نگاه می کردم چشمم به گروه سوم افتاد که خیلی متاثر شدم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گروه سوم غمگین ترین گروه بود تعداد زیادی که فقط به بادکنک سبزی که تو هوا بود نگاه می کردن و هیچ چیز نمی گفتن عمیق ترین سکوتی که تا حالا دیدم  به لبهاشون بود و این سکوت برای هر کدومشون حتما پر از معنا بود بغضی گلومو فشار داد رنگ سبز و بادکنک سبز تو آسمون فقط یه بهونه بود برای یادآوری آرزوهای کوچیک و بزرگ تک تک این جوونا که داره کم کم دفن میشه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خودم که اومدم بین گروه سوم بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز روز من بود روز گل سرخ و شیرینی روز بادکنک سبز و سکوت .&lt;BR&gt;امروز روزما بود ، روزمان مبارک.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 17:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> دور و نزدیک ( Far and near )</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/arezo.jpg&quot;&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/arezo.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;این روزهای تعطیل برای من خیلی متفاوت تر از روزهای تعطیل دیگه بود خیلی چیزا یاد گرفتم با آدم های خاصی برخورد کردم که نگاه هر کدومشون به زندگی خیلی برام جالب بود چقدر همنشین تو زندگی تاثیر گذاره چقدر همنشین می تونه باعث بشه به چیزهای سطح پایین یا سطح بالا فکر کنی .از چیزهای مختلفی حرف زدیم ، خیلی حس خوبی دارم این روزها فهمیدم که یکی از نزدیکانم یه آدم خیلی دوست داشتنی با یه قلب خیلی پاکه شاید خیلی وقت بود که اینقدر به هم نزدیک نبودیم زندگی و مشکلات به ادم ها این روزا کمتر فرصت میده با هم باشن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;چقدر نسبت به چند سال پیش هردومون تغییر کرده بودیم چقدر درکمون از شرایط همدیگه بالاتر رفته بود روابط خانوادگی یه چیز پیچیده و خیلی دوست داشتنیه می دونم که زیاد طول نمی کشه که از هم دورتر میشیم ولی یه حسی تو قلبم هست که میگه اگه ادمها روحشون همدیگرو بفهمه فاصله اونها رو از هم جدا نمی کنه زندگی من مثل خیلی از آدم های دیگه ایی که میشناسم هیچ قسمتش تا اینجا مسیر مستقیمی نداشته بعضی شادی ها تو زندگیم خیلی پر رنگن و بعضی غم ها و لحظه هایی که دلم شکسته یه کمی کمرنگ تر ولی همه این اتفاق ها که زیادم عادی نبوده باعث شده دیگه خیلی چیزها رو جدی ندونم و کلا احساس می کنم که از بعضی چیزها باید راحت گذشت و برعکس یه سری لذت های بزرگی هست که خیلی مهمند و ما یادمون میره که به خاطرشون احساس خوبی داشته باشیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;یکی از اونا همصحبتی با ادم هایی که تو رو درک می کنن و حتی بدون اینکه کلمات زیادی بینتون رد وبدل بشه یه حس فوق العاده ایی بینتون هست که باعث میشه دور یا نزدیک با فکر کردن به اون ادم ها احساس خوشبختی واقعی کنی تعداد ادم های زندگی من که با اونا این احساسو دارم به تعداد انگشتهای یک دستم هستند ولی همین برای آرامش داشتن و تنها نبودن خیلی زیاده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;از بین این تعداد ادم های زندگی من یک نفر هست که احساس می کنم تو بدترین شرایط زندگی با من همدرده و برای شادی هام از ته دل خوشحاله کاش امروز کنارش بودم امروز خیلی دلتنگ دیدنش بودم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;به زودی باید از این اتاق کوچک دوست داشتنیم و شرایطی که دارم برای رسیدن به شرایط جدیدتر خداحافظی کنم ولی این ادمهای خوشرنگ زندگی من باعث میشن که دور یا نزدیک احساس کنم همه چیز دوست داشتنیه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;پ.ن : هرگز کسی را ناامید نکنید شاید امید او همه دارایی اش باشد (جکسون براون )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 14:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنها دستهاي تو مي تواند</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description> &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/rade-pa.