<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دل نوشته های پگاه</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 19:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چترهای باز و بسته</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/Umbrella.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدم ها وقتی بارون می آد واکنش های مختلفی نشون می دن دقیق شدن تو واکنش های ادما تو این وقت ها خیلی جالبه به نظر من .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از کلاس که اومدیم بیرون آسمون رعد و برقی زد  نگاهم به روبرو بود یه دفعه دیدم بدون اینکه بارون بیاد 3 تا چتر باز شد سرمو بالا گرفتم و چشمامو بستم چه هوای خاصی بود باد به مردمک چشمام می خورد و خنک می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آسمون رعد و برق بعدیشو زد  و نم نم بارونشو شروع کرد دیدم بچه ها تند تند راه می رن که پناه ببرن به جاهای امن سرمو بالا گرفتم و دوباره به آسمون نگاه کردم قطره های بارون به صورتم می خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وای خدا انگار آسمون عاشق شده بود  چه بارونی می اومد دوستم شلوار دم پا گشادشو کشیده بود بالاتر که خیس نشه اون یکی تو بارون آینه تو دستش بود آینه ش خیس خیس بود ولی اون با مهارتی که داشت خودشو داشت نگاه می کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسرها با یکی از مسئولین فوتبال بازی می کردن و اهمیتی به بارون نمی دادن ، بعضی از چترها دو نفری شده بود بعضی ها دستشونو تو جیبشون کرده بودن و تنهایی زیر بارون می رفتن بدون هیچ حرفی و هیچ همراهی ، بعضی ها جیغ و داد میکردن و دنبال پناهگاهی بودن ، 2 نفرو دیدم که ذرت مکزیکی می خوردن و می خندیدن ، بعضی ها سرشونو برده بودن توی چترهاشون انگار اونجا یه پناهگاه بود برای تنهایی هاشون ،دیدم یکی که  تو شرشر بارون چتر داشت چترشو بست و قدم هاش آروم تر شده بود  با خودم گفتم شاید یاد یه خاطره بارونی خوب افتاده که چترشو بست ،دوستم غمگین بود یاد خاطرات چند سال دوستی و خاطرات خوبش افتاده بود و می گفت یعنی اونم ممکنه زیر بارون یاده من بیفته ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعضی ها دنبال دوست یابی بودن زیر بارون انگار ورژن جدید تریه و شاید یه تنوعی  باشه ، یه نفر سیگار می کشید اونم با احساس تمام شاید بوی سیگار و خاک بارون خورده دیگه آخر دنیا باشه ، یه دختری سوار سانتافش شد و رفت یه دختری نگاهش زیر بارون یخ زده بود و هیچی نمی گفت اما وصف حال من مثل همه روزهای بارانی لبخندی بود که  به لب هام نشسته بود و نگاهی به دورها که بیایی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 19:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همیشه حق با ما نیست</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description> &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/%D8%B9%D9%8A%D9%86%DA%A9.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با تمام خستگی و بعد از گذراندن ساعت ها کلاسهای سخت تو راه بازگشت به خونه با خودم گفتم چقدر خوبه که یه اتفاق جدید بیفته وقتی به خونه رسیدم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; در خونه رو که باز کردم با کفشهای یه غریبه روبرو شدم خوشحال شدم که شاید یه مهمون پر انرژی امشب مهمون ماست و منو از این حال و هوای ریاضی در می آره اما درو که باز کردم فقط تونستم بگم سلام و به اتاقم برم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مهمونمون کسی بود که توانایی داره بیست و چهار ساعتو نق بزنه و شکایت کنه ،کسی که خودشو بدون نقض می بینه و مدام داره شکایت می کنه هر چیزی غیر از خودش ،خدارو شکرکردم که سالی چند بار چشمامون به دیدنشون روشن نمیشه ،الان که دارم این پست رو می نویسم به ادم هایی فکر می کنم که دائما دارن نق می زنن که شوهرم این جوری ، خانومم اونجوری ، شرایط جامعه بده این گرونو اون گرونه ، مادر شوهر و کاکتوس فرقی زیادی با هم ندارن، سبزیش خوب نبود ، هوا بد بود ، بچه ام باز سرما خورده بود ، از صبح تا شب دارم جون می کنم ، ماهواره پازیت داره ، بارون نیست که تگرگه همه چی رو خراب کرد ، بیمارستان ها خیلی بده آدم سالم میره تو مریض می آد بیرون خدا رحم کنه که دکتر با زنش دعوا نکرده باشه وگرنه یه قیچی چیزی تو شکمت جا می ذاره ، این ساعت ها رو چرا همش جلو عقب می کنن مگه بیکارن ، پسربزرگ ترم یه دختری رو می خواست کلی باهاش صحبت کردم  و خدا رو شکر بلا ازمون دور شد ،مگه تو این سن آدم باید عاشق بشه ؟ بدبخت میشد بهتر که نذاشتم خودمون ازدواج کردیم کجا رو گرفتیم ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدای من چرا بعضی از بنده هات اینجورن ؟ چطور می تونن این همه قشنگی رو نبینن حتی میشه از نگاه کردن به آدم های توی خیابون و محبت هاشون به همدیگه انرژی گرفت ، چطور میشه همه چیزو نادیده گرفت و با این حرف ها آدم چطوری می تونه بگه منم بنده توام؟  تویی که این همه قشنگی و کارای بزرگم در مقابل نگاهت کوچیکه چه برسه به این حرف ها .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مهمون امروزمون یه نمونه از هزاران آدمی بود که همین نزدیکی ها دارن زندگی می کنن و شاید خودمونم جزء یکی از همونا باشیم که اگه اینجوری باشه واقعا باید برای خودمون متاسف بشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعضی ها اعتقاد دارن که بعضی نژادها خوبند یا سری بد این جور آدم ها هم عجیب و غریبن خیلی دلم می خواست به این جور آدما بگم که آب و هوا روی انسان بودن آدم ها تاثیری نداره ، به قول شازده کوچولو ما آدم بزرگا راستی راستی عجیبیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آه ای پروانه ی کوچک درونم&lt;BR&gt;رویایت چیست&lt;BR&gt;وقت بال زدن&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 15:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیا رنگی تر باشیم </title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/bazigar.jpg&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در و دیوار دنیا رنگیه خدا دنیا رو با عشق رنگ کرده پس همه ی رنگ هاش رنگ عشقه ، این رنگ همیشه تازه اس و هیچ وقت خشک نمیشه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از هر طرف که رد بشی لباست به گوشه ایی از اون می گیره و رنگی میشه ، اما کاش ما آدما اینقدر محتاط نبودیم و به خودمون اجازه می دادیم که باشادی راه بریم و بی پروا لباسمون رنگی بشه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگن خدا کسی رو بیشتر دوست داره که لباسش رنگی تره .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوست دارم لباسم با حضور تو هیچ جای سفیدی نداشته باشه وقتی با توام دوست دارم روی رنگ ها تند تند راه برم و به هیچ چیزی فکر نکنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیا دستمو محکم بگیر بیا رنگی تر باشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن : عکس از پشت صحنه فیلم نقاب های شیشه ایی به کارگردانی مریم کریمی .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 15:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفری به درون</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/safar.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعضی وقت ها خیلی حرف داری که بزنی ولی دلت می خواد سکوت کنی این روزهای زندگی من هم جزء این دسته از روزها بود این روزها رو آدم های اطرافم دقیق شدم به زندگی های عجیب و غریب و در عین حال شبیه به هم ما آدم ها .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه سفر هیجان انگیز داشتم که کلا نگاهمو به خیلی چیزها عوض میگن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ، واقعا درسته این سفر برای من یه سفر مقدس بود گرچه شاید به ظاهر جای مقدسی نرفتم ولی موقع برگشت یه کوله بار پر از فکرهای خوب با خودم داشتم ، روز سوم سفرم بود که یه چیزی که خیلی دوست داشتمو گم کردم و خیلی ذهنمو برای پیدا کردنش آزار دادم جالبه که هر چقدر می گشتم انگار ازش دورتر میشدم روز بعد کلا وابستگیمو بهش از دست دادم و گفتم مهم نیست و تا آخر سفر به این فکر کردم که وقتی برگشتم خیلی از چیزهایی که سالهاست تو اتاقم نگه داشتمو از