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدای خوب من چقدر خوبه که تو خدای خوبه ما هستی و می مونی ، من شرمنده توام که هر وقت خودم می خواستم پیشت اومدم عین همه کارهای دیگه ما ادم ها اینم از روی خودخواهی زیادمونه که هر فقط احساس می کنیم باید کسی باشه تا حرفامونو بزنیم سراغت می اییم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی تو خیابون راه میرم به آدم ها نگاه می کنم آدم های عجولی که تند تند راه می رن یا اونایی که دستشون تو جیبشونو و به زمین نگاه می کنن با خودم میگم همه ی این ادم ها یه قسمت های مشترکی تو وجودشون هست یه شادی ها و غم های مشترک حتی یه خاطرات مشترک مثلا اینکه همشون یه حس مبهمی از کودکی و تولد دارن همشون حتما یه آدم هایی رو دوست دارن و حتما تو هر سنی که هستند عشقو درک کردن اینه که نشون میده تو واقعا خدای خوبه همه ماهستی حتی اگه لج بازی کنیم و از خیلی چیزا فرار کنیم حتی اگه با خودمون و گاهی با تو قهر کنیم بازم تو همین طور مهربونی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; اگه تو نبودی نمی دونستم خیلی وقت ها تو بیراهه های زندگی باید چطور خیلی چیزا رو تحمل کنم ،یا وقتی شادم و دزدکی می خندم فقط تویی که درکم می کنی و مطمئنم که از خوشحالی من خوشحالی  ، یه روزایی شک داشتم به عدالتت می گن شک کردن شروع یه باوره و خوش حالم که این تجربه ها رو داشتم و حالا به اینجا رسیدم که از ته دل عاشقت باشم امروز تو این خیابون های سرد با هر قدمی که برمی داشتم احساس می کردم که زندگیم دقیقا همین طوری باید پیش می رفت تا بفهمم که چقدر دوستت دارم با همه تلخی ها و تنهایی ها با همه شادی ها و پیروزی هاش .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز این منم پگاهی که ساکت و شادتر از قبل شده و به سرنوشتی که برام رقم زدی ایمان داره و دلش می خواد به همه چی اعتماد کنه چون توبراش خواستی که تو این مسیر باشه مگه نه اینکه تو بیشتر از همه ما رو دوست داری مگه نه اینکه عاشق بنده هات هستی پس هر چیزی که برامون بخوای بهترینه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدای خوب من احساس می کنم اون چیزی که برای زنده بودن و زندگی کردن نیاز دارمو به من هدیه دادی و همین برام کافیه همه این اتفاق ها باید برام پیش می اومد تا بفهمم که صبر چقدر می تونه قشنگ باشه سکوت کردن در مقابل خیلی ادم ها وگذشتن از خیلی موضوع هایی که شاید اصلا مهم نباشن و احساس زنده بودن کنار کسی که قلب پاکی داره خدایا دوستت دارم و به همه اون چیزی که برام خواستی اعتماد دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;مرا از نو&lt;BR&gt;بر روز تازه اي رسم کن&lt;BR&gt;که تنها دستهاي تو مي تواند !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 19:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به آرامی آغاز به مردن نکن !</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/roya11.jpg&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی شعرها و نوشته ها اونقدر قشنگ هست و اونقدر حس خوبی از خوندنشون داشتی که اسمشو میگی بهترین شعری که تو سال ۸۸ خوندم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پابلو نرودا یکی از خلاق ترین و با سوادترین شاعرایی که تا حالا دیدم و وقتی شعرش با ترجمه احمد شاملو باشه دیگه بی انصافیه که نگی بهترین شعر سال ۸۸ برای من نبوده .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گذشته از اینکه خیلی معانی قشنگی داره هر بار که می خونمش انرژی و جسارت پیدا می کنم و با خودم می گم نباید طوری زندگی کنم که به آرامی آغاز به مردن کنم خوندن این شعر منو خیلی خوشحال می کنه و یاد زندگی از نزدیکانم می افتم که نخواست به آرامی شروع به مردن کنه و برای باورهاش جنگید .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به آرامی آغاز به مردن مي كنی &lt;BR&gt;اگر سفر نكنی، &lt;BR&gt;اگر كتابی نخوانی، &lt;BR&gt;اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، &lt;BR&gt;اگر از خودت قدردانی نكنی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به آرامی آغاز به مردن مي كنی &lt;BR&gt;زماني كه خودباوري را در خودت بكشی، &lt;BR&gt;وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به آرامي آغاز به مردن مي كنی &lt;BR&gt;اگر برده ی عادات خود شوی، &lt;BR&gt;اگر هميشه از يك راه تكراری بروی … &lt;BR&gt;اگر روزمرّگی را تغيير ندهی &lt;BR&gt;اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی، &lt;BR&gt;يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی &lt;BR&gt;اگر از شور و حرارت، &lt;BR&gt;از احساسات سركش، &lt;BR&gt;و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند، &lt;BR&gt;و ضربان قلبت را تندتر مي كنند، &lt;BR&gt;دوری كنی . .. .