خودم دور می کنم وابستگی به هیچ چیزی جالب نیست چه برسه به اشیاء با این  فکر تا آخر سفر خیلی خوش گذروندم و پگاه جدیدی شده بودم خیلی از چیزهای مهممو با خودم این طرف و اون طرف نمی بردم و تو هتل می ذاشتمشون چند روزی گذشت تا موقع برگشت کاپشنمو که پوشیدم طبق عادت همیشگی دستمو بردم تو جیبش و جایزه این فکرهای خوبمو گرفتم چیزی که گم کرده بودم تو جیبم بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رها بودن از همه چیز خیلی خوبه البته این رها بودن به معنای فراموشی نیست به معنای وابسته نبودنه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دارم به این فکر می کنم که چقدر موضوع برای نوشتن پست هام دارم تاخیر این روزها جبران میشه چون با انرژی برگشتم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اى مسافر جاودانه&lt;BR&gt;رد گام‏هایت را&lt;BR&gt;در ترانه‏هايم خواهى ‏يافت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 18:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای او که در خواب است</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/asheghane.jpg&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیبای مهربانم&lt;BR&gt;بیا رها باشیم&lt;BR&gt;فارغ از دلبستگی ها&lt;BR&gt;رکاب بزنیم&lt;BR&gt;بیا در حصار قاب این دنیا&lt;BR&gt;پنجره ایی بسازیم رو به خانه ی خدا&lt;BR&gt;بیا برسیم به انتهای زمان&lt;BR&gt;آنجا که آرزوهایمان بادبادک وار به اوج می رسد&lt;BR&gt;فالگیر خودش گفت&lt;BR&gt;آخر دنیا به هم می رسیم !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 19:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در راه </title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/63/sokot1.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها همه ی اطرافیانم به مدل های مختلفی دلشون گرفته یه حس عجیبی دارن ،خیلی جالبه انگار همشون یه جورایی خیلی شبیه هم شدند حتی اگه سعی کن با ژست ها و قیافه و کارهای مختلف متفاوت باشن  این روزها کنارم می شینن و  درد و دل می کنن و منم بعضی وقتا با غرغرهاشون همراه میشم  و بعضی وقت ها می شم سنگ صبور .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدم های اطرافم این روزها همه یه جورایی مثل شخصیت کتابهایی شدند که یه دورانی اونا رو زیاد می خوندم شاید خودم خیلی بیشتر از همه اونا شبیه قصه ها شدم ولی شاید همیشه هر قصه ایی رو نشه ننوشت ولی وسوسه شدم که زیاد تر از قبل بنویسم کلی ورق های سفید هر شب تو اتاقم می بینم که صبح اون روز سفید بودن میان آدم ها بودن رو دوست دارم و احساس کردن دلتنگی هایی دخترانه خودمو و نقطه های مشترک پیدا کردن میان دلتنگی هامون&lt;BR&gt;سفرم یک هفته عقب افتاد مامان میگه نباید تو بعضی موضوع های عجله کرد شاید تاخیر تو سفر به صلاح باشه لبخند می زنم و سرمو به نشونه تایید تکون می دم و با خودم میگم چقدر خوبه که آدم ها به بعضی چیزها باورداشته باشن  &lt;BR&gt;پنجره رو باز می کنم بوی پاییز می آد چشمامو می بندم و با خودم میگم خدایا کمکم کن این سفر برام سفر خوبی باشه احساس می کنم این سفر برام یه شروع جدیده یه سفر متفاوت بعضی وقت ها باید رفت .&lt;BR&gt;یه چند سالی هست که این فکر به سراغم می آد که اگه بگن برای باقی روزهای زندگیت فقط بتونی یه آرزو کنی از خدا چی بخوام ؟&lt;BR&gt;راستش کم کم دارم به جوابش می رسم خیلی جواب ها رو پیدا کردم ولی یه کم که رفتم تو زندگی جلوتر دیدم جوابی که دارم دلمو راضی نمی کنه راستش یه مدته یه حسی اومده تو دلم که احساس می کنم جواب سئوالو پیدا کردم .&lt;BR&gt;پنجره رو می بندم بوی بلال سرخ شده تو خونه پیچیده  مامانمو می بینم مثل همیشه مهربان و با دست های پر .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;پ.ن : &lt;BR&gt;دلتنگ دیدنت هستم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 15:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توقف</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/44/happy-pic.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زندگی برای من تا حالا اینجوری بوده که هر چند وقت یکبار می آد جلوم می ایسته و میگه پگاه این سطل زباله رو می بینی زود باش پدالشو فشار بده تا درش باز بشه حالا اخلاقای بدتو بریز توی سطل . بعد من می گم چه حرفا مگه من اخلاق بدم دارم ؟ می خنده و میگه آره همون چیزایی که الکی واسه خودت مهمشون کردی وبعضی وقتا خودتو و دیگرانو آزار میدی که اونا رو اجرا کنی  همون چیزایی که اگه نداشته باشی شاد ترو بهتر و ساده تر زندگی می کنی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد من چشمامو می بندم و فکر می کنم که واقعا چرا به بعضی چیزا و الگوها اینقدر محکم وصل شدم وقتی به اونا اعتقادی ندارم ؟ یا انجامشون خوشحالم نمی کنه یا چرا بعضی وقت ها فکر نمی کنم  حرفی که میزنم صد در صد بهترین نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چشممو که باز می کنم زندگی منو تنها گذاشته می خندم چون فهمیدم که خوبی و بدی همیشه اونطوری که تو ذهن ماست معنی نمیشه همه چیز زندگی اونطوری که ما با چشمامون می بینیم نیست و شاید واقعیت خیلی بهتر از دغدغه های الکی ماست یا بعضی چیزها رو زیادی به خودمون سخت می گیریم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; این بار پدال سطل زباله رو محکم تر از دفعات قبل فشار میدم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 08:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خنده های محرمانه</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description> &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ranjkar.parsaspace.com/000.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها که می گذره هر روز دارم جوون تر میشم نه نه اصلا شوخی نیست من یا هر کسی دیگه ای که تو این دنیااگه از ته دل روزی چند بار بخنده پیری به سراغش نمی آد حتی اگه چند تا تار موی سفیدم وسط موهاش پیدا کنه ولی بازم شاد و جوون می مونه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه ی چیز خوشرنگ تر و شاد تر از قبل شده نمی تونم انکارش کنم وقتی تو خیابون راه می رم سعی می کنم خندمو از رهگذرا پنهون کنم بعضی وقتا فکر می کنم چقدر بد می شد اگه ما آدم ها می تونستیم بفهمیم که هر کسی تو هر لحظه داره به چی فکر می کنه فکر شو بکن وقتی امروز از ته دل خندیدم اگه کسی می دونست برای یه موضوعی مثل یه حرکت شیرین و غافلگیر کننده از یه بچه کوچولو به اسم حسن دارم می خندم حتما می گفتن پگاه دیوونه ست ولی بعضی خاطره ها ممکن نیست از یاد آدم پاک بشه یکیش همین قضیه ی حسن کوچولو .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ترم جدید شروع شد و باز این واحد های نه چندان شیرین ریاضی به استقبالم اومدن ولی می خوام این ترم سعی کنم دوسشون داشته باشم مثل اینکه اتفاق های کمدی زیادی این روزا جلوی چشمام اومده یکیش همین استادمون که تکیه کلامش عجیب ترین کلمه ی بود که ممکنه از یه استاد شنیده بشه تکیه کلامش اینه : چه بامزه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تمرینو که حل می کنن دانشجوها یه راه حل اونا می خنده و میگه چه راه حل بامزه ایی ، دیروز عجیب ترین استفاده رو از این کلمه کرد چه هوای با مزه شده این روزای پاییزی . خوب اینم یه جورشه اینم یه جور تنوع شخصیتی بین این همه استاد تکراری که فقط به زنگ موبایل حساسیت نشون می دن و به پچ پچ های دانشجوهای دختر و پسر .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه سفر در پیش دارم و براش هیجان دارم چون احساسم اینه که خیلی خوش می گذره حتما از خاطراتش می نویسم به قول یکی از دوستام این روزا هم خاطره میشه این پست های منم یه روزی خاطره میشه و دوستشون دارم یه حس مادر فرزندی قشنگیه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بخند و يادت نرود&lt;BR&gt;روي خنده هات&lt;BR&gt;به هر نگاه گرسنه اي&lt;BR&gt;مي تواني سيبي تعارف کني&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;(علی اسداللهی)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;***&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 20:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از کوچه گذشتم اما آهسته</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ranjkar.ir/naz.