، &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی &lt;BR&gt;اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی، &lt;BR&gt;اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی، &lt;BR&gt;اگر ورای روياها نروی، &lt;BR&gt;اگر به خودت اجازه ندهی &lt;BR&gt;كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات &lt;BR&gt;ورای مصلحت انديشی بروی . . . &lt;BR&gt;- &lt;BR&gt;امروز زندگی را آغاز كن! &lt;BR&gt;امروز مخاطره كن! &lt;BR&gt;امروز كاری كن! &lt;BR&gt;نگذار كه به آرامی بميری! &lt;BR&gt;شادی را فراموش نكن! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 19:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه در خوابند، دخترک رکاب بزن </title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/docharkhe.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید قسمتی از قشنگ ترین خاطرات زندگیم با دوچرخه آبی متالیکم رقم خورده ، صبح های زود ی که مه پایین بود و خیابان های خلوت و آروم شهر رو تو آغوشش می گرفت  ،  آدم هایی که زیر پتو در خواب ناز بودند خبر از دخترکی با آرزوهای کوچک و بزرگی که رکاب می زد نداشتند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهی می خندیدم گاهی اشک می ریختم کسی چه می دونست اشک هامو  باد با خودش می برد کسی چه می دونست خنده هام تو مه محو می شد کسی چه می دونست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه در خواب بودند کسی از دخترک خبر نداشت ، نفس هام به شماره می افتاد ولی همچنان رکاب می زدم رکاب زدنم برایم خیلی معنا داشت این که هر چیزی که بخوای تو هر مکانی که باشی فقط کافیه که بخوای و براش تلاش کنی همین . در حال عبور  خونه های سفید و سیاهی که در خواب بودند رو نگاه می کردم به آدم ها و لحظه هاشون فکر می کردم  آرزو می کردم که خوشبخت کنار هم باشند ، حس گرم خانواده و شادی و آرامش کنارشون بهترین هدیه خداست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعضی روزها بارون می اومد و من همچنان می رفتم لباسهام کم کم از نم بارون سنگین میشد و زمین خیس رکاب زدن رو سخت تراز قبل می کرد ولی به همون اندازه هم  هیجان انگیز تر میشد .دوچرخه آبی متالیکم شریک تمام روزهایی بود که عاشق شده بودم شاد شاد بودم و دزدکی می خندیم دوچرخم شریک همه لحظه هایی بود که تو کنارم نبودی و من تنها رکاب می زدم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم براش تنگ شده  احساس می کنم باید با هم باشیم ساکت و بی صدا .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دخترک دیگه بزرگ شده با آرزوهای جدید و دنیای جدید ولی باید بره سراغ شریک دلتنگیها و شادی هاش برای یادآوری خیلی چیزها .  در انباری رو باز می کنم دوچرخم لبخند میزنه نگاش می کنم  منم لبخند می زنم و می گم سلام .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باید دوباره رکاب بزنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن : امروز یه هدیه خیلی قشنگ  گرفتم که خیلی برام عزیزه خیلی دوسش دارم شاید پنجاه بار نگاهش کردم مرسی گلم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 18:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چترهای باز و بسته</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/Umbrella.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدم ها وقتی بارون می آد واکنش های مختلفی نشون می دن دقیق شدن تو واکنش های ادما تو این وقت ها خیلی جالبه به نظر من .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از کلاس که اومدیم بیرون آسمون رعد و برقی زد  نگاهم به روبرو بود یه دفعه دیدم بدون اینکه بارون بیاد 3 تا چتر باز شد سرمو بالا گرفتم و چشمامو بستم چه هوای خاصی بود باد به مردمک چشمام می خورد و خنک می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آسمون رعد و برق بعدیشو زد  و نم نم بارونشو شروع کرد دیدم بچه ها تند تند راه می رن که پناه ببرن به جاهای امن سرمو بالا گرفتم و دوباره به آسمون نگاه کردم قطره های بارون به صورتم می خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وای خدا انگار آسمون عاشق شده بود  چه بارونی می اومد دوستم