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هزار بار خودمو کشف کردم هزار بار بهونه گرفتم و باز همون کوچه آشنا رو ديدم کوچه ايي که وسط شلوغ ترين خيابون شهر آروم و ساکت بود کوچه خاطره هاي نوجواني کوچه دلهره، دير گذشتن زمان، کوچه چهره هاي آشنا و درخت هاي بلند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين کوچه براي من يک کوچه ساده نبود ، کوچه ايي نبود که به رفت و آمد تکراري مردم  خلاصه بشه اين کوچه با من حرف مي زد هر بار که ازش عبور مي کردم ياد آوري بهترين چيزها بود ،اين کوچه براي من کوچه ت عابراي ساکت يا پرسر و صداش نبود، امروز باز از اون کوچه گذشتم باورش سخته ولي هنوزم قلبم تند تند مي زنه وقتي مي بينمش ، ياد بهترين روزهاي زندگي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بايد اعتراف کنم تو تموم اين سالها ذوق نوشتنم تو بودي کافيه يه حرف کوچيک بگي يه جمله ساده مثله اينکه پگاه چرا نمي نويسي ؟بعد يه احساسي مي آد تو دلم که انگار  مسئوليت بزرگ و هیجان انگیزه من تو اين دنيا همين نوشتنه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مردم چه ساده و آروم از اين کوچه مي گذرن همون کوچه ايي که مردم از خوردن بستي قيفي دستگاهي توش لذت مي برن همون کوچه ايي به کافي نت شاپ ختم ميشه يادت هست فکر کنم از اولين کافي نت هاي شهر بود همون کوچه ايي که درخت هاي کهن سال و بلندش اصالتش رو به عابرايي که ازش مي گذرن يادآوري ميکنه فکر مي کنی اين کوچه چقدر آدم هايي مثل من و تو رو ديده که با ذوق به ساعتشون نگاه کرده باشن ؟يا کنار هم با شادي و حرارت قدم زدند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم مي خواد از کوچه بپرسم  که سرنوشت اون آدم ها چطور شد ؟ نه ،نه ،چه اهميتي مي تونه داشته باشه اگه همون قدر که من و تو ، وقتي توي اين کوچه قدم مي زديم خوشبخت بوديم  خوشبخت بوده باشن ديگه هيچي اهميت نداره .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولي اينجا به سوي آسمانهاست&lt;BR&gt;هنوز اين ديده ي اميدوارم&lt;BR&gt;خدايا اين صدا را ميشناسي؟&lt;BR&gt;من او را دوست دارم،دوست دارم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 19:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خستگی هامو باور نکن (Don&apos;t believe my fatigues)</title>
<link>http://pegah632.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description> &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pegah63.persiangig.com/nazi/33/gol.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دنیا خستگی هامو باور نکن ، غرغر کردن هامو باور نکن حتی دلتنگی هامم باور نکن تو خیلی خوشگل تر از اونی هستی که فکر کنی این حرف ها میتونه رو زیباییت تاثیر بذاره .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می خندی ؟ منم خندیدم اما به خنده تو ، بذار یه چیزی رو ساده بهت بگم بذار این دفعه گول نخوری  بذار مغرور نشی و فکر نکنی که این همه دلبری  .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چقدر زود دارم واقعیتو بهت می گم می دونی دنیا این تو نیستی که خوشگلی این چیزی که تو رو خوشگل می کنه حضور یه بهترینه یه کسی که فوق العاده اس می دونی چرا می گم تو خوشرنگی تو جذابی چون وقتی با اونم تو رو قشنگ می بینیم دیگه رنگ اتاق و پرده های ضخیمش به چشمم نمی آد همه جا آبی میشه ، آبی آرامش آبی فیروزه ای . تو هر چی داری از اونه اونی که از ته دل می خنده و برای شاد شدنمون ساعت ها تو خیابون دنبال یه چیزه خاص قدم می زنه ، اونی که خستگی هاشو پنهون می کنه و لبخند می زنه اونی چشماش خوشرنگه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آره دنیا دارم با تو حرف می زنم زیاد به خودت نناز، تو بدون اون هیچی نیستی ، هیچ قشنگی نداری.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pegah632&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>pegah632</dc:creator>
<guid>http://pegah632.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