شلوار دم پا گشادشو کشیده بود بالاتر که خیس نشه اون یکی تو بارون آینه تو دستش بود آینه ش خیس خیس بود ولی اون با مهارتی که داشت خودشو داشت نگاه می کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسرها با یکی از مسئولین فوتبال بازی می کردن و اهمیتی به بارون نمی دادن ، بعضی از چترها دو نفری شده بود بعضی ها دستشونو تو جیبشون کرده بودن و تنهایی زیر بارون می رفتن بدون هیچ حرفی و هیچ همراهی ، بعضی ها جیغ و داد میکردن و دنبال پناهگاهی بودن ، 2 نفرو دیدم که ذرت مکزیکی می خوردن و می خندیدن ، بعضی ها سرشونو برده بودن توی چترهاشون انگار اونجا یه پناهگاه بود برای تنهایی هاشون ،دیدم یکی که  تو شرشر بارون چتر داشت چترشو بست و قدم هاش آروم تر شده بود  با خودم گفتم شاید یاد یه خاطره بارونی خوب افتاده که چترشو بست ،دوستم غمگین بود یاد خاطرات چند سال دوستی و خاطرات خوبش افتاده بود و می گفت یعنی اونم ممکنه زیر بارون یاده من بیفته ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعضی ها دنبال دوست یابی بودن زیر بارون انگار ورژن جدید تریه و شاید یه تنوعی  باشه ، یه نفر سیگار می کشید اونم با احساس تمام شاید بوی سیگار و خاک بارون خورده دیگه آخر دنیا باشه ، یه دختری سوار سانتافش شد و رفت یه دختری نگاهش زیر بارون یخ زده بود و هیچی نمی گفت اما وصف حال من مثل همه روزهای بارانی لبخندی بود که  به لب هام نشسته بود و نگاهی به دورها که بیایی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 19:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همیشه حق با ما نیست</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description> &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/%D8%B9%D9%8A%D9%86%DA%A9.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با تمام خستگی و بعد از گذراندن ساعت ها کلاسهای سخت تو راه بازگشت به خونه با خودم گفتم چقدر خوبه که یه اتفاق جدید بیفته وقتی به خونه رسیدم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; در خونه رو که باز کردم با کفشهای یه غریبه روبرو شدم خوشحال شدم که شاید یه مهمون پر انرژی امشب مهمون ماست و منو از این حال و هوای ریاضی در می آره اما درو که باز کردم فقط تونستم بگم سلام و به اتاقم برم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مهمونمون کسی بود که توانایی داره بیست و چهار ساعتو نق بزنه و شکایت کنه ،کسی که خودشو بدون نقض می بینه و مدام داره شکایت می کنه هر چیزی غیر از خودش ،خدارو شکرکردم که سالی چند بار چشمامون به دیدنشون روشن نمیشه ،الان که دارم این پست رو می نویسم به ادم هایی فکر می کنم که دائما دارن نق می زنن که شوهرم این جوری ، خانومم اونجوری ، شرایط جامعه بده این گرونو اون گرونه ، مادر شوهر و کاکتوس فرقی زیادی با هم ندارن، سبزیش خوب نبود ، هوا بد بود ، بچه ام باز سرما خورده بود ، از صبح تا شب دارم جون می کنم ، ماهواره پازیت داره ، بارون نیست که تگرگه همه چی رو خراب کرد ، بیمارستان ها خیلی بده آدم سالم میره تو مریض می آد بیرون خدا رحم کنه که دکتر با زنش دعوا نکرده باشه وگرنه یه قیچی چیزی تو شکمت جا می ذاره ، این ساعت ها رو چرا همش جلو عقب می کنن مگه بیکارن ، پسربزرگ ترم یه دختری رو می خواست کلی باهاش صحبت کردم  و خدا رو شکر بلا ازمون دور شد ،مگه تو این سن آدم باید عاشق بشه ؟ بدبخت میشد بهتر که نذاشتم خودمون ازدواج کردیم کجا رو گرفتیم ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدای من چرا بعضی از بنده هات اینجورن ؟ چطور می تونن این همه قشنگی رو نبینن حتی میشه از نگاه کردن به آدم های توی خیابون و محبت هاشون به همدیگه انرژی گرفت ، چطور میشه همه چیزو نادیده گرفت و با این حرف ها آدم چطوری می تونه بگه منم بنده توام؟  تویی که این همه قشنگی و کارای بزرگم در مقابل نگاهت کوچیکه چه برسه به این حرف ها .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مهمون امروزمون یه نمونه از هزاران آدمی بود که همین نزدیکی ها دارن زندگی می کنن و شاید خودمونم جزء یکی از همونا باشیم که اگه اینجوری باشه واقعا باید برای خودمون متاسف بشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعضی ها اعتقاد دارن که بعضی نژادها خوبند یا سری بد این جور آدم ها هم عجیب و غریبن خیلی دلم می خواست به این جور آدما بگم که آب و هوا روی انسان بودن آدم ها تاثیری نداره ، به قول شازده کوچولو ما آدم بزرگا راستی راستی عجیبیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آه ای پروانه ی کوچک درونم&lt;BR&gt;رویایت چیست&lt;BR&gt;وقت بال زدن&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 15:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیا رنگی تر باشیم </title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/bazigar.jpg&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در و دیوار دنیا رنگیه خدا دنیا رو با عشق رنگ کرده پس همه ی رنگ هاش رنگ عشقه ، این رنگ همیشه تازه اس و هیچ وقت خشک نمیشه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از هر طرف که رد بشی لباست به گوشه ایی از اون می گیره و رنگی میشه ، اما کاش ما آدما اینقدر محتاط نبودیم و به خودمون اجازه می دادیم که باشادی راه بریم و بی پروا لباسمون رنگی بشه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگن خدا کسی رو بیشتر دوست داره که لباسش رنگی تره .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوست دارم لباسم با حضور تو هیچ جای سفیدی نداشته باشه وقتی با توام دوست دارم روی رنگ ها تند تند راه برم و به هیچ چیزی فکر نکنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیا دستمو محکم بگیر بیا رنگی تر باشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن : عکس از پشت صحنه فیلم نقاب های شیشه ایی به کارگردانی مریم کریمی .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 15:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفری به درون</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/safar.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعضی وقت ها خیلی حرف داری که بزنی ولی دلت می خواد سکوت کنی این روزهای زندگی من هم جزء این دسته از روزها بود این روزها رو آدم های اطرافم دقیق شدم به زندگی های عجیب و غریب و در عین حال شبیه به هم ما آدم ها .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه سفر هیجان انگیز داشتم که کلا نگاهمو به خیلی چیزها عوض میگن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ، واقعا درسته این سفر برای من یه سفر مقدس بود گرچه شاید به ظاهر جای مقدسی نرفتم ولی موقع برگشت یه کوله بار پر از فکرهای خوب با خودم داشتم ، روز سوم سفرم بود که یه چیزی که خیلی دوست داشتمو گم کردم و خیلی ذهنمو برای پیدا کردنش آزار دادم جالبه که هر چقدر می گشتم انگار ازش دورتر میشدم روز بعد کلا وابستگیمو بهش از دست دادم و گفتم مهم نیست و تا آخر سفر به این فکر کردم که وقتی برگشتم خیلی از چیزهایی که سالهاست تو اتاقم نگه داشتمو از خودم دور می کنم وابستگی به هیچ چیزی جالب نیست چه برسه به اشیاء با این  فکر تا آخر سفر خیلی خوش گذروندم و پگاه جدیدی شده بودم خیلی از چیزهای مهممو با خودم این طرف و اون طرف نمی بردم و تو هتل می ذاشتمشون چند روزی گذشت تا موقع برگشت کاپشنمو که پوشیدم طبق عادت همیشگی دستمو بردم تو جیبش و جایزه این فکرهای خوبمو گرفتم چیزی که گم کرده بودم تو جیبم بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رها بودن از همه چیز خیلی خوبه البته این رها بودن به معنای فراموشی نیست به معنای وابسته نبودنه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دارم به این فکر می کنم که چقدر موضوع برای نوشتن پست هام دارم تاخیر این روزها جبران میشه چون با انرژی برگشتم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اى مسافر جاودانه&lt;BR&gt;رد گام‏هایت را&lt;BR&gt;در ترانه‏هايم خواهى ‏يافت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 18:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای او که در خواب است</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/asheghane.jpg&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیبای مهربانم&lt;BR&gt;بیا رها باشیم&lt;BR&gt;فارغ از دلبستگی ها&lt;BR&gt;رکاب بزنیم&lt;BR&gt;بیا در حصار قاب این دنیا&lt;BR&gt;پنجره ایی بسازیم رو به خانه ی خدا&lt;BR&gt;بیا برسیم به انتهای زمان&lt;BR&gt;آنجا که آرزوهایمان بادبادک وار به اوج می رسد&lt;BR&gt;فالگیر خودش گفت&lt;BR&gt;آخر دنیا به هم می رسیم !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 